۸۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «نوستالژی» ثبت شده است

روح شمس!

پنج‌شنبه‌ای که گذشت با دوستم رفتیم طهران (تهران؟) اون دو-سه ساعتی جایی کار داشت و نمی‌شد که منم باهاش برم، طبیعتاً باید این تایم رو بی‌کار می‌موندم اما از اون‌جایی که من نمی‌تونم یه گوشه ساکن بمونم تصمیم گرفتم برم یه وری، حالا کجا بودم؟ دم در ایستگاه متروی تجریش؛ بعدش تصمیم گرفتم کدوم وری برم؟ آفرین! برای بار سوم ظرف دو سال اخیر و دفعه شونصدم طی کل عمرم، عازم کاخ سعدآباد شدم! چه جوری؟ احسنت! با پای پیاده یا به قولی خط 11 !

همین جوری آهسته و پیوسته، هدفون توی گوش، مسیر رو طی می‌کردم و از تنفس هوای استثنائاً تمیز (!) اون روز پایتخت استفاده می‌کردم و از تماشای طبیعت زیبا و ساختمونای شیک و البته ماشینای فوق خفنی که توی اون منطقه دلبری می‌کردن هم نهایت لذت رو می‌بردم؛ بعد از 15 دقیقه رسیدم دم در کاخ، دیدم بسته است! یه نگاهی به ساعتم انداختم دیدم تازه 8:45 است و یادم اومد که ساعت 9 در مجموعه باز می‌شه؛ یه سربازی، طفلکی‌تر از خودم (!) هم اون گوشه ایستاده بود و معلوم بود داره بهم فحش میده چون... چون من اولین کسی بودم که اون روز قصد مزاحمت داشتم! درکش می‌کنم با تمام وجودم! با عمق جونم! اصلاً با هر چی شما بگید!

بعد از من چند تا گروه دیگه هم اومدن و همه هم دست بر قضا دفعه اولشون بود که قصد «سعدآباد نوردی» داشتن و طبیعتاً من براشون حکم تور لیدر رو داشتم که تا موقع خروجم از مجموعه این برچسب «لیدری» روی پیشونی‌ام خورده بود!

چون دفعات قبلی («سعدآبادنامه؛ سفرنامه سعدآباد» / «من و آرش کمانگیر یه روز خوب!») همه کاخ‌ها رو یه دل سیر دیده بودم، این سری تصمیم گرفتم عمدتاً توی محوطه پاییزی و عاشقانه سعدآباد وقت بگذرونم و فقط سه تا کاخ رو ببینم؛ کاخ سفید (+موزه هنر ملل) ، کاخ سبز (رضاشاه) و کاخ شمس (موزه پوشاک) که اولی و دومی رو محض تجدید خاطره و سومی رو چون سری قبلی به خاطر تعمیرات بسته بودنش، انتخاب کردم که متأسفانه بدشانسی آوردم و کاخ سبز به دلیل تعمیرات تعطیل بود، اما کاخ سفید (ملت) و شمس رو رفتم؛

(این پا که جلوی پلکان کاخ سفید می‌بینید یه زمان شاهی رو راه می‌برده، حالا مترسک باهاش سلفی می‌گیره!)

بعد از تماشا و لذت بردن از زیبایی کاخ محمدرضا پهلوی، همین جوری مرض‌دار (!) راهی شمالی‌ترین نقطه مجموعه شدم که تهش می‌رسید به کاخ سبزِ در حال تعمیر و نهاد تشریفات ریاست جمهوری (کاخ ملکه مادر) که طبیعتاً مسیرش به کلی بسته بود؛ حالا چرا گفتم مرض‌دار؟ چون مقصد بعدی‌ام که موزه پوشاک باشه خیلی پایین‌تر بود و واقعاً دلیلی نداشت من این همه راه رو بالا برم و دوباره برگردم پایین اما خب... من مترسکم و خبری از رفتار آدمیزادی در من یافت می‌نشود!

موقع برگشت هم از راه صاف نرفتم، انداختم از وسط جنگل رفتم که بین راه رسیدم به یه تابلویی که روش نوشته بود: «منطقه نظامی، خطر تیراندازی، ورود ممنوع»! که خب همون طوری که الان از زنده بودنم می‌تونید حدس بزنید، تصمیم گرفتم از راه صاف برم تا یه موقع تیری رو نوشِ جانم نکردن!

