۱۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «قجری» ثبت شده است

گلدن گلوب‌تان، جاودان

مطلع گشتیم آکتور توانا و دانا و باسوات و بامعلومات و همه فن حریف و آن چنانی و معشوق جَک در «تایتانیک» و شهره آفاق و «سلبریتی» ممالک غربی و شرقی و وسطی، شیخنا و مریدنا سرکار عِلیه، «کیت وینسلت» بانوی 40 ساله که بسیار هم خوب مانده‌اند و بچه ناف ولایت «برکشیر» از توابع آن جزیره انگلستان‌نام می‌باشند، هدیه‌ای بس ارجمند به قولی فرنگیان «گلدن گلوب» را تحت عنوان آکتور مکمل زن، دشت همی کرده و می‌بایستی تبریکات همایونی‌مان را به نمایندگی از دولت فخیمه «مزرعه» و اهالی‌اش به ایشان پیشکش نماییم؛ باشد که منشأ خیر و برکت گردد و آن مردک طلایی و دراز که بدان «اسکار» گویند را نیز به چنگ آورند؛ فقط بالاغیرتاً شیرینی ما فراموش‌تان نگردد، ای بانوی دهه هفتادی از نوع میلادی‌اش؛

اما جمیع این سخنان موجب آن نیستند که جناب «دنی بویل» را طوری چپ چپ ننگریم که در برابر عظمت نگاه نافذمان، کرک و پرش نریزد؛ اوستا جان، آن ماسماسک روی صورتت را صاف کن و خوب در جفت چشمان باابهت ما دقیق شو، سر خلوتت را هم بالا بگیر؛ و اعتراف کن خداوکیلی، این تن بمیرد، به جان مترسک الممالک، پیش خودت به چه اندیشیدی که جناب «مایکل فسبندر» را برای ایفای نقش مرحوم و مغفور و شادروان استیون پاول جابز (علیه الرحمه) برگزیدندی؟ حداقل محاسنی چند بر چهره ایشان می‌کاشتی، نیمچه شباهتکی یافت می‌شد اما بدون آن... نوچ برادر، نوچ؛ اگر آن گونه حساب کنید که بنده حقیر مناسب‌تر همی بودم؛ مِن‌باب اعتماد به سقف فزاینده «مایکی» جان هم هیچ نگویم که ناگفته پیداست آن چه لازم است گفته شود؛ عنایت بفرمایید و آگهی بسیار ساده‌انگارانه یا به قول خارجکیان «مینیمالیستی» فیلم کذایