۸۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «نوستالژی» ثبت شده است

سوزوندیمش!

ما دو تا مسئول داریم، یکی‌شون مسئول معاونته و یکی هم معاونشه (ایشون همون صاحب حماسه «اخطلافات»ـه!) امروز از اون روزاش بود که زبون آدمیزاد نمی‌فهمید و هی از سر صبح پیله کرده بود به یه موضوعی و هر چی مسئولمون و اون یکی سرباز و من می‌گفتیم، مقاومت عجیبی در برابر فهمیدن می‌کرد!

القصه... با دوستامون نشسته بودیم املت می‌خوردیم (جای همگی خالی) به سرمون زد یه لقمه رو هم تند کنیم بدیم به این بخوره تا تلافی بشه! یه تیکه نون برداشتیم، یه خرده املت + فلفل تند خورد شده + پودر فلفل سیاه رو لقمه کردیم بردیم براش... اولش که دید به سان اون زیبارویی که بهش تی‌تاپ داده باشی (!) ذوق‌مرگ شد ولی همین که خورد... تا یک ساعت و نیم بعدش، هر پنج دقیقه یه بار می‌گفت «خدا لعنتتون کنه، چی ریخته بودید توی این؟ سوختم»! هی هم آب یخ می‌خورد ولی فایده‌ای نداشت!

ما هم در ظاهر هی خودمون رو می‌زدیم به اون راه که «مگه تند بود؟ عجیبه! شانس شما بوده!» اما تو دلمون از بس بی‌صدا و زیرپوستی خندیده بودیم، تمام عضلات شکم‌مون درد گرفت! تا اون باشه روی مغز ما رژه نره! :))

(از قدیم الایام گفتن هر که با مترسک و رفقاش درافتاد، ورافتاد و این صحبتا!) D:

مترسک
يكشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۶ ۲۱ نظر

گوشم بگرفت و پا به پا برد!

دیشب هدفون به گوش داشتم خیابون‌نوردی می‌کردم که رسیدم به یه فروشگاهی و یادم افتاد یه سری خرت و پرت برای خونه لازم داریم، آهنگ رو Pause کردم رفتم داخل و مشغول برداشتن خریدا شدم که یه دفعه حس کردم گوشم داره کشیده می‌شه؛ دقت کردم دیدم انتهای سیم هدفونم که از زیر لباسم زده بیرون، گیر کرده به دکمه کنار آستینِ کاپشنِ یه آقایی 50 و خرده‌ای ساله؛

چند بار گفتم «آقا ببخشید، آقا ببخشید» اما حواسش نبود و هی هم حرکت می‌کرد و منم رسماً غلام حلقه به گوشش شده بودم (!) تا این‌که دستش رو گرفتم، گفتم «آقا ببخشید، سیم هدفونم به دکمه شما گیر کرده»! طوری هم پیچ خورده بود که انگار یه کابوی طناب پرت کرده باشه دور گردن یه گاو، دقیقاً همون جوری! بعد از باز کردن، جفتمون به همراه خانمش کلی به شدت مسخره بودن این اتفاق خندیدیم.

(شاید براتون سوال پیش اومده باشه که وسط اون کشمکش چه جوری هدفون از گوشم در نیومده؟ باید بهتون بگم تنها نیستید، این سوال خودمم هست!) :|

مترسک
جمعه ۱۴ مهر ۱۳۹۶ ۱۷ نظر

یه دنیا لبخند

پنج‌شنبه‌ای که گذشت، جشن عقد دوستم بود، اونم دوستی که برام اندازه برادر عزیزه (قدیمی‌ترها اگه یادشون باشه زمانی که بلاگفا بودم اولین پست سبک قجری‌ام، شرح ماوقع شبی بود که با همین رفیقم رستوران رفته بودیم) و طی این سال‌ها شاهد سختی کشیدن‌هاش و غصه خوردناش و هی شکستن و هی دوباره ایستادنش بودم؛ این قدر تلفنی و حضوری پیشم درددل کرده و این قدر پیشم اشک ریخته و اشکاش رو پاک کردم و این قدر ناراحتی‌اش رو _ به خواست خودم _ توی مشتش خلاصه کرده و حواله بازوم کرده... که حسابش از دستم در رفته؛

