۶۰۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «مونولوگ» ثبت شده است

مقصر محترم

سه-چهار هفته پیش بود که داشتم مسیر هر روزه‌ام رو به قصد محل خدمتم طی می‌کردم (ساعت 6:30 صبح، شما تو سر گراز بزنی از لونه‌اش در نمیاد ولی ما باید بریم سرِ سربازی!) یه ماشینی که راحت 100 تا سرعت داشت (اونم داخل شهر) از پشت محکم کوبید بهم که از شدت ضربه‌اش همین قدر براتون بگم که اگه کمربند نبسته بودم با سر می‌رفتم توی شیشه؛ چند لحظه که گنگ بودم و همه جا رو تار می‌دیدم، حالم که سر جا اومد، پیاده شدم ببینم چه خبر شده؛ اون بی‌معرفت هم تا مطمئن شد من زنده‌ام گازید و رفت لابه‌لای ترافیک گم شد و حالا کیه که پیداش کنه؟ سپر عقبم خیلی شیک شکست، خیلی شیک! بماند که تا سه-چهار روز بعدش گردن‌درد خیلی بدی داشتم؛

از اون روز گذشت تا همین دو-سه روز پیش که رسیدم به یه سرعت‌گیر/دست‌انداز/سرعت‌کاه/ساندویچی (!) و داشتم عین یه شهروند جنتلمن (!) از روی دوستمون رد می‌شدم که این بار یه ماشین شاسی‌بلند از پشت زد بهم و چون روی برآمدگی قضیه بودم، چند قدمی عین توپی که بزنی زیرش، پرت شدم؛ منم عجیب کُفری شده بودم و توی دلم بود اگه این یکی هم بخواد مثل اون قبلی زیرآبی بره، نه‌تنها تا قِرون آخر خسارت خودشو ازش می‌گیرم بلکه خسارت اون قبلیه رو هم می‌اندازم گردنش! سر ظهر بود و خیابونا هم خلوت شده بودن، در صورت فرار راحت می‌تونستم گیرش بیارم؛

زدیم کنار، اون زودتر از من پیاده شد، اولش که اومد جلو قبل از هر کاری خیلی مودبانه سلام داد و عین این اروپایی‌های فلان فلان شده (!) بهم دست داد و کلی عذرخواهی کرد و بعدش پیگیر احوال ماشینم شد؛ جالبه که یه خال هم روی سپر عقبم نیفتاده بود و منم که بابت ادبش حسابی کیفور شده بودم، حتی اگه چیزی هم شده بود می‌گفتم فدای سرت، بشین برو! خودش چشمش به دسته‌گل نفر قبلی افتاد، گفت آخ! شرمنده‌ام و بریم همین الان درستش کنیم و اینا که منم گفتم این از قبل بوده، نتیجه تصادفم با شما نیست، بفرمایید تشریف ببرید، روز خوبی داشته باشید؛

همه اینا رو گفتم که بگم «حرمت امام‌زاده رو متولی‌اش نگه می‌داره»؛ یه نفر به خیال خودش زرنگی می‌کنه اما تا عمر داره لعن و نفرین بقیه توشه راهشه، یه نفر هم طوری وجدان به خرج میده که حتی اگه مقصر باشه و مترسکِ مقرراتی‌ای مثل من هم به پستش بخوره، میگه «داداش زدی که زدی، اصلاً ماشین برای زدنه، فدای سرت»! البته که من از اولی هم گذشتم ولی هر بار که سپر شکسته‌ام رو می‌بینم، نمی‌تونم دل‌چرکین شدنم رو پنهان کنم.

(از ته دل آرزو می‌کنم که هیچ وقت تصادف نکنید، حتی تصادف کوچیکی در حد مالیده شدن آینه بغل)

مترسک
شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۶ ۱۹ نظر

هشتم آذر 1376 مذگان

ترکیب یه اتحاد، یه هماهنگی، یه هدف مشترک، یه دعای دسته‌جمعی 70 میلیون بیننده و توپی که نهایتاً با چند پاس صحیح، رفت پیش پای «غزال تیز پای آسیا» که با قد 169 سانتی‌متری‌اش چنان گلی به دروازه دل یه ایران هدیه داد که هنوز خاطره‌اش بعد از 20 سال زنده است و هنوز گزارشگرش به یادش احساساتی می‌شه و اشک می‌ریزه و هنوز یه ملت، اون صحنه و این تاریخ رو یادشونه و هر سال گرامی می‌دارنش...

راستی بعد از 8 آذر 1376 ، دیگه بابت کدوم اتفاق همه ما، همه «ما»یی که الان 80 میلیون و اندی شدیم، دقیقاً همون جوری و به همون ابعاد و یک‌دل و یک‌صدا دعا کردیم و بعدش شاد شدیم؟ دوباره بابت کدوم اتفاق، همه‌مون فارغ از اختلافات و تفاوت‌ها، «جشن ملی» برگزار کردیم؟ از همه اینا گذشته، آخرین باری که اصولاً رنگ شادی عمیق و از ته دل رو دیدیم، کِی بود؟ یادمون هست؟ نه، نیست... چون نبوده تا بخواد یادمون هم بمونه.

(فردا ساعت 6 عصر با ادامه ماجراهای «شاه‌نامه» آپدیتم)

مترسک
چهارشنبه ۸ آذر ۱۳۹۶ ۱۸ نظر

احساس دماغی!

جاتون خالی یکی از دوستای خانوادگی‌مون که خارج زندگی می‌کنه، چند شب پیشا مهمون ما بود، بحثا کشیده شد سمت موسیقی و نوازندگی، قرار شد منم براشون قطعه‌ای بزنم و آوازَکی هم بخونم؛ به نظرم رسید «سلطان قلب‌ها» انتخاب مناسبی باشه (از آثار عارف دوست‌داشتنی با آهنگسازی استاد انوشیروان روحانی) ؛ رسیده بودم به وسطاش، همون جاش که میگه «پیش عشق ای زیبا زیبا، خیلی کوچیکه دنیا دنیا...» که متوجه شدم مهمونمون دستی به چشماش کشید، بعدشم دست کرد تو جیبش دستمال درآورد؛ توی دلم گفتم «دمَم گرم! بالاخره تونستم یه نفر رو تحت تأثیر قرار بدم»! توی همین فکرا بودم و رسیده بودم به اون قسمت آهنگ که می‌فرماد «سلطان قلبم تو هستی...» که با اون دستماله یه حرکاتی روی بینی مبارکش انجام داد و تازه فهمیدم از اولش تحت تأثیر من نبوده بلکه از ترکشای سرماخوردگی‌اش بوده که با ریزش اشک و دماغ دست به گریبان بوده! هیچی دیگه، با احساسی سرکوب شده تا آخر قطعه رو رفتم و به روی خودم هم نیاوردم که چه برداشتی از اون دستمال درآوردنش کردم! :))

(یعنی این طوری بهتون بگم که می‌رفتم توی جوب (!) خالی کرال پشت شنا می‌کردم، کم‌تر ضایع می‌شدم!)

مترسک
دوشنبه ۶ آذر ۱۳۹۶ ۲۰ نظر

سریال «آشوب»

گویا ترکیب بازیگران مطرح + دکور، لباس و صحنه‌های پر زرق و برق + حضور پر رنگ موسیقی + استفاده از رنگ قرمز در تبلیغات، فرمول امتحان پس‌داده‌ای برای جذب مخاطب شده که بعد از حسن فتحی (شهرزاد 1 و 2) و منوچهر هادی (عاشقانه) حالا جناب کاظم راست‌گفتار هم تحریک شده فیلمی که قبلاً ساخته رو حالا به سریال تبدیل کنه و شانسش رو برای بازار شیرین شبکه نمایش خانگی امتحان کنه؛ امیدوارم ایشون هم بتونه موفقیت سه تا اثر قبلی رو تکرار کنه و بیننده از تماشاش لذت ببره.

دانلود قانونی سریال «آشوب» از کاظم راست‌گفتار

[قیمت: 2000 ، 2500 ، 3000 و 4000 تومان با کیفیت‌های مختلف]

مترسک
يكشنبه ۵ آذر ۱۳۹۶ ۵ نظر

نازنین شانسی که ندارم! + یه چیز دیگه

همون طور که یحتمل در جریانید از جمله اصول و قواعد نوازندگی گیتار، ناخن بلند دست غالب (خیلی بلند هم نه، اندازه مخصوص داره همراه با فرم خاص سوهان زدن) و ناخن اون یکی دست هم باید از زیر گرفته بشه، یا به عبارتی من که دست راستم باید ناخن دست راستم بلند باشه و ناخن دست چپم هم کوتاهِ کوتاه باشه؛ بعضیا هم که با یه قطعه پلاستیکی به نام «پیک» می‌نوازن، سبکشون با من فرق داره؛ این آخری البته که ربطی نداشت اما خب صرفاً جهت اطلاع و این صحبتا بود!

عاما (!) من از جمله معضلاتی که دارم همین ناسازگاری ناخن‌هامه! یعنی ناخن دست چپم که باید کوتاه باشه، طوری رشد می‌کنه که هر دو روزی باید بگیرمش و ناخن دست راستم هم طوری رشد نمی‌کنه (!) که خدا نکنه بشکنه، تک تک اجدادم رو به گریه می‌اندازه تا به اندازه قبلی برگرده؛

و قسمت مسخره قضیه این‌جاست که دوران آموزشی (سربازی) باید ناخن‌هامون رو از زیر می‌گرفتیم چون امکانات نظافت محدود بود و دسترسی به گیتار هم که نداشتم تا اندازه ناخن برام مهم باشه، پس می‌گرفتم؛ اما جالبه که همین ناخن دست راستم که این قدر در رشد کردن تنبله، اون دوران طوری در یکی-دو روز قد می‌کشید که حالت عادی ظرف یه هفته اون قدری می‌شه که منم اون دوره همیشه حرص می‌خورم که «توی بی‌صاحب (!) چرا وقتای عادی این جوری بلند نمیشی»!

تا این‌که رسید به تقریباً یه هفته قبل، که اومدم در کاپوت ماشین رو باز کنم، نمی‌دونم به کجا بند شد که تق! شکست! ناخن انگشت اشاره‌ام هم هست که بیش‌ترین حجم کار هم به گردن اون بنده خداست؛ حالا بعد از یه هفته فقط یه نوار باریکی در حد «خم ابروی یار» (!) رشد کرده و قشنگ طی این مدت بیچاره‌ام کرده موقع نوازندگی، چون بدون ناخن جداً صدا درآوردن از گیتار، کاری سخت در حد فیل هوا کردنه!

یه چیز دیگه: خدایی کسی گناه کرده از ابتدا همراه «شاه‌نامه» نبوده و تازه به جمع پیوسته؟ نه والا! خیلی از دوستان بودن که از قسمتای جدیدتر همراه می‌شدن و چون نمی‌دونستن جریان چیه (؟) چندان ارتباطی برقرار نمی‌کردن، بابت همین تصمیم گرفتم یه صفحه فهرست‌گونه‌ای همراه با توضیح مختصری ایجاد کنم تا عزیزانی که از اول همراهمون نبودن یا قسمت‌هایی رو این وسط از دست دادن، بتونن خودشون رو برسونن؛

صفحه داستان «شاه‌نامه» از منوی بالای صفحه قابل دسترسیه، با این توضیح که اعداد داخل پرانتز که کنار اسم هر فصل اومده، سال‌های ابتدا تا انتهای اون بُرشی از ماجراست که «شاه‌نامه» روایت‌گرشه؛ امیدوارم براتون کاربردی باشه و اگه هم پیشنهادی، انتقادی و نظری در رابطه با هر بخش وبلاگ داشتید، با کمال میل پذیرا هستم.

(امیدوارم هفته خوبی در انتظارتون باشه)

مترسک
شنبه ۴ آذر ۱۳۹۶ ۱۶ نظر
مطالب اخیر