۸۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «نوستالژی» ثبت شده است

دماغ هسته‌ای!

اولین و البته آخرین باری که من قصد کردم بی‌فرهنگ‌بازی در بیارم و از شیشه ماشین، آشغال بیرون بریزم مربوط به زمانی بود که قبل از حرکت یه شلیل خورده بودم و هسته‌اش همین جوری موند و رفته بود روی اعصابم؛ دیدم کسی اون حوالی نیست، شیشه رو دادم پایین که پرتش کنم بیرون، عدل یه تابلو جلوی روم سبز شد و هسته بخت برگشته، تَق خورد به تابلو و کمونه کرد برگشت داخل ماشین و زارت (!) هم خورد به دماغ خودم! اون جا بود که فهمیدم خودِ خدا هم نمی‌خواد من مقررات و اخلاقی که تا الان رعایت کردم رو زیر پا بذارم؛ تا قبل از اون که مراعات می‌کردم، از اون به بعد هم باز مراعات می‌کنم! اصولاً اعضای بدن من موقع رانندگی خیلی داستان‌سازن مثل اون سری که پشه رفت توی گوشم! :))

(در رابطه با انتخاب تیتر باید عرض کنم استثنائاً سر این یه دونه پست به روح اعتقاد ندارم، پس چیزی یا حیوان وفاداری (!) رو به روحم حواله ندید که به در بسته می‌خوره!) D:

مترسک
يكشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۶ ۳۴ نظر

روز دخمل مبارک!

یادش بخیر سر کلاس ارث بودیم (من حقوق خوندم) که استادمون می‌خواست طبقات ارث رو توضیح بده؛ یه ضربدر وسط تخته کشید، گفت این مثلاً اون خدابیامرزه (!) و چند تا نقطه هم اطرافش گذاشت و گفت اینا هم فک و فامیلاشن: این پدرش، اینم مادرش، این هم زنش، اینم پسرش، این یکی هم دخملش!

(دخملا نه یعنی چیزا... دخترا روزتون مبارک) ;)

مترسک
سه شنبه ۳ مرداد ۱۳۹۶ ۲۹ نظر

تحقق یک رویا

بالاخره روزی که چهار سال منتظرش بودم رسید و رفتم روی صحنه؛ اما چون هیچ چیزی به روال عادی نبود، منم غیرعادی براتون تعریفش می‌کنم! به ترتیب زمانی:

  1. پنج‌شنبه رو مرخصی گرفتم (که بعداً افسوس خوردم کاش شنبه رو مرخصی می‌گرفتم؛ در ادامه دلیلش رو میگم) تا بتونم انرژی و تمرکز جمع کنم برای اجرای فرداش؛
  2. جمعه بابت ذوق و البته استرسم ساعت 7 صبح بیدار شدم؛ این قدر تمرین کردم که کم مونده بود صدای گیتارم بگیره!
  3. هر ساعتی که می‌گذشت استرسم بالاتر می‌رفت اما به روم نمی‌آوردم تا ساعت 12 که یکی از فامیلای همسایه‌مون که می‌شناختمش اومده بود این‌جا، بعد چون ایشون از اصحاب تکنولوژیه، فرصت رو غنیمت شمردم تا ازش بابت اون مسأله مشورت بگیرم (انصافاً کدوم عاقلی چند ساعت مونده به اجرا به فکر این چیزاست؟) دوستمون هم حسابی خوش‌حرفه و تا 1:30 حرفامون طول کشید!
  4. نزدیکای 2 بود که رفتم دوشی گرفتم و بعدش نهاری بر بدن زدم (دِ حالا مگه پایین می‌رفت؟) و یه دسر مختصری هم خوردم؛
  5. قرار بود ساعت 4 - 4:30 خودمون سالن باشیم تا مقدمات کار انجام بشه؛ حالا الان ساعت چنده؟ تازه 3 شده! رسماً ساعت دیگه نمی‌گذشت؛ حتی موردش بود که عقربه ساعت به جای این‌که جلو بره، عقب می‌رفت!
  6. بالاخره پنج دقیقه به 4 شد و منم تیپ رسمی (همینی که این بالا می‌بینید) رو زدم و راهی شدم؛ ساعت 4:15 رسیدم و یه جای پارک مشتی زیر سایه درخت پیدا کردم و ماشین رو گذاشتم و با گیتارم رفتیم داخل؛
  7. توی لابی داشتم دنبال آشنایی، راهنمایی، چیزی می‌گشتم که مدیر آموزشگاهمون روبه‌روم دراومد؛ به داخل سالن راهنمایی‌ام کرد و گفت استاد امروز نمی‌رسه بیاد (چون این هفته مراسم عروسی‌شه و درگیر کاراشه) ولی ایشون سفارش کردن که کوک کردن ساز بچه‌هایی که بلد نیستن رو مترسک انجام بده!
  8. اولش بابت نبودن خود استاد ته دلم خالی شد اما بابت همچین سفارشی که کرده بود، دلم قرص شد، البته که به خودم! اما کاش بود... حضورش دلگرمی بزرگی برام بود...
  9. قرار شد هر کدوم از بچه‌ها در حد چند لحظه بریم روی استیج و اجرای تست داشته باشیم تا ترسمون بریزه؛ هر کسی هم که می‌رفت کسی اهمیتی نمی‌داد و مشغول کار خودش بود؛ من که شروع به نواختن کردم، همه ساکت شدن و وقتی کارم تموم شد همه هنرجوها برام دست زدن! اصلاً انتظارش رو نداشتم؛
  10. ساعت ده دقیقه به 5 شده و نم نم صدای خانواده‌ها رو پشت در می‌شنیدیم که دارن میان و منتظرن برنامه شروع بشه؛ از مدیر آموزشگاه پرسیدم نفر چندمم؟ گفت ترتیب هنرجوها از ضعیف به قوی چیده شده و از مجموع 28 نفر، شما نفر 24 هستی! اولش بابت ارزیابی استاد و آموزشگاه از سطحم خرکیف (به معنای واقعی کلمه‌اش!) شدم اما بعدش ترسیدم؛ نه بابت سطح خودم بلکه بابت تایم اجرام؛ چون فاصله من با نفر اول تقریباً یک ساعت و نیم می‌شد؛
  11. بعد از پنج دقیقه تأخیر (ساعت 5:5 دقیقه) باز شدن رسمی در برای ورود خانواده‌ها با خروج ما از سالن اعلام شد؛ همگی ساز به دست از سالن خارج شدیم و خوش و بشی با خانواده‌هامون کردیم و چند تا سلفی هم که نمی‌شد نگیریم (!) و بعدش ما رفتیم پشت صحنه و حضار هم سر صندلیاشون نشستن؛
  12. اونایی که نفرات اول بودن و طبیعتاً چون ضعیف‌تر بودن استرس وحشتناکی هم داشتن رو تا جایی که تونستم بهشون آرامش دادم؛ کنار مدیر آموزشگاهمون ایستادم و جدای از جنسیت بچه‌ها، هر کدوم که می‌خواست وارد صحنه بشه رو با یه «موفق باشی» و با چاشنی لبخند بدرقه می‌کردم و وقتی کارش تموم می‌شد با «خسته نباشی» و تکرار همون لبخنده، به استقبالش می‌رفتم؛ این طوری هم اون بنده خدا آروم می‌شد و هم خودم انرژی مثبت می‌گرفتم؛
  13. همین طوری هی زمان می‌گذشت و رسید به نفرات آخر که یکی‌شون خودم باشم؛ ساعت 6:15 شده بود؛ آرامشی که داشتم برای خودم هم عجیب بود چون می‌دیدم کسی که سابقه اجراش از من بیش‌تره هم استرس داره و رنگش پریده ولی من انگار که رفتم پیک‌نیک! همون قدر آروم!
  14. ساعت 6:25 نفر قبل من رفت و من توی اون فاصله کوک گیتار خودم رو چک کردم و یه تمرین مختصری محض یادآوری کردم و منتظر موندم تا کار اون دوستمون تموم بشه؛
  15. ساعت 6:30 روی استیج رفتم، اون لحظه هیچ کسی جز خانواده‌ام رو ندیدم؛ تعظیم کردم و خیلی آروم نشستم؛ مسئول صدای سالن، مایکروفون (میکروفون؟) رو برام طوری تنظیم کرد که زانوم بهش نخوره (برای هر هنرجو این کار تکرار می‌شد) وقتی که ایشون کارش تموم شد و از پیشم رفت من تازه استرس گرفتم! روی صحنه تنها شده بودم و تازه جو استیج و چیزی که بهش «استرس صحنه» میگن من رو بلعید! یه نفس عمیق کشیدم و با یه «الهی به امید تو» کارم رو شروع کردم؛
  16. صدای بلندگوهای سالن رو خودم نمی‌شنیدم، فقط صدای سازم که توی بغلم بود رو می‌شنیدم؛ برای اولین بار طی این چهار سال نوازندگی‌ام، دستم موقع زدن، لرزید؛ خیلی هم بد لرزید؛ مخصوصاً دست چپم که عمده کار رو هم اون انجام میده؛ صدایی که به گوش خودم می‌خورد، یه صدای لرزان و... بدون تعارف بگم، افتضاحی بود؛ اما تمرکزم رو تا جایی که تونستم حفظ کردم تا از اون بدتر نشم و یا حتی سعی کنم اصلاحش کنم؛
  17. از اواسطش به بعد نم نم به شرایط معمول خودم نزدیک شدم، هر چند به حد مطلوبم نرسیدم ولی خب، بهتر از اولش شد؛ کارم که تموم شد مجدداً تعظیمی کردم (تصویر بالا، عکس همین تعظیم انتهای اجرامه) و رفتم بیرون؛
  18. همه اونایی که بهشون انرژی داده بودم، به همون ترتیب با لبخند بهم «خسته نباشی» گفتن (اعتراف می‌کنم خیلی حال داد!) مدیر آموزشگاهمون رو که دیدم، گفت خیلی خوب بودی و آفرین و اینا؛ خیلی پریشون نگاهش کردم و گفتم: گند زدم... هنوز ادامه حرفم مونده بود که پرید وسط حرفم و گفت: اجرای زنده همینه، حالا شما که هنرجویی، حتی نوازنده‌های خیلی مطرحش با چندین و چند سال سابقه اجرا خراب می‌کنن، برای شما که اولین اجرات بود خیلی هم خوب بود؛
  19. ساعت 7 برنامه که تموم شد ویدئوی اجرام رو دیدم؛ دیدم چیزی که خودم می‌شنیدم رو بقیه اصلاً نشنیدن! یعنی تمام اون لرزش‌ها و اینا رو فقط خودم شنیدم؛ از خانواده که سوال کردم گفتن نسبت به اجرای عادی‌ات سطحت پایین‌تر بود ولی اون چیزی که میگی رو متوجه نشدیم؛ همون مثل همیشه بودی فقط یه مقدار از سطح ایده‌آلت کم‌تر بودی؛
  20. ویدئو رو برای استادم تلگرام کردم، اونم حرف مدیر آموزشگاهمون رو زد و در ادامه گفت: تازه الان یاد گرفتی که باید چه جوری تمرین کنی و تجربه امروزت سال‌های بعد به دردت می‌خوره؛
  21. یه خرده با خانواده رفتیم گردش و دور دور (!) و بستنی و شامی خوردیم و برگشتیم خونه؛ تازه اول مصیبتم شروع شد! به خاطر حجم زیاد آدرنالینی که توی خونم ترشح شده بود، علی‌رغم زمان زیادی که بیدار بودم اما حسابی سرحال بودم و شب خوابم نمی‌برد؛ دارو هم خوردم و باز تأثیری نکرد و تا صبح عینهو جغد بیدار بودم؛
  22. ساعت 6:30 صبح با سردرد وحشتناک و در حالی که هی به خودم فحش می‌دادم چرا جای پنج‌شنبه، روز شنبه رو مرخصی نگرفتم، راهی ستاد شدم!
  23. امروز ساعت 5:40 عصر کلاس دارم و استاد رو می‌بینم؛ منتظرم ببینم چی می‌خواد بهم بگه؛
  24. فیلمی که خانواده ضبط کردن یه مقدار زوائد و مشکلات داره که باید سر فرصت اصلاحش کنم و سعی می‌کنم به زودی براتون آپلودش کنم؛
  25. هر چند سخت گذشت اما به شدت بهم چسبید و باز هم اگه اجرایی باشه، با کله قبولش می‌کنم! دقیقاً همین قدر با «عشق»!
  26. «دخترک» هم ویدئوی اجرام رو دید، واکنشش این بود: «خیلی خوب بود، لذت بردم، موفق باشی تو مسیری که انتخاب کردی»؛
  27. بعدها توی تاریخ ثبت می‌شه که مترسک اولین کنسرتش رو زمان سربازی‌اش برگزار کرد!
(از صمیم قلبم آرزو می‌کنم به همه آرزوهاتون برسید، مثل من که دیروز به یکی از آرزوهام رسیدم) ^_^
مترسک
شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۶ ۴۲ نظر

تو کجا بودی تا حالا؟

[تقریباً یه ماه پیش بود که دیگه مجوز این رو پیدا کردم که با لباس شخصی ستاد برم که یه سرباز غریبه نزدیک اومد] گفت: سلام مترسک، خوبی؟

[توی دلم گفتم یا خدا! این کیه منو می‌شناسه؟ کِی سلبریتی شدم خودم یادم نمیاد؟! تو همین فکرا بودم که] گفتم: سلام ممنونم، ببخشید شما؟

[قبل از این‌که خودش رو معرفی کنه اسم روی اتیکتش رو خوندم، خیلی خوب یادم اومد؛ هم‌کلاسی ابتدایی‌ام بود و دیگه از کلاس پنجم ندیده بودمش در ادامه] گفتم: عه فـ... تویی؟ نشناختمت! خوبی؟ چه خبر؟ تازه از آموزشی اومدی؟

[هم‌چنان دستم تو دستش بود] گفت: ممنونم، سلامتی، آره کرمانشاه بودم؛ چند ماه خدمتی؟

گفتم: 7 ماهه شدم! عه، چه جالب منم کرمانشاه بودم! [هم‌چنان که تو کف بودم چه جوری بعد از این همه سال و با وجود تمام تغییرات چهره‌ای و قدی و بدنی منو شناخته، بعد از چند دقیقه صحبت کردن خداحافظی کردیم]

[چند روزی گذشت، تو راهرو دیدمش و بعد از سلام و اینا] گفت: مترسک، دفتر سرگرد عـ... کدومه؟

گفتم: ایناها! دفتر کناری‌اش هم ماییم، چطور؟

گفت: هیچی دیگه، سرباز ایشون شدم!

گفتم: ببین تو رو خدا، پنج سال که هم‌کلاسی‌ام بودی [زمان ما ابتدایی هنوز پنج تایی بود!] بعد از سال‌ها هم که دیدمت، این‌جا دیدمت، حالا دو سال هم که قراره همسایه خدمتی‌ام باشی!

(عجیب‌ترین خاطرات سربازی رو از من بخواهید!) D:

(تیتر رو هم با لحن هنگامه بخونید!) :))

(ضمناً جواب سوال پست «موزانیل» هم از این قراره: موارد 3 و 10 و 15)

مترسک
سه شنبه ۲۰ تیر ۱۳۹۶ ۲۱ نظر

همه انرژی‌ام برای تو

دیشب یه دورهمی خانوادگی داشتیم، می‌خواستم مقربین دربار (!) رو به کنسرتم دعوت کنم (به خاطر محدودیت تعداد بلیت، مجبورم فقط عده‌ای رو دعوت کنم وگرنه که از خدامه همه فامیلام باشن) ازش که خواستم برای اجرام تشریف بیاره تاریخش رو ازم پرسید، وقتی گفتم 23 تیر، یه خرده رفت تو فکر، بعد گفت «سالگرد عروسیمه، هعی»... (آهش بابت اینه که چند ماهه طلاق گرفته) و در ادامه گفت «چه خوبه که برنامه‌ات اون تاریخه، میام هوام عوض بشه»...

وقتی اینا رو گفت، اولش دلم گُر گرفت ولی بعدش خوشحال شدم و انگیزه گرفتم برای تلاش بیش‌تر؛ اگه تا قبل از این، همه سعی‌ام برای این بود که خودم با رضایت از استیج بیام پایین، حالا به خاطر خوب شدن حال اون هم که شده همه زورم رو می‌زنم تا بهترینم رو ارائه کنم؛ استادم که اون روزی بهم گفت «همینی که الان هستی رو حفظ کنی اوکیه» و کلی بهم روحیه داد، اینم که اضافه شد؛ امیدوارم بتونم کنسرت خوبی رو اجرا کنم؛ توکل به خدا.

(همچین میگم «کنسرتم» کسی ندونه فکر می‌کنه کنسرت برج میلاد دارم!) D:

مترسک
سه شنبه ۶ تیر ۱۳۹۶ ۳۰ نظر
مطالب اخیر