ولگردی‌های من داخل مجموعه شوخی شوخی یه ساعتی طول کشید تا نهایتاً رسیدم به کاخ شمس (بزرگ‌ترین خواهر تنی شاه) که الان موزه پوشاک شده؛ وارد کاخ که شدم، یه لحظه حس کردم روح شمس روی صندلی نشسته و دستش رو دراز کرده که بهم دست بده! گفتم یا خود خدا! این‌که مرده بود یه زمان، چه جوری زنده شد؟! اما یه لحظه بعد که حالم جا اومد فهمیدم راهنمای موزه است و دستش رو دراز کرده که بلیتم رو چک کنه! نخند عزیز من، این از جمله تبعات «شاه‌نامه»ـنویسیه که زمین و زمان رو شبیه دربار بدون درِ پهلوی می‌بینم! برو از خدا بترس!

(اون فرش قرمزه رو به افتخار ورود من پهن کرده بودن، دستشون درد نکنه!) D:

از موزه پوشاک فقط همین قدر بگم که جای خانومای جمع به شدت خالی بود؛ من که پسرم و طبیعتاً زیاد از لباس اینا سررشته ندارم، مجذوب شده بودم، دیگه شما خانوما که جای خود دارید! عکس اینا هم زیاد گرفتم اما چون اغلب پوشاک به خاطر مدیریت بی‌خردانه بعضی آقایانی که الان زنبیل به دست و بست‌نشین و حامی عدالت شدن، متحمل تخریب زیادی شده بودن، بعد از چند سال ترمیم و بازسازی دوباره سرپا شدن که متأسفانه توی بیش‌تر عکس‌هام خیلی مصنوعی افتادن که نهایتاً به این نتیجه رسیدم که بی‌خیال عکساشون بشم که توصیه می‌کنم یا حضوراً تشریف ببرید و از نزدیک شاهد زیبایی‌شون باشید یا دنبال تصاویر باکیفیتشون توی اینترنت بگردید؛


و اما... حواشی!

  1. چون اولین نفر بودم طبیعتاً بلیت شماره 1 رو دستم دادن!
  2. ویراستاری نهایی قسمت اخیرِ «شاه‌نامه» (شاید دیگری) رو روی نیمکت مقابل کاخ سفید، زیر پای مجسمه آرش کمانگیر انجام دادم؛
  3. از دیگر تبعات «شاه‌نامه»ـنویسی می‌تونم به این اشاره کنم که موقع گشتن تو سعدآباد حس جی.کی.رولینگ رو داشتم که داره فیلم هری‌پاتر رو می‌بینه؛ با این تفاوت که اون فیلمش رو می‌دید و من داشتم وسط یه مشت تاریخ راه می‌رفتم!
  4. به نظرم اون روز بالای 30 نفر از من آدرس کاخ‌های مختلف رو پرسیدن، جالبه که نقشه هم دستشون بود اما خب ترجیح می‌دادن از نقشه سخنگو استفاده کنن!
  5. بعد از سه ماه، قرار بود مصاحبه‌ام با رادیو بلاگی‌ها وسط سعدآباد انجام بشه اما خب... نشد که بشه و هم‌چنان منتظر موقعیتی برای گفتگو هستم؛
  6. این چینی‌ها درسته مینیاتوری و کوچولو هستن اما عجیب دقیقن! چند تا توریست چینی اون‌جا بودن که از یک جاهایی عکس می‌گرفتن و به یه چیزایی دقت می‌کردن که مطمئنم خود شاه هم حواسش به اونا نبوده!
  7. سه-چهار تا پیرمرد هم بودن، از همونا که نمی‌تونی جز «چشم» چیز دیگه‌ای بهشون بگی! دیدم خیلی با غم به در و دیوارا نگاه می‌کنن که وقتی نزدیکشون شدم شنیدم زیر لب میگن «حیف... حیف...» و سر تکون میدن؛ یه لحظه اومدم بزنم به شونه‌اش بگم: پدرجان روح خود «اعلی‌حضرت» هم راضی نیست که یه روز بری علیهش انقلاب کنی و فرداش حسرت بخوری (!) اما خب حیا کردم و چیزی نگفتم؛
  8. قبلاً خیلی دوست داشتم خدمتم توی سعدآباد میفتاد اما حالا خوشحالم که سرباز سعدآباد نشدم چون قطعاً از هر چی تاریخ و موزه و کاخ بود، متنفر می‌شدم!
  9. یه چیزی بگم؟ این‌که خیلی به دوران پهلوی علاقه دارم، دلیلی بر سلطنت‌طلب بودنم نیست، من کلاً تاریخ دوست دارم ولی این برش زمانی رو بیش‌تر دوست دارم، هر حکومت دیگه‌ای هم جای پهلوی‌ها بود باز بهش علاقه داشتم، وگرنه من هم مثل همه 80 میلیون ایرانی، دموکراسی‌خواهم.
(خودم هم توقع نداشتم این قدر طولانی بشه، ببخشید دیگه!)
مترسک
شنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۶ ۳۱ نظر

