۵۷۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «مونولوگ» ثبت شده است

وبلاگ‌خون برتر

خوشحالی یعنی... اسم دوستات رو بین وبلاگای برتر سال ببینی و طبیعتاً خودت هم وبلاگ‌خونِ برتر سال بشی! ^_^

(مبارکِ همه دوستان)

مترسک
جمعه ۱۷ شهریور ۱۳۹۶ ۲۰ نظر

نمایشگاه ویچ آرت

این پست تبلیغ یه نمایشگاه نقاشی معمولی نیست، معرفی یه سبک زندگی هنریه، نقاشی‌هایی هستن که از تماشا کردنشون سیرمونی نمی‌گیرید و از خریدشون هم طبیعتاً پشیمونی عایدتون نمی‌شه؛ خود صاحب آثار برای نمایشگاهش اسم نذاشته اما من اسمشو گذاشتم «ویچ آرت»؛ حالا چرا «ویچ»؟ چون نمایشگاه یکی یه دونه ویچِ وبلاگستانه!

مترسک
چهارشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۶

یار غار

می‌خوام دوباره تاریخ رو تکرار کنم، من نجیب‌زاده فیلادلفیایی بشم و تو خدای احد و واحدی بشی که همه عالم می‌خوان من تو رو نپرستم و خدایگان جعلی اونا رو ستایش کنم؛ از دستشون فرار می‌کنم و به غاری پناه می‌برم که کسی جز خودم و خودت اون جا نیست، چشمام رو می‌بندم و فقط به دوست داشتنِ تو فکر می‌کنم و تو همون حال خوابم می‌بره، خواب می‌بینم که با هم نشستیم تو سیتی‌سنتر بهشت و تو لبخند می‌زنی و منم غرق تماشات... چشمام رو که باز می‌کنم، 300 سال گذشته و من هنوز تو غارم...

می‌بینم آیندگانِ 3 قرن بعد، قصه من و تو رو توی کتاباشون می‌خونن، مثل شیرین و فرهادِ کوه‌تراش، مثل یوسف(ع) و زلیخای شیدا، مثلِ... مثل اصحاب کهف، یار غارت شدم، تو لیلی شدی و من مجنونت؛ اسم ماجرای ما رو هم گذاشتن «کلاغ و مترسک»... مترسکی که سی‌صد سال توی غار خوابید و فقط خواب کلاغش رو دید.

(دل)

مترسک
سه شنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۶ ۲۶ نظر

هفته‌ات شوم، امروزم می‌شوی؟

  1. هفته پیش اولین تمرین همراه با آوازم رو داشتم (قطعه «گل سنگم» اثر جاودانه استاد انوشیروان روحانی) از لحظه اول فهمیدم استادم با تردید اما امیدوار، ازم خواست همراه با نوازندگی، بخونم؛ من ولی از اولش مطمئن بودم که اگه تو حرف زدن مشکلی داشته باشم تو آواز مشکلی ندارم، پس یک هفته با دقت و البته عشق، تمام تلاشم رو کردم تا به بهترین نحو بتونم از پسش بر بیام؛ امروز شد، تایم کلاس شد، اول ریتمش رو زدم و از استادم اوکی رو گرفتم و بعد رفتیم سر وقت نُت و آواز؛ زدم و خوندم، رسیدم به نیمه‌هاش وسط خوندنم استادم خیلی محکم و با صدای بلند گفت «آفرین»! تا حالا این جوری تحسینش رو ندیده و نشنیده بودم، اون هم وسط تمرین؛ چون معمولاً می‌ذاشت بعد از اجرام عملکردم رو بررسی کنه؛ وقتی هم که کارم تموم شد گفت «مترسک اعتراف می‌کنم انتظار داشتم حداقل دو-سه جا رو گیر کنی اما کیف کردم وقتی کاملاً عادی و بدون مشکل خوندی»! اینا رو که می‌گفت چشماش برق می‌زدن و تا آخر کلاس لبخند روی صورتش بود؛
  2. اومدم خونه، لباسم رو عوض کردم، گیتارم رو گذاشتم سر جاش، دیدم یکی از رفقا برام این لینک رو فرستاده، از وبلاگ داداش عزیزم و هم‌خدمتی باحالم، خان بلاگستان بود؛ خان عزیزم جداً نمی‌دونم باید بهت چی بگم، اگه پیشم بودی چنان در آغوش گرفته و فشارت می‌دادم که کلاً از بقیه خدمتت معاف بشی! البته یه چیزی بگم ما هنوز «پیونده» (!) نشدیم اما خب دست‌کمی هم از «پیوست» نداریم! ایشالا عروسیت بیام وسط بندری برقصم برات! ;)
(مگه می‌شه دو تا اتفاق به این حد از شیرینی بیفته و این شنبه‌ات، بهترین شنبه عمرت نشه؟) ^_^
مترسک
شنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۶ ۲۳ نظر

قربانی کن

حتماً لازم نیست یه چهار پا رو سر ببریم، گاهی باید بعضی افکار خودمون رو قربانی کنیم... عید قربان مبارک :)

مترسک
جمعه ۱۰ شهریور ۱۳۹۶ ۲۹ نظر
مطالب اخیر