حالا موضوع صحبتم اصلاً خود دوستم نیست، بلکه اون شب مهمونی و بعضی اتفاقاتش و بعضی افراد حاضر در اون مراسمه؛ از لحظه عقد براتون شروع کنم که بعد از «بله» گرفتن از عروس (بله درست متوجه شدید، مجلس به خاطر خودی بودن مهمونا، مختلط طوری بود) نوبت به رفیق ما رسید که وقتی عاقد گفت «آیا بنده وکیلم؟» یکی از دوستامون (که عروسی خودش همین یه ماه و خرده‌ای پیش بود) گفت «داماد رفته مقاله بنویسه» (!) که خیلی قشنگ همون اول کاری یخ جمع شکست؛ موقع کادو دادن هم که شد، مادر دوستمون ما رو این جوری معرفی کرد: برادرای داماد! که خب هرچند رفیقمون یه برادری داره که شاه نداره (!) اما خب لطف مامانش، حس جذابی بود؛

بعد از این ماجراها چشمم به مسئول نور باغ افتاد، تاریک بود درست نتونستم تشخیص بدم، رفتم جلوتر دیدم بله، هم‌خدمتی‌مه! از این دست آشناها هم تا دلتون بخواد دیدم؛ از هم‌کلاسیای قدیم بگیر تا حتی معلم دبیرستانم (که حالا استاد دانشگاه آزاد شده) و مدیر مدرسه ابتدایی‌ام و... که بابت دیدن هر کدوم کلی ذوق می‌کردم و البته غافلگیر هم می‌شدم اما...

اما... وسط حرفای روشنفکرانه با دبیر سابقم بودم که یه لحظه حس کردم یه چهره آشنایی جلومه، معمولاً عادت ندارم برگردم روی چهره افراد فوکوس کنم ولی چون یک درصد احتمال دادم که شاید خودش باشه، سرم رو بالا آوردم، دیدم بله، خودِ جنسه! و اما واکنش من [با صدای بلند و چشمایی که از ذوق زدگی برق می‌زنن، بخونید] : عه! استاد! استادم هم از اون لبخندای خاص‌اش تحویلم داد و بعد از سلام علیک، من رو به همسرش معرفی کرد [لازمه بگم شوهر استادم یکی از تنظیم کننده‌های مطرح ایرانه که با اسامی بزرگی مثل علیرضا قربانی همکاری داره] که من هم چون ایشون رو می‌شناختم و پیگیر آثارش بودم بعد از دست دادن گفتم: بله ارادت داریم خدمتشون؛

تمام مراسم فقط زل زده بودم به رفیقم، مثل این دختربچه‌ها که تا عروس می‌بینن بهش خیره می‌مونن؛ اما محو خوش‌تیپی‌اش نشده بودم بلکه محو شادی‌اش شده بودم، کِیف می‌کردم از دیدن خوشحالی‌اش، حظ می‌کردم از برق نگاهش، ذوق‌مرگ می‌شدم با لبخندش... وقتی هم که متوجه شدم بغض کرده اما خودش رو کنترل می‌کنه که اشکش نیاد (دیگه من بهتر از هر کسی در جریان تغییر حالات صورتشم) اون لحظه بود که بغض خودم ترکید و اشک شوق، تمام صورتم رو خیس کرد...

آخرای مراسم بود که رفتم وسط و محکم بغلش کردم، زیر گوشش گفتم «طوری امشب برات خوشحالم که اگه عقد خودم بود این طوری خوشحال نبودم» و اونم گفت «تو رفاقت رو در حقم تموم کردی، یه دونه‌ای مترسک، یه دونه‌ای» و بعد از بوسیدن لُپش که بوی افترشیو ادکلنی می‌داد، خداحافظی کردیم و شبی که اصلاً راه نداشت بهتر از این رقم بخوره، با بدرقه پدر و مادرش تموم شد؛ شبی که دلم نمی‌خواست هیچ وقت تموم بشه و کاش می‌شد تک تک لحظاتش رو منجمد کرد تا هر وقت هواش رو کردم، دوباره بهش برگردم... امیدوارم همیشه مثل اون شب لبخند روی لب جفتشون بمونه.

(یه بنده خدایی می‌گفت موقع ازدواج رفیقاش نمی‌دونه که باید خوشحال باشه یا ناراحت ولی من در مورد این یکی تکلیفم روشن بود) ^_^

مترسک
دوشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۶ ۳۰ نظر

قر تو خواب!

و با قسمتی دیگر از مجموعه مستندهای راز بقا... نه یعنی چیزه... منظورم... یعنی خاطرات سربازی، اونم دوران آموزشی در خدمتتونم!

یه رفیقی ما داشتیم، ته‌صدای خوبی داشت و انصافاً هم خوب می‌خوند، استاد تقلید صدا هم بود؛ یه شب برامون داشت آواز می‌خوند، اون آهنگ اندی که میگه «بلا ای بلا دختر مردم» رو می‌خوند، عین خود اندی هم می‌خوند که اگه چشماتو می‌بستی فکر می‌کردی لایو این کانسرتشی (!) در این حد؛

خلاصه من تو همون وضعیت خوابم برد، توی خواب دیدم که عروسی دوستمه (کدوم دوستم؟ همون!) و این آهنگ رو پلی کردن و همه در حال تخلیه قرهای گیر کرده در کمریم! صبح موقع بیدارباش طبیعتاً همه در حال غُر زدن بودن ولی من داشتم می‌خندیدم! که دوستامون وقتی می‌گفتن «چرا می‌خند؟ ساقی‌ات چی بهت داده؟» (!) می‌گفتم «طوریم نیست، از سکانس قبلی جا مونده»! :))

(ایشالا همیشه تو خواب، قر بدید و صبح با خنده بیدار بشید!) ;)

مترسک
يكشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۶ ۱۷ نظر

قورمه امانی

دوره آموزشی کرمانشاه که بودیم، روزای دوشنبه نهار قورمه سبزی داشتیم؛ با این توضیح که هفته اول یه تیکه گوشت اندازه ساعد من توی خورشت انداخته بودن ولی هفته به هفته اون گوشته کم و کم‌تر می‌شد؛ بعد هر وعده هم نوبت یه نفر بود غذا رو بکشه (چرخشی بود) که آخرین دوشنبه یا به عبارتی آخرین وعده قورمه سبزی، نوبت من بود که بکشم؛ یکی-دو روز بود گوشت نخورده بودم، واقعاً بدنم احتیاج داشت؛

غذای بچه‌ها رو کشیدم، آخرین ظرف برای خودم بود، یه دفعه دیدم عه، گوووووشت! با خباثت کامل طوری کشیدمش که کسی نبیندش! نشستم پای کار، گوشت رو تیکه کردم، قاشق رو پر کردم، چشمم رو بستم و با ولع کامل بردم داخل دهانم... اولین گاز رو که زدم... چشمتون روز بد نبینه... لیمو امانی بود :|

در دم که اشتهام کور شد، تا شب هم خوردنی می‌دیدم یا حتی حرف خوراکی می‌شد، جیغ می‌زدم! شبش هم یادمه شام پوره سیب زمینی داشتیم، اندازه انگشت کوچیک دستم خوردم، چون باید دارو می‌خوردم و نمی‌شد شکم خالی باشم؛ فردا صبحش هم صبحونه رو با بی‌میلی کامل خوردم؛ خدا اون حال من رو نصیب گرگ بیابون نکنه، نصیب ما که کرد!

(جداً نمی‌دونم چی شد سر صبح یاد این خاطره افتادم!) D:

مترسک
پنجشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۶ ۴۰ نظر
مطالب اخیر