۹۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «هنر» ثبت شده است

من قبادم

همیشه از شخصیت‌هایی مثل قباد سریال «شهرزاد» (شهاب حسینی) یا پیمان سریال «عاشقانه» (هومن سیدی) یا محسن فیلم «ابد و یک روز» (نوید محمدزاده) خوشم می‌اومد؛ با وجود این‌که داخل قصه شده تا بیننده ازش بدش بیاد، تا موتور محرک داستان باشه، تا بازیگر نقش اول بیش‌تر به چشم بیاد (مثل قرار گرفتن یه عکسی با زمینه روشن داخل قاب تیره تا موضوع بیش‌تر جلب توجه بکنه) ، شخصیتی که خودش اون قدر پَست نیست که بشه با یه فحش از کنارش گذشت و اون قدرم شیربرنج (سفید) نیست که نیاز به یه من شیره یا عسل داشته باشه که بشه خوردش؛ کاراکتری که نه می‌شه جدی گرفتش و نه می‌شه ندیده گرفتش؛ نقشی که تازه آخرای کار معلوم می‌شه تهِ نگاهش و لابه‌لای گزندگی حرفاش چه رازهای مگویی رو قایم کرده؛

نمی‌دونم اما شاید چون خودمم از نظر شخصیتی همیشه طوری بودم که هیچ وقت نقش اول نبودم اما قابلیت ندیده گرفته شدن از جانب دیگران رو هم نداشتم (همیشه در مرتبه دوم، سوم و الی ماشالا به جهت اولویت بودم ولی به هر حال «بودم») و دنیایی حرف نگفته توی دلم دارم که معلوم نیست کارگردان کِی اجازه گفتنش رو بهم بده، شاید هم هیچ وقت بهم اجازه نده و عین فیلمای اصغر فرهادی با پایانِ باز به تیتراژ آخر برسیم و چه بسا اسمم هم بین بازیگران نباشه و اون آخرا مابین سیاهی‌لشکرا اسمم قرار بگیره که اونم وقتی روی صفحه میاد که چراغای سالن سینما روشن شده و همه رفتن بیرون و دیگه کسی نیست تا به آخرین اسمِ تیتراژِ آخر، توجه کنه.

(این متن رو با تصور صدای خرچ خرچ چیپس و پفکای تماشاگرای داخل سالن سینما به عنوان آهنگ پس‌زمینه، بخونید)

مترسک
سه شنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۶ ۳۴ نظر

تحقق یک رویا

بالاخره روزی که چهار سال منتظرش بودم رسید و رفتم روی صحنه؛ اما چون هیچ چیزی به روال عادی نبود، منم غیرعادی براتون تعریفش می‌کنم! به ترتیب زمانی:

  1. پنج‌شنبه رو مرخصی گرفتم (که بعداً افسوس خوردم کاش شنبه رو مرخصی می‌گرفتم؛ در ادامه دلیلش رو میگم) تا بتونم انرژی و تمرکز جمع کنم برای اجرای فرداش؛
  2. جمعه بابت ذوق و البته استرسم ساعت 7 صبح بیدار شدم؛ این قدر تمرین کردم که کم مونده بود صدای گیتارم بگیره!
  3. هر ساعتی که می‌گذشت استرسم بالاتر می‌رفت اما به روم نمی‌آوردم تا ساعت 12 که یکی از فامیلای همسایه‌مون که می‌شناختمش اومده بود این‌جا، بعد چون ایشون از اصحاب تکنولوژیه، فرصت رو غنیمت شمردم تا ازش بابت اون مسأله مشورت بگیرم (انصافاً کدوم عاقلی چند ساعت مونده به اجرا به فکر این چیزاست؟) دوستمون هم حسابی خوش‌حرفه و تا 1:30 حرفامون طول کشید!
  4. نزدیکای 2 بود که رفتم دوشی گرفتم و بعدش نهاری بر بدن زدم (دِ حالا مگه پایین می‌رفت؟) و یه دسر مختصری هم خوردم؛
  5. قرار بود ساعت 4 - 4:30 خودمون سالن باشیم تا مقدمات کار انجام بشه؛ حالا الان ساعت چنده؟ تازه 3 شده! رسماً ساعت دیگه نمی‌گذشت؛ حتی موردش بود که عقربه ساعت به جای این‌که جلو بره، عقب می‌رفت!
  6. بالاخره پنج دقیقه به 4 شد و منم تیپ رسمی (همینی که این بالا می‌بینید) رو زدم و راهی شدم؛ ساعت 4:15 رسیدم و یه جای پارک مشتی زیر سایه درخت پیدا کردم و ماشین رو گذاشتم و با گیتارم رفتیم داخل؛
  7. توی لابی داشتم دنبال آشنایی، راهنمایی، چیزی می‌گشتم که مدیر آموزشگاهمون روبه‌روم دراومد؛ به داخل سالن راهنمایی‌ام کرد و گفت استاد امروز نمی‌رسه بیاد (چون این هفته مراسم عروسی‌شه و درگیر کاراشه) ولی ایشون سفارش کردن که کوک کردن ساز بچه‌هایی که بلد نیستن رو مترسک انجام بده!
  8. اولش بابت نبودن خود استاد ته دلم خالی شد اما بابت همچین سفارشی که کرده بود، دلم قرص شد، البته که به خودم! اما کاش بود... حضورش دلگرمی بزرگی برام بود...
  9. قرار شد هر کدوم از بچه‌ها در حد چند لحظه بریم روی استیج و اجرای تست داشته باشیم تا ترسمون بریزه؛ هر کسی هم که می‌رفت کسی اهمیتی نمی‌داد و مشغول کار خودش بود؛ من که شروع به نواختن کردم، همه ساکت شدن و وقتی کارم تموم شد همه هنرجوها برام دست زدن! اصلاً انتظارش رو نداشتم؛
  10. ساعت ده دقیقه به 5 شده و نم نم صدای خانواده‌ها رو پشت در می‌شنیدیم که دارن میان و منتظرن برنامه شروع بشه؛ از مدیر آموزشگاه پرسیدم نفر چندمم؟ گفت ترتیب هنرجوها از ضعیف به قوی چیده شده و از مجموع 28 نفر، شما نفر 24 هستی! اولش بابت ارزیابی استاد و آموزشگاه از سطحم خرکیف (به معنای واقعی کلمه‌اش!) شدم اما بعدش ترسیدم؛ نه بابت سطح خودم بلکه بابت تایم اجرام؛ چون فاصله من با نفر اول تقریباً یک ساعت و نیم می‌شد؛
  11. بعد از پنج دقیقه تأخیر (ساعت 5:5 دقیقه) باز شدن رسمی در برای ورود خانواده‌ها با خروج ما از سالن اعلام شد؛ همگی ساز به دست از سالن خارج شدیم و خوش و بشی با خانواده‌هامون کردیم و چند تا سلفی هم که نمی‌شد نگیریم (!) و بعدش ما رفتیم پشت صحنه و حضار هم سر صندلیاشون نشستن؛
  12. اونایی که نفرات اول بودن و طبیعتاً چون ضعیف‌تر بودن استرس وحشتناکی هم داشتن رو تا جایی که تونستم بهشون آرامش دادم؛ کنار مدیر آموزشگاهمون ایستادم و جدای از جنسیت بچه‌ها، هر کدوم که می‌خواست وارد صحنه بشه رو با یه «موفق باشی» و با چاشنی لبخند بدرقه می‌کردم و وقتی کارش تموم می‌شد با «خسته نباشی» و تکرار همون لبخنده، به استقبالش می‌رفتم؛ این طوری هم اون بنده خدا آروم می‌شد و هم خودم انرژی مثبت می‌گرفتم؛
  13. همین طوری هی زمان می‌گذشت و رسید به نفرات آخر که یکی‌شون خودم باشم؛ ساعت 6:15 شده بود؛ آرامشی که داشتم برای خودم هم عجیب بود چون می‌دیدم کسی که سابقه اجراش از من بیش‌تره هم استرس داره و رنگش پریده ولی من انگار که رفتم پیک‌نیک! همون قدر آروم!
