۸۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «نوستالژی» ثبت شده است

شانسکی بختکی!

البته چندان اعتقادی به شانس و اینا ندارم اما گاهی اوقات یه اتفاقاتی میفته که جداً نمی‌شه به پای بدشانسی نذاشت! فقط چند نمونه‌ای که دیروز برای شخص خودم پیش اومد رو براتون ردیف می‌کنم، بازم تأکید می‌کنم همه اینا همین دیروز و ظرف 45 دقیقه اتفاق افتاده:
  1. اصولاً آدم قانون‌مداری‌ام و حالاحالاها مخصوصاً موقع رانندگی قوانین رو زیر پا نمی‌ذارم اما دیروز مجبور شدم به یه خیایون فرعی ورود ممنوع و قدیمی تنگ که تقریباً نصف ساختموناش هم مشغول ساخت و ساز بودن وارد شم، اون وقت حالا هر چی هم ماشین از روبه‌روم می‌اومد نیسان آبی بود با راننده‌ای که قطر سبیلش دو برابر دور کمر منه!
  2. توی همین شرایط که داشتم دنبال یه خونه‌ای انتهای همون خیابون فرعی می‌گشتم اشتباهی جای کوچه مقصدم رفتم توی اون یکی کوچه و نتونستم دربیام و یه ربعی لابه‌لای کوچه پس کوچه‌های اون منطقه گم شدم و آخرشم سر از یه خیابونی درآوردم که فکرشم نمی‌کردم اصلاً این دو تا به هم مرتبط باشن! (البته این یکی تلفیقی از بدشانسی و خوش‌شانسی بود!) :D
  3. طبیعتاً ساعت 4 ظهر یه آدمی فقط باید جنی شده باشه تا بیاد سر کوچه‌شون وایسه به دید زدن ملت و فضولی کردن توی ماشین مردم که چی به چیه و کی «با» کیه؟! خلاصه همچین موجود عجیب‌الخلقه‌ای که هم‌سن پدربزرگ خدابیامرز من بود فقط منتظر بود ما اون‌جا پارک کنیم، تا عین کله کله‌پاچه با دو چشم گرد شده و یه دهن باز اون کنار وایسه و نگامون کنه :|
  4. برای خلاص شدن از شر فرد مزبور، رفتیم 10 متری پارکینگ بانکی که اون حوالی بود پشت یه درختی اتراق کردیم، حالا نگهبان بانک با طول 3 متر و عرض 2 متر و وزن 290 کیلو و دور بازو در حد آرنولد (!) وایساد جلوی ما به تماشا کردن! از این هیبتش نترسیدیم اما اخمش از اخم استالین هم استالین‌تر بود، سر همین فرار رو بر قرار ترجیح دادیم!
  5. رفتیم یه خورده اون طرف‌تر بین دو تا ماشین و کنار یه دیواری پارک کردم تا شالش رو با مقنعه عوض کنه، دقیقاً لحظه وقوع تعویض حجاب (!) راننده ماشین جلویی اومد ماشین‌شو برداشت و بُرد و هم‌چنان ما به صورت :| تماشاگر شانسمون بودیم!
  6. حالا اومده از ماشین پیاده بشه بره سر کلاسش، موبایلش افتاد و حالا د بگرد دنبال گوشی علیاحضرت! هول شده بود عجیب! آخرشم یه جای خیلی مسخره (این شکاف کنار در که دستمال و کلید اینا توش می‌ذارن) پیداش کردیم!
  7. یه چیزی خریده بودم باید بهش می‌دادم اما چون درست نبود که اتیکت قیمتش روش باشه، کندمش ولی هر چی تلاش کردم باز جای چسبش موند و همین تا دست زد متوجه چسبندگیش شد :/
  8. حالا اونو صحیح و سلامت رسوندم کلاسش اومدم برگردم برم سر کارم، حالا اون موقع ظهر که توی سر اسب بزنی حوصله سواری‌دادن نداره و علی‌القاعده ماشینی توی خیابون نیست یا خیلی کمه و در واقعیت هم فقط خودم تنها سر چارراه بودم، اما چون من بودم (!) سه تا چراغ قرمز بسیار طولانی پشت سر هم سد راهم شدن :|
(الان به نظر شما همین برش 45 دقیقه‌ای از زندگی من بیانگر بدشانسیم نیست؟) :D
(توضیح اَبَر ضروری: اینی که گفتمش، همونیه که اون روزی گفتم؛ رفتم دنبالش که قبل کلاسش باهم صحبت بکنیم اما نذاشتن که! کلاً فقط خندیدیم!) :))
مترسک
پنجشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۴ ۲۸ نظر

کاش این خبر دروغ بود...

میگن دوست مثل قالی کرمان می‌مونه هر چی قدیمی‌تر باشه باارزش‌تره؛ دیشب با یکی از دوستام که 8-9 سال از عمر دوستی‌مون می‌گذره رفتم بیرون؛ هیچ وقت هم‌کلاسی و هم‌رشته نبودیم و هنوزم یادم نمیاد چی شد که دوست شدیم اما یکی از نزدیک‌ترین و بهترین دوستامه؛ کلی باهم حرف زدیم و درددل کردیم، یه جا وسط حرفاش گفت که کم‌تر از یه سال دیگه میره آمریکا؛ گفتم میری که بری یا میری که برگردی؟ که جواب داد میرم که دیگه برم؛ یه لحظه شوک شدم، موندم چی بگم، با تمام وجودم چشم شدم و چند لحظه فقط نگاش کردم، انگار آدم قحطیه یا اولین بارمه دارم می‌بینمش! یه غمی یهو کل وجودمو گرفت؛ به کل این چند سالی که از رفاقتمون می‌گذره فکر کردم که چقدر زود گذشت و انگار جای 8-9 سال، 8-9 دقیقه بوده؛ به این فکر کردم که ما چرا حتی یه دونه سلفی «همین الان یهویی» هم با هم نداریم؟! :)) و به این فکر کردم وقتی بره (اونم آمریکایی که اختلاف ساعت زیادی با ایران داره) صحبت کردنامون چقدر سخت می‌شه، این‌که یه تایم به خصوصی هم اون بتونه و هم من که باهم گل بگیم و گل بشنویم واقعاً سخته؛ همین حالا که هنوز نرفته و فاصله‌مون سرجمع 5 دقیقه است دلم براش تنگ شده و دلم می‌خواد هی به بهونه‌های مختلف ببینمش که دیگه بعد از اون خواه ناخواه هم‌دیگه رو کم می‌بینیم ولی امیدوارم هر چقدر هم که کم باشه ولی باز همو ببینیم؛ منظورم به چت و تماس تصویری نیست، دیدار حضوری منظورمه؛ من که موقعیتشو ندارم پیشش برم اما امیدوارم اون هر از چند وقتی بیاد این‌جا بتونم ببینمش...

(از صمیم قلبم آرزو می‌کنم هر جای دنیا و در هر حالی که هست تنش سلامت باشه و لبخند از روی لبش تکون نخوره و دائم خبر موفقیت و سربلندی ازش بشنوم)

مترسک
چهارشنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۴ ۲۵ نظر

شبا که ما می‌خوابیم آقا پلیسه بیداره

[با یکی از اقوام دم در خونه‌مون توی ماشینش داشتیم صحبت می‌کردیم که یه ماشین پلیس اومد کنارمون ایستاد] گفت: این‌جا چی کار می‌کنید؟

گفتم: این‌جا خونه ماست و ایشونم فامیلمونه، نشستیم صحبت می‌کنیم؛

گفت: خونه‌ته؟ از کجا معلوم؟؟

گفتم: مرد مومن، هر جای دنیا کسی که با پیژامه و دمپایی «کفش ملی» و سر و وضع نامرتب جلوی در خونه‌ای که توی اون خونه کلی از عکسای خودش به دیواره، در حال تردده مطمئناً اون‌جا خونه‌شه؛ بیا بریم تو خودت ببین اصلاً؛

[موند چی بگه، چند متر رفت جلوتر و دوباره برگشت] گفت: ولی زودتر از این‌جا برید!

[با شیطنت] گفتم: چشم، بفرمایید بالا چای در خدمت باشیم!

(سر تکون داد و بدون هیچ حرفی رفت!) :D

مترسک
شنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۴ ۱۶ نظر

خود شما!

گفتم: به ما گفتن برای پاراف کردن مدارک باید بیایم پیش شما؛

گفت: قبلش برو حراست پیش خانوم فلانی مهر و امضا بزنه بعدش بیا پیش من؛

[رفتم پیش خانوم فلانی کارم تموم شد برگشتم] گفتم: اینم از این، خدمت شما؛

[یه خورده مدارک رو برانداز کرد] گفت: کدوم احمقی به تو گفته بری پیش حراست مهر «کپی برابر اصل» برات بزنه؟

[یه خورده مکث کردم] گفتم: جسارتاً خود شما!

[جا خورد] گفت: کی؟ من؟!

گفتم: من که روال اداری شما رو نمی‌دونم، شما گفتید برو پیش خانوم فلانی اون کارتو انجام میده، ایشون هم این کارو کرد؛

[دید خودش گند زده] گفت: البته چیز بدی هم نیست، محکم‌کاری می‌شه!

[به کنایه] گفتم: خب بله، محتوا زیاد داشته باشه طوری نمی‌شه، کم باشه مشکل پیش میاد!

گفت: تو امروز اندازه 100 تا ارباب‌رجوع با من بحث کردی، بیا اینم مدارکت! خدافظ!

(دست خودم نیست، با کاغذبازیای مرسوم ادارات و سازمانا مشکل دارم، تیکه نندازم بهم نمی‌چسبه!) :D

مترسک
پنجشنبه ۸ مرداد ۱۳۹۴ ۱۳ نظر

آیفون تصویری

از جمله برکات تکنولوژی، اختراع آیفون تصویری بود که باعث شد ریشه بی‌ربط‌ترین سوال و جوابای بشر بخشکه؛ آخه خداوکیلی سوال «کیه؟» با جواب «باز کنید» یا «منم» هم‌خونی داره؟ حالا در گذریم از اونایی که اصرار داشتن مثل تلفن بگن «الوو» و مورد هم بوده اونی که اون‌ور خط (!) توی کوچه بوده هول شده گفته «الو سلام»! واقعاً باید از مخترع آیفون تصویری تقدیر جانانه‌ای داشته باشیم.

(خودم هم نمی‌دونم که چی شد یهو عصر جمعه‌ای یاد این مقوله افتادم) :D

مترسک
جمعه ۲ مرداد ۱۳۹۴ ۱۷ نظر
مطالب اخیر