احساس دماغی!

جاتون خالی یکی از دوستای خانوادگی‌مون که خارج زندگی می‌کنه، چند شب پیشا مهمون ما بود، بحثا کشیده شد سمت موسیقی و نوازندگی، قرار شد منم براشون قطعه‌ای بزنم و آوازَکی هم بخونم؛ به نظرم رسید «سلطان قلب‌ها» انتخاب مناسبی باشه (از آثار عارف دوست‌داشتنی با آهنگسازی استاد انوشیروان روحانی) ؛ رسیده بودم به وسطاش، همون جاش که میگه «پیش عشق ای زیبا زیبا، خیلی کوچیکه دنیا دنیا...» که متوجه شدم مهمونمون دستی به چشماش کشید، بعدشم دست کرد تو جیبش دستمال درآورد؛ توی دلم گفتم «دمَم گرم! بالاخره تونستم یه نفر رو تحت تأثیر قرار بدم»! توی همین فکرا بودم و رسیده بودم به اون قسمت آهنگ که می‌فرماد «سلطان قلبم تو هستی...» که با اون دستماله یه حرکاتی روی بینی مبارکش انجام داد و تازه فهمیدم از اولش تحت تأثیر من نبوده بلکه از ترکشای سرماخوردگی‌اش بوده که با ریزش اشک و دماغ دست به گریبان بوده! هیچی دیگه، با احساسی سرکوب شده تا آخر قطعه رو رفتم و به روی خودم هم نیاوردم که چه برداشتی از اون دستمال درآوردنش کردم! :))

(یعنی این طوری بهتون بگم که می‌رفتم توی جوب (!) خالی کرال پشت شنا می‌کردم، کم‌تر ضایع می‌شدم!)

مترسک
دوشنبه ۶ آذر ۱۳۹۶ ۲۰ نظر

الکِرمُ مِنَ الشَجَر!

استادم داشت بین قطعات کتاب می‌گشت تا یکی رو انتخاب کنه، بعد از چند لحظه دیدم یه لبخند شیطنت‌آمیزی زد و یه خباثت خاصی در اعماق نگاهش موج ‌زد! منم داشتم همین جوری با لبخند براندازش می‌کردم (از همون نگاه‌ها که حواسش نیست!) که یه دفعه انگار که ارشیمدس تو جلدش رفته باشه، یه «اُرِکا اُرِکا» (یافتم یافتم) خاصی در پسِ اون خباثت چند لحظه قبلش رفت و گفت: آهان! پیداش کردم! داشتم می‌گشتم یه قطعه سخت پیدا کنم تا یه خرده اذیت بشی و منم دلم خنک بشه! تازه می‌خوام ریتمش رو هم یه مقدار تغییر بدم تا حسابی باهاش درگیر بشی!

منم که اصولاً امکان نداره از حرف کم بیارم! یعنی ممکنه یه روزی اقیانوس آرام، آب کم بیاره اما من از حرف، نوچ! در جواب گفتم: البته که منم همیشه از قطعات سخت بیش‌تر از آسونا، استقبال می‌کنم! اگه هم دقت کرده باشید همیشه اونایی که بیش‌تر اذیتم کردن رو در نهایت بهتر از ساده‌ها اجرا کردم! که استاد هم گفت منم دقیقاً بابت همین می‌خوام اذیتت کنم! و منم با یه «دم شما گرم» رفتم تو دل حادثه! حالا بماند که انتخابش هم «دل دیوانه» زنده‌یاد ویگن بود؛

بعد یه حدیثی [به قول آقاگل‌مون:] «از غیرمعصوم» یادم افتاد که دیگه حیا کردم (!) و به استاد نگفتم اما به شما میگم؛ قال غیرمعصوم(س) : الکِرمُ مِنَ الشَجَر! ترجمه‌اش: غیرمعصوم(که سلام خدا بر او باد) گفت: کرم از خود درخته!