  14. ساعت 6:25 نفر قبل من رفت و من توی اون فاصله کوک گیتار خودم رو چک کردم و یه تمرین مختصری محض یادآوری کردم و منتظر موندم تا کار اون دوستمون تموم بشه؛
  15. ساعت 6:30 روی استیج رفتم، اون لحظه هیچ کسی جز خانواده‌ام رو ندیدم؛ تعظیم کردم و خیلی آروم نشستم؛ مسئول صدای سالن، مایکروفون (میکروفون؟) رو برام طوری تنظیم کرد که زانوم بهش نخوره (برای هر هنرجو این کار تکرار می‌شد) وقتی که ایشون کارش تموم شد و از پیشم رفت من تازه استرس گرفتم! روی صحنه تنها شده بودم و تازه جو استیج و چیزی که بهش «استرس صحنه» میگن من رو بلعید! یه نفس عمیق کشیدم و با یه «الهی به امید تو» کارم رو شروع کردم؛
  16. صدای بلندگوهای سالن رو خودم نمی‌شنیدم، فقط صدای سازم که توی بغلم بود رو می‌شنیدم؛ برای اولین بار طی این چهار سال نوازندگی‌ام، دستم موقع زدن، لرزید؛ خیلی هم بد لرزید؛ مخصوصاً دست چپم که عمده کار رو هم اون انجام میده؛ صدایی که به گوش خودم می‌خورد، یه صدای لرزان و... بدون تعارف بگم، افتضاحی بود؛ اما تمرکزم رو تا جایی که تونستم حفظ کردم تا از اون بدتر نشم و یا حتی سعی کنم اصلاحش کنم؛
  17. از اواسطش به بعد نم نم به شرایط معمول خودم نزدیک شدم، هر چند به حد مطلوبم نرسیدم ولی خب، بهتر از اولش شد؛ کارم که تموم شد مجدداً تعظیمی کردم (تصویر بالا، عکس همین تعظیم انتهای اجرامه) و رفتم بیرون؛
  18. همه اونایی که بهشون انرژی داده بودم، به همون ترتیب با لبخند بهم «خسته نباشی» گفتن (اعتراف می‌کنم خیلی حال داد!) مدیر آموزشگاهمون رو که دیدم، گفت خیلی خوب بودی و آفرین و اینا؛ خیلی پریشون نگاهش کردم و گفتم: گند زدم... هنوز ادامه حرفم مونده بود که پرید وسط حرفم و گفت: اجرای زنده همینه، حالا شما که هنرجویی، حتی نوازنده‌های خیلی مطرحش با چندین و چند سال سابقه اجرا خراب می‌کنن، برای شما که اولین اجرات بود خیلی هم خوب بود؛
  19. ساعت 7 برنامه که تموم شد ویدئوی اجرام رو دیدم؛ دیدم چیزی که خودم می‌شنیدم رو بقیه اصلاً نشنیدن! یعنی تمام اون لرزش‌ها و اینا رو فقط خودم شنیدم؛ از خانواده که سوال کردم گفتن نسبت به اجرای عادی‌ات سطحت پایین‌تر بود ولی اون چیزی که میگی رو متوجه نشدیم؛ همون مثل همیشه بودی فقط یه مقدار از سطح ایده‌آلت کم‌تر بودی؛
  20. ویدئو رو برای استادم تلگرام کردم، اونم حرف مدیر آموزشگاهمون رو زد و در ادامه گفت: تازه الان یاد گرفتی که باید چه جوری تمرین کنی و تجربه امروزت سال‌های بعد به دردت می‌خوره؛
  21. یه خرده با خانواده رفتیم گردش و دور دور (!) و بستنی و شامی خوردیم و برگشتیم خونه؛ تازه اول مصیبتم شروع شد! به خاطر حجم زیاد آدرنالینی که توی خونم ترشح شده بود، علی‌رغم زمان زیادی که بیدار بودم اما حسابی سرحال بودم و شب خوابم نمی‌برد؛ دارو هم خوردم و باز تأثیری نکرد و تا صبح عینهو جغد بیدار بودم؛
  22. ساعت 6:30 صبح با سردرد وحشتناک و در حالی که هی به خودم فحش می‌دادم چرا جای پنج‌شنبه، روز شنبه رو مرخصی نگرفتم، راهی ستاد شدم!
  23. امروز ساعت 5:40 عصر کلاس دارم و استاد رو می‌بینم؛ منتظرم ببینم چی می‌خواد بهم بگه؛
  24. فیلمی که خانواده ضبط کردن یه مقدار زوائد و مشکلات داره که باید سر فرصت اصلاحش کنم و سعی می‌کنم به زودی براتون آپلودش کنم؛
  25. هر چند سخت گذشت اما به شدت بهم چسبید و باز هم اگه اجرایی باشه، با کله قبولش می‌کنم! دقیقاً همین قدر با «عشق»!
  26. «دخترک» هم ویدئوی اجرام رو دید، واکنشش این بود: «خیلی خوب بود، لذت بردم، موفق باشی تو مسیری که انتخاب کردی»؛
  27. بعدها توی تاریخ ثبت می‌شه که مترسک اولین کنسرتش رو زمان سربازی‌اش برگزار کرد!
(از صمیم قلبم آرزو می‌کنم به همه آرزوهاتون برسید، مثل من که دیروز به یکی از آرزوهام رسیدم) ^_^
مترسک
شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۶ ۴۲ نظر

«جان مریم» از مترسک!

بالاخره به یک قدمی زمان کنسرتم رسیدیم و فردا قراره بپرم روی صحنه و بنوازم؛ سه کار به ترتیب اولویت آماده کردم که اولویت اولم ترانه جاودانه «جان مریم» (یا به قولی «نازنین مریم») از آثار مرحوم استاد محمد نوری با آهنگسازی کامبیز مژدهی هستش که چون اصل آهنگ برای پیانو ساخته شده، تنظیمش برای گیتار قدری متفاوته و با نسخه اصلی تفاوت‌هایی داره اما در نهایت شنونده متوجه می‌شه که این همونه؛

همه اینا رو گفتم که بگم چون افتخار پذیرایی از شما عزیزانم رو ندارم، یک روز و چند ساعت جلوتر از بقیه کار رو تقدیم شما می‌کنم، امیدوارم که مورد پسندتون واقع بشه، فقط چند نکته:

  1. به هیچ وجه قطعه سختی نیست و جزو ساده‌ترین کاراییه که تا حالا زدم اما چون اولین اجرامه استادم صلاح دید که یه کار ساده رو انتخاب کنم تا تسلطم بهش مطلوب باشه و همه تلاشم معطوف بشه به حفظ خونسردی و تمیز و درست نواختنم؛
  2. سبک من در اصل، کلاسیکه اما این قطعه جزو معدود کارای پاپی هست که تا الان زدم؛ قصد دارم به زودی در کنار کلاسیک، پاپ رو هم بیش‌تر و البته همراه با آواز یاد بگیرم؛
  3. به احتمال 99 درصد همین رو فردا (ساعت 5 عصر) می‌زنم اما اگه به هر دلیلی مجبور شدم اولویت دوم یا حتی سوم رو اجرا کنم، بعداً اون رو هم تقدیم می‌کنم؛
  4. اواخر آهنگ یه جا انگشتم از روی سیم سُر خورد و یه مکث کوتاهی پیش اومد که اولاً معذرت می‌خوام و ثانیاً از قصد مجدداً ضبط نکردم تا نمک ماجرا باشه!
  5. در دو نسخه آماده شده؛ یکی که کار اصلیه و دومیه رو با نرم‌افزار بهش صدای درامز و گیتار باس هم اضافه کردم؛ به نظر خودم بامزه شد، گفتم با شما هم به اشتراک بذارمش! :)
  6. اگه عمری باقی بود طی روزهای آتی ویدئوی اجرام رو هم نشونتون میدم؛
  7. بی‌زحمت بعد از شنیدن بهم بگید نسبت به «پدرخوانده» چقدر فرق کردم؟ اصلاً فرقی کردم؟
  8. همه کم و کاستی‌هاش (که کم هم نیستن) رو به بزرگی خودتون و کوچیکی من ببخشید.

دانلود قطعه «جان مریم» از مترسک | لینک کمکی

[حجم: 4.64 مگابایت]

دانلود قطعه «جان مریم(ادیت شده)» از مترسک | لینک کمکی

[حجم: 4.65 مگابایت]

(به طور عجیبی استرس ندارم اما لطفاً دعام کنید که فردا بتونم خوب از پسِ همه چی بر بیام)

مترسک
پنجشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۶ ۴۲ نظر

بیا بی‌بهونه برگرد...

دانلود آهنگ «عشق تو صدام» از مازیار فلاحی | لینک کمکی

[حجم: 6.19 مگابایت]

مترسک
دوشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۶ ۵ نظر

ماجرای نیمروز

فیلم «ماجرای نیمروز» رو ببینید؛ اگه تا الان ندیدید که حتماً ببینید، اگه هم موقع اکران دیدید، دوباره ببینید؛ حتی اگه علاقه‌مند به تاریخ نیستید هم ببینید، به عنوان یه «فیلم»، قصه جذاب و پرکششی داره؛

«ماجرای نیمروز» فیلم مهمیه، حتی مهم‌تر از «سیانور»؛ چون «سیانور» اگه روایت تغییر خط مشی یه گروه/گروهک/سازمان سیاسی بود، این «ماجرای نیمروز» روایت مستندی از تأثیراتیه که همون جماعت بر تاریخ معاصر و سیاست فعلی کشور گذاشتن و از فاز ایدئولوژی، خارج و رسماً تروریست شدن؛

جمعی که نزدیک بودنشون به ابوالحسن بنی‌صدر باعث از دست رفتن کفایت سیاسی اولین رییس جمهور تاریخ ایران شد و برکناری‌اش بهونه آشوب‌های تلخی رو ایجاد کرد که نقطه شروعش «نیمروز» 30 خرداد 1360 بود و در ادامه «ماجرا»ـهای همون روز بود که مردم بی‌گناه و غیرنظامی، علاوه بر صدام از هم‌وطن هم زخم خوردن و خیلی از اسامی بزرگ و موثر هم قربانی شدن، امثال سید محمد حسینی بهشتی و محمدعلی رجایی و... که ضربه بدی به پیکر حکومت نوپا وارد کرد که خیلی هم طول کشید تا آسیب‌هاش جبران بشه (و هنوز هم اثراتش مشهوده) و نهایتاً با شکارِ موسی خیابانی (نفر دوم مجاهدین خلق بعد از مسعود رجوی) در 19 بهمن ماه 1360 زهرشون گرفته شد، هر چند تا پیچیده شدن طومارشون چند سالی طول کشید؛

«ماجرای نیمروز» روایت روزهاییه که رفیق به رفیق، برادر به برادر، خواهر به خواهر، حتی پدر به پسر هم اعتماد نمی‌کرد؛ چرا که خیلی از همین رفقا و برادرا و خواهرا، خودشون از عوامل ترور و حذف بودن.

دانلود قانونی فیلم «ماجرای نیمروز» از محمدحسین مهدویان

[قیمت: 2000 تومان]

(بی‌ربط: این انصافه که هی تند تند آپدیت می‌کنید و منم هی نمی‌رسم بخونمتون؟ 50 و اندی وبلاگ نخونده دارم! به کیبورد خودتون رحم نمی‌کنید به منِ مترسک رحم کنید!) D:

مترسک
جمعه ۱۶ تیر ۱۳۹۶ ۱۶ نظر
مطالب اخیر