۵۸۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «مونولوگ» ثبت شده است

عمیق حسش کردم...

موبایلم زنگ خورد، دیدم یه اسم عجیبی روی صفحه گوشی‌ام نقش بسته، باورم نمی‌شد که بعد از سال‌ها دوباره قراره صدای «دخترک» رو بشنوم... یه نفس عمیق کشیدم و با خونسردی جواب دادم، بعد از احوال‌پرسی و حرفای معمولی، گفت «مترسک دلم یه پیاده‌روی تر و تمیز بدون چتر توی این هوای بارونی می‌خواد؛ دوست دارم هم‌پام تو باشی، هستی»؟ منم جواب دادم «کجا ببینمت»؟

طبق معمول آن‌تایم بود و دقیقاً سر همون ساعت و دقیقه، هم‌دیگه رو دیدیم؛ بهم دست داد؛ باز هم طبق معمول دست دادنش مثل بقیه خانوما فقط با نوک انگشت و شُل نبود طوری که انگار ماهی خیس دستت گرفتی، بلکه محکم و دل‌چسب دست داد؛ بماند که دستم هم بوی عطری که به دستش زده بود رو گرفت...

هوا نه یخ بود و نه شرجی، یه هوای بارونی باکلاسی (!) بود، بارون ریزی هم می‌زد، صرفاً در حدی که فضا مرطوب بشه... برای اولین بار در زندگی‌ام یه نفر (جدای از جنسیتش) کنارم راه اومد و از من عقب نموند... همین طوری که مشغول حرف زدن از در و دیوار بودیم، آروم آروم خودش رو بهم نزدیک و نزدیک‌تر کرد... آرنجش که خورد بهم سریع کیفش رو انداخت روی اون یکی دستش... بعد از آرنج، آروم آروم بقیه دستش هم به دستم می‌خورد...

از یه جایی به بعد، بازوم رو گرفت... محکم هم گرفت تا یه موقع در نرم یا شاید هم بقیه بفهمن که صاحب دارم (!) و بعد از چند قدم، سرش رو گذاشت روی شونه‌ام و گفت «مترسک؟ چی می‌شد هیچ وقت این مسیر تموم نمی‌شد»؟ منم گفتم «تو اگه بخواهی، هیچ وقت هیچ راهی تموم نمی‌شه، فقط کافیه تو بخواهی، می‌خواهی»؟ که جوابش مثبت بود...

رفتیم یه گوشه نشستیم، همین جوری که سرش روی شونه‌ام بود گفت «کجا بودی این همه سال»؟ و منم یه خرده نگاهش کردم و گفتم «منتظر تو بودم، نشسته بودم پای پنجره بلکه برام دست تکون بدی»... برگشت نگاهم کرد، از همون لبخندای معروفش که چشماش کوچیک میشن و سرش بی‌اختیار پایین میره، تحویلم داد؛ همین که اومد جوابم رو بده... ساعت لعنتی زنگ خورد و از خواب بیدار شدم... هعی...

و چند نکته:

  1. ماجرای بالا، واقعاً تو خواب و همین پریشبا برام اتفاق افتاد، منتها موقعیتش نبود که بنویسمش؛
  2. در واقعیت هیچ وقت «دخترک» رو لمس نکردم، اما می‌دونم عادت داره از عطرش یه مقدار هم به دستش بزنه؛
  3. این‌جا آخرین بار دو هفته پیش بارون اومد، اونم در حد سیل بود، بارون ریز و عاشقونه رو آخرین بار تو عید بود که تجربه کردیم؛
  4. بله، درست متوجه شدید، کلاغه پر کشید و رفت؛ هیچ کدوم هم مقصر نبودیم، صرفاً اون پرنده آزاد بود و من مترسک دست و پا بسته؛
  5. اون جایی که گفتم بهترین دوستم گیتارمه، اولین دلیلش همین بود که لحظات نوازندگی تنها زمانیه که به «دخترک» فکر نمی‌کنم؛
  6. شاید به نظرتون لوس بیاد اما دست خودم نیست، یه عمره که نیاز به یه حواس‌پرت‌کن دارم برای این‌که به «دخترک» فکر نکنم، حتی وقتی می‌دونم دوستم نداره، حتی وقتی می‌دونم جواب سلامم رو هم با اکراه میده، باز نمی‌تونم؛
  7. به قول استادم، «دخترک» رفته توی ناخودآگاهم، شاید علتش اینه که هیچ وقت براش سوگواری نکردم و همین عاملی شده که زخمش همیشه برام تازه باشه... یعنی این حال من سوگ نیست؟ اگه نیست، پس چیه؟!
  8. بگذریم، از همه چی بگذریم.
(لازمه بگم این دیوونگی‌های من رو جدی نگیرید یا مشخصه؟)
مترسک
شنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۶ ۲۳ نظر

خالق عاشقانه‌های ساده تولدت مبارک

(اسم عکاس این عکس رو پیدا نکردم)

آقای گیسو بلند جو گندمی، بابای بارون، عالی‌جناب احساس، مهندس مازیار فلاحی دوست‌داشتنی، سلام!

امروز تولدته و بابت همین ازت ممنونم که به دنیا اومدی!

ازت ممنونم چون یادم دادی می‌شه به همه چیز به ساده‌ترین شکل ممکن نگاه کرد، می‌شه به ساده‌ترین چیزها دل سپرد و عاشق سادگی شد، بهم یاد دادی «عشق» لزوماً قرمز نیست بلکه می‌تونه به سادگی رنگ سفید باشه...

ازت ممنونم چون سال‌هاست همین ساده بودن خودت و کارات عامل آرامشم شده، وقتی آهنگات رو می‌شنوم، وقتی موزیک ویدئوهات رو می‌بینم، وقتی پای مصاحبه‌هات می‌شینم، وقتی میام کنسرتت و... یه جور متفاوتی با بقیه هنرمندای مورد علاقه‌ام، کِیف می‌کنم...

ازت ممنونم چون یادم دادی که می‌شه سال‌ها سایه پدر رو بالای سرت ندیده باشی و حتی نداشتنش رو باور نکرده باشی نشون به اون نشون که توی قطعه دروغه بگی همه هر چی که میگن دروغه اما چنان پدری‌ای در حق دخترت (باران) بکنی که حتی اونایی که طرفدار نیستن هم تحسینت کنن...

ازت ممنونم چون منی که سال‌ها بود پیگیری موسیقی رو به آینده نامعلومی حواله می‌دادم، موتور محرکه‌ام شدی برای این‌که برم دنبالش و حالا هر روز ساعت‌ها با بهترین دوستم «عشق» می‌کنم، عشقی که هیچ کدوم از این لیلی و مجنونا حتی توی خواب هم نمی‌بینن...

ازت ممنونم برای این‌ها و خیلی بیش‌تر از این‌ها که واقعاً زورم نمی‌رسه بنویسم یا حتی بخوام زیر گوشِت بگم، فقط باید بغلت کنم و وقتی بغضم ترکید و اشکام چکید روی شونه‌ات، اون موقع خودت متوجه بشی...

ساده بگم... تولدت مبارک آقای عاشقانه‌های همیشه بارونی... در آخر هم این‌که: عاشقانه‌ها را پایانی نیست چون خالق آن‌ها تویی.

(فردا ساعت 6 عصر با قسمت دیگه‌ای از «شاه‌نامه» در خدمتم)

مترسک
چهارشنبه ۲۶ مهر ۱۳۹۶ ۷ نظر

تولدت مبارک ترانه‌خونِ آوانگارد!

(عکس: پدرام نظری)

مترسک
دوشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۶ ۸ نظر

سوزوندیمش!

ما دو تا مسئول داریم، یکی‌شون مسئول معاونته و یکی هم معاونشه (ایشون همون صاحب حماسه «اخطلافات»ـه!) امروز از اون روزاش بود که زبون آدمیزاد نمی‌فهمید و هی از سر صبح پیله کرده بود به یه موضوعی و هر چی مسئولمون و اون یکی سرباز و من می‌گفتیم، مقاومت عجیبی در برابر فهمیدن می‌کرد!

القصه... با دوستامون نشسته بودیم املت می‌خوردیم (جای همگی خالی) به سرمون زد یه لقمه رو هم تند کنیم بدیم به این بخوره تا تلافی بشه! یه تیکه نون برداشتیم، یه خرده املت + فلفل تند خورد شده + پودر فلفل سیاه رو لقمه کردیم بردیم براش... اولش که دید به سان اون زیبارویی که بهش تی‌تاپ داده باشی (!) ذوق‌مرگ شد ولی همین که خورد... تا یک ساعت و نیم بعدش، هر پنج دقیقه یه بار می‌گفت «خدا لعنتتون کنه، چی ریخته بودید توی این؟ سوختم»! هی هم آب یخ می‌خورد ولی فایده‌ای نداشت!

ما هم در ظاهر هی خودمون رو می‌زدیم به اون راه که «مگه تند بود؟ عجیبه! شانس شما بوده!» اما تو دلمون از بس بی‌صدا و زیرپوستی خندیده بودیم، تمام عضلات شکم‌مون درد گرفت! تا اون باشه روی مغز ما رژه نره! :))

(از قدیم الایام گفتن هر که با مترسک و رفقاش درافتاد، ورافتاد و این صحبتا!) D:

مترسک
يكشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۶ ۲۱ نظر

غلط کردیم، غلط...

ترامپ دیشب واقعاً حرف تازه‌ای نزد، حتی به نظر من زودتر از این‌ها باید اون حرفا رو ازش می‌شنیدیم، چرا که ترامپ یه بچه است، یه بچه 3-4 ساله که چون با اوباما لجه، هر کاری اون کرده، این دقیقاً برعکسش رو انجام میده، طرح بیمه همگانی، حل و فصل اختلافات با کوبا و... همین مناقشه با ایران؛ تا این‌جای قضیه هیچی اما... به قول اون پیرمرد، دولت این آقا جداً هم نمی‌تونه هیچ غلطی بکنه... چون همه غلط‌ها رو خودمون داریم می‌کنیم!

وقتی دستمون به فسادهای مالی و اداری و قضایی گسترده آلوده است، وقتی داعش تا پارلمان پیش‌روی کرده جای وحدت، حرفای انتخاباتی رو پیش کشیدیم، وقتی بدعت عجیب غریبی در قانون اساسی می‌ذاریم و عضویت نماینده زرتشتیِ شورای شهر یزد (سپنتا نیکنام) رو زیر سوال می‌بریم، وقتی هر جایی که بتونیم از خون شهدا سوء استفاده می‌کنیم، وقتی شهادت محسن حججی رو هم با عجیب‌ترین شکل ممکن به بحثای انتخاباتی می‌چسبونیم «که حزب ما شهید داده اما شما ندادید»، وقتی جنگ 8 ساله با اون صدام دیوانه‌تر از ترامپ که همه مردم در اون نقش داشتن (حتی اقلیت‌های دینی) رو محدود به یک جریان خاص و یه عده محدودی می‌کنیم، وقتی گره پرونده اتمی رو می‌شد با دست باز کنیم، 12-13 سال چنان پیچوندیمش که حتی با وجود قیچی‌ای به نام «برجام» هنوز قابل باز شدن نیست، وقتی یه عده مشنگ سفارت کشور همسایه رو آتیش زدن و یه عده مشنگ‌تر هم اونا را وارد ستاد انتخاباتشون کردن و وقتی رییس جمهوری که توی جمع کانون وکلا با صدای بلند میگه دومین رییس دولت بعد از دکتر مصدقه که حقوقدانه اما دیشب توی کنفرانس مطبوعاتی حتی جرأت نکرد اسمش رو بیاره و نهایتاً با «تَکرار» از حامی انتخاباتی‌اش یاد کرد و...

همه این غلط‌ها رو «ما» کردیم، همه‌مون... فرقی هم نداره کدوم طرفی هستیم؛ راست و چپ و وسط و اصلاح‌طلب و اصولگرا و معتدل و صورتِ سه‌تیغ و ارزشی و ریش پروفسوری و سلطنت‌طلب و دموکراسی‌خواه و مذهبی و کمونیست و ملی‌گرا و با خدا و ناخدا و برجامی و فرجامی و... همه مقصریم، هر کدوم‌مون یه گوشه کشتی رو داریم سوراخ می‌کنیم و انتظار هم داریم غرق نشیم!

توی این وانفسا طبیعیه که یه مردکِ تاجرِ مو نارنجیِ زن‌باره به خودش اجازه بده تاریخ و فرهنگ و جغرافیای ما رو به سخره بگیره و اصول اولیه حقوق بین‌الملل رو نادیده بگیره و با دلقک‌بازی‌های همیشگی‌اش جلوی دوربین ظاهر بشه و هر چی که دلش می‌خواد نثارمون کنه و آخرش هم یه لیوان آب بخوره تا بشوره ببره و بعدش هم ملانیا لُپش رو ببوسه بگه «خسته نباشی مرد من»! ایوانا هم یه کم اون طرف‌تر بپر بغلش بگه «بهت افتخار می‌کنم بابایی»! دامادش هم بزنه قدش و بگه «خوشحالم پدرزنم مردی مثل شماست»!

والا هر کسی هم جای ترامپ باشه و این حال و روزمون رو ببینه به خودش اجازه میده حتی بیش‌تر از اینا بارمون کنه!

(توضیح ضروری: رفقای چای معطل قند، لطفاً جسد شعاراتون رو جایی غیر از این‌جا پیاده کنید وگرنه مستبدِ درونم فعال می‌شه)

مترسک
شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۶ ۱۹ نظر
مطالب اخیر