۸۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «نوستالژی» ثبت شده است

استاد عجیب و نمره غریب

با یه استادی این ترم درس برداشته بودم که معروف بود به سخت‌گیری؛ روایت بود که 80 درصد کلاس رو می‌اندازه و اون 20 درصد هم با نمره 10-12 پاس می‌شن! درسشم 3 واحدی بود و بسیار حساس؛ از سر ناچاری باهاش درس برداشتم چون برنامه‌ام به استادای دیگه نمی‌خورد اما درعوض درسی بود که خودم دوسش داشتم و بابت قبولیش از اول ترم خیالم راحت بود و تنها دغدغه‌ام نمره‌اش بود که یه موقع معدلم رو از اینی که هست (!) پایین‌تر نیاره؛ به هر کسی هم که می‌گفتم با «این» درس دارم همه می‌گفتن ترم آخرته و خودتو گرفتار نکن و برو حذف کن درعوض تابستون «معرفی به استاد» بردار اما دیگه زده بودم به سیم آخر و چیزی برام مهم نبود؛

خلاصه یه کتاب دوجلدی که هر جلدش 500 صفحه بود (و از میانگین دانشگاه آزادی که 99 درصد استادا فقط جزوه چند صفحه‌ای میدن و همونم خیلیا نمی‌خونن چند سروگردنی بالاتر قرار می‌گرفت!) معرفی کرد و نهایتاً موقع امتحانات شد و چون به خاطر علاقه‌ام این درسو خوب بلد بودم قبل امتحان فقط تیترای مطالب رو رصد کردم؛ نشستیم سر جلسه و دوستانی که جلو و عقبم نشسته بودن گفتن فلانی برسون و دمت گرم و اینا، قرار هم شد اونا خودشون به بقیه برسونن و عملاً یه کلاس روی من حساب ویژه باز کرده بودن!

امتحان شروع شد و هنوز 10 دقیقه نگذشته بود که عزیزان عینهو زرافه (!) گردن‌شون دراز شد وسط برگه‌ام، مراقبه هم رحم نکرد و همون اول بسم الله جای اولین کسی رو که تغییر داد من بودم و همین از جام بلند شدم همه گفتن ای بابا! مراقب هم با قاطعیت گفت زهر مار! :)) جایی هم منو نشوند که هیچ کسی دستش بهم نمی‌رسید تا بتونه تقلبی بکنه! امتحان تموم شد و بعدش نشستم حساب کردم دیدم اگه اون‌جوری که تعریف‌شو شنیده بودم بخواد تصحیح باید نمره‌ام بین 15 تا 17 در نوسان باشه؛ با کلی تأخیر بالاخره چندی پیش نمره‌اش اومد و با کمال ناباوری دیدم که زده 20 ! یکی-دو بار صفحه سایت رو رفرش زدم که نکنه 12 است و چشمای من داره آلبالو-گیلاس می‌چینه! دیدم نه، جدی جدی 20 داده!

خداروشکر هیچ‌کدوم از هم‌کلاسیای اون درسمون شماره‌ام رو نداشتن تا زنگ بزنن نمره‌ام رو بپرسن اما مطمئنم روزی که برم مدرکمو بگیرم همه‌شون سوال مشترک‌شون اینه که «مترسک چند شدی؟» و یقین دارم وقتی بفهمن که چند شدم یا می‌ریزن سرم یا در بهترین حالت فحشم میدن! خبر ندارن که طی این 4 سال فقط سه بار 20 گرفتم که یه بارش یه درس تخصصی ماستکی (!) بود و دومیش یه درس عمومی کشککی (!) بود و تنها باری که از یه درس خفن و از یه استاد خفن‌تر (!) 20 گرفتم همین بود، اونم خودم به هیچ عنوان انتظارشو نداشتم! :D

(با الگوگیری از دیالوگ معروف شهاب حسینی توی فیلم «جدایی نادر از سیمین»: منو از چی می‌ترسونی؟ من خودم چهار سال دانشگاه آزاد بودم، زندگی‌مو باختم، برو از خدا بترس!) :))

مترسک
جمعه ۱۹ تیر ۱۳۹۴ ۲۴ نظر

8 تومان!

یه دوستی داشتیم تعریف می‌کرد یکی به پستش خورده بود که قیافه‌اش داد می‌زد معتاد سنگینیه و اون ساعت طلایی که می‌خواد بفروشه تابلوئه که دزدیه و فقط می‌خواد خرج عملش رو دربیاره؛

[دوستمون] گفت: خب، این ساعته چند؟ آخرش چند؟

[اون] گفت: 50 هزار تومان؛

[دوستمون] گفت: نوچ! 8 تومان!

[اون] گفت: خب، چون شمایی 40 تومان؛

[دوستمون] گفت: نوچ! همون 8 تومان!

[اون] گفت: چون باهات حال کردم، دیگه آخرش 25 تومان؛

[دوستمون] گفت: نخیر، 8 تومانی که از اول گفتم!

[اون] گفت: دیگه 15 تومان بردار ببر، خیرشو ببینی!

[دوستمون] گفت: 8 تومان، همین و بس!

[اون] گفت: دیگه تهش 10 تومان؛

[دوستمون] گفت: نوچ! 8 تومان!

[اون] گفت: باشه آقا، جهنم و ضرر! 8 تومان بده خدا برکت!

[دوستمون ساعت رو گرفت بعد دست کرد توی جیبش] گفت: بیا این 7 تومان رو بگیر، چک و چونه هم نزن، زود برو رد کارِت تا ندادمت دست پلیس!

(مطمئنم اگه اون جمله آخر رو اولش می‌گفت همون 7 تومان رو هم نمی‌گرفت، مجانی ساعت رو می‌داد و در می‌رفت!)

مترسک
چهارشنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۴ ۱۷ نظر

کِی زدم به کجا؟ + الحاقیه

این خاطره واس همین امروز سر ظهره! همچین داغ داغ تازه از تنور دراومده! اومدم سوار ماشین بشم برگردم خونه، دیدم عه، سپر جلوم ضربه خورده چرا؟ کِی زدم به کجا یا شاید کی، کجا بهم زد خودم یادم نمیاد؟ فکر کردم شاید ماشین جلوییم موقع پارک کردن بهم زده اما یادم اومد صبح که می‌اومدم اینم بود؛ دیگه وقتی دیدم چیزی یادم نمیاد و جوابی هم برای سوالام ندارم گفتم ماشینو روشن کنم برم حداقل فکری برای تعمیرش بکنم؛ ریموت رو زدم باز نکرد، خود کلید رو انداختم توی قفل دیدم باز نمی‌شه، یه خورده با دقت برانداز کردم دیدم اصلاً ماشین من نیست! خداروشکر کسی این شاهکارمو ندید وگرنه معلوم نبود چه اتفاقاتی می‌افتاد!

(اون جوری هم نگام نکنید، خب پیش میاد دیگه!) :D

(الحاقیه: بنده اون معتاد پولدار مد نظر هولدن کالفیلدم!) :))

مترسک
چهارشنبه ۳ تیر ۱۳۹۴ ۱۵ نظر

در هَچَل ماندگانیم!

[سر کلاس بودم گوشیم زنگ خورد، رفتم بیرون جواب دادم] گفتم: الو، بفرمایید؟

گفت: سلام جناب، وقتتون بخیر؛

[صداش شبیه یکی از فامیلامون بود] گفتم: سلام طـ... خانوم، خوب هستین؟ آقا فـ... چطورن؟ چه خبر؟

گفت: جناب مترسک من از واحد ارتباط با مشتریان «دیجی‌کالا» تماس می‌گیرم در مورد ساعتی که به تازگی خریدید چند تا سوال داشتم ازتون؛

[در حالی که شوکه شده بودم] گفتم: معذرت می‌خوام، بله بفرمایید؛

[هیچی دیگه هرچی می‌پرسید در یه پکیج اغراق شده با کلی تعریف و تمجید تحویلش می‌دادم تا جبران «سوء» سابقه بشه! در نهایت امر] گفت: پیشنهادی، انتقادی، نظری در جهت بهبود کیفیت خدمات ما ندارید؟

گفتم: الان که حضور ذهن ندارم ولی حتماً توی سایت نظرمو انعکاس میدم [بعد از خداحافظی و اینا پخش زمین شدم یه ربع خندیدم فقط] :D

(به عمرم هیچ وقت سوتی به این وُسعت نداده بودم و این جوری هم توی هَچَل نمونده بودم!) :))

مترسک
دوشنبه ۱ تیر ۱۳۹۴ ۶ نظر

آقای معرفت

طبیعتاً از ماشین نو آدم انتظار نداره که یهو وسط راه و بدون هیچ دلیلی خاموش بشه اما دیشب این بلا سرم اومد و توی پیک ترافیک شهر و در حالی که یه خیابون ماشین پشتم کیپ تا کیپ واستاده بودن یهو خاموش شد و دیگه روشن نشد؛ هی خلاص کردم هی استارت زدم هی گاز دادم هی چراغا رو خاموش و روشن کردم هیچ فایده‌ای نداشت؛ هی هم بوق پشت بوق بود که نوش جان می‌کردم؛ کاملاً مستأصل شده بودم چی کنم و داشتم به یه راه‌حل فوری فکر می‌کردم یه دفعه یه آقایی که نمی‌دونم اون‌جا چی کار می‌کرد (مغازه‌دار بود یا رهگذر یا شایدم یکی از راننده‌های عقبی بود یا...) اومد گفت «خلاصش کن هولت بدم» منم خلاص کردم و با یه هول کوچیک روشن شد و راه افتادم! اون لحظه فقط تونستم بلند داد بزنم «دمت گرررم»!

(تاریک بود چهرش رو درست ندیدم اما صداش هنوز توی گوشمه و هیچ وقت فراموشش نمی‌کنم)

مترسک
پنجشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۴ ۸ نظر
مطالب اخیر