(دیگه بالاخره هر کسی یه مرضی داره، منم مرضم اینه!) D:

مترسک
يكشنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۶ ۱۱ نظر

آینه وسط

زودتر از همیشه راه افتاده بودم سمت محل کارم، پشت چراغ قرمز بودم، عین مدل ماشین خودم بود منتها با رنگ سفید (برای من خاکستریه) ، از تو آینه وسطش می‌تونستم چشم و ابروی راننده‌اش رو ببینم، خودش بود، خودِ خودش بود، دیگه من اگه بعد از این همه سال نتونم «دخترک» رو فقط از روی یک سوم صورتش بشناسم که به درد لای جرز دیوار مخروبه‌های شهر سوخته هم نمی‌خورم، اونم یه لحظه به عقب نگاه کرد، من رو دید، من رو شناخت...

نگاهم کرد،

نگاهش کردم...

نگاهم کرد،

نگاهش کردم...

همین طوری از توی آینه وسط ماشینش به هم نگاه می‌کردیم تا چراغ سبز شد، آروم راهنما زدم و ازش سبقت گرفتم، وقتی رسیدم کنارش... متوجه سنگینی نگاهش شدم اما... نگاهش نکردم چون مطمئن بودم اگه برگردم سمتش و همین نیم‌چه هوش و حواسم هم پرپر بشه، یقیناً تصادف می‌کنم و بدون شک دیگران این وسط گناهی نکردن که بخوان به خاطر یه شکست‌خورده که چه عرض کنم... بلکه به خاطر یه «شکسته» ، متضرر بشن...

رفت،

منم رفتم...

همون طوری که تمام این سال‌ها فقط از کنار هم گذشتیم و گذشتنِ هم‌دیگه رو تماشا کردیم... حتی توی خواب هم هیچ وقت با هم یه مسیری رو تا آخرش کنار هم نموندیم، آره... نموندیم.

(با نگاهم بهش می‌گفتم «چقدر جات توی زندگی‌ام خالیه» ولی نمی‌دونم اون با نگاهش بهم چی گفت)

مترسک
شنبه ۶ آبان ۱۳۹۶ ۲۷ نظر

سوزوندیمش!

ما دو تا مسئول داریم، یکی‌شون مسئول معاونته و یکی هم معاونشه (ایشون همون صاحب حماسه «اخطلافات»ـه!) امروز از اون روزاش بود که زبون آدمیزاد نمی‌فهمید و هی از سر صبح پیله کرده بود به یه موضوعی و هر چی مسئولمون و اون یکی سرباز و من می‌گفتیم، مقاومت عجیبی در برابر فهمیدن می‌کرد!

القصه... با دوستامون نشسته بودیم املت می‌خوردیم (جای همگی خالی) به سرمون زد یه لقمه رو هم تند کنیم بدیم به این بخوره تا تلافی بشه! یه تیکه نون برداشتیم، یه خرده املت + فلفل تند خورد شده + پودر فلفل سیاه رو لقمه کردیم بردیم براش... اولش که دید به سان اون زیبارویی که بهش تی‌تاپ داده باشی (!) ذوق‌مرگ شد ولی همین که خورد... تا یک ساعت و نیم بعدش، هر پنج دقیقه یه بار می‌گفت «خدا لعنتتون کنه، چی ریخته بودید توی این؟ سوختم»! هی هم آب یخ می‌خورد ولی فایده‌ای نداشت!

ما هم در ظاهر هی خودمون رو می‌زدیم به اون راه که «مگه تند بود؟ عجیبه! شانس شما بوده!» اما تو دلمون از بس بی‌صدا و زیرپوستی خندیده بودیم، تمام عضلات شکم‌مون درد گرفت! تا اون باشه روی مغز ما رژه نره! :))

(از قدیم الایام گفتن هر که با مترسک و رفقاش درافتاد، ورافتاد و این صحبتا!) D:

مترسک
يكشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۶ ۲۱ نظر
مطالب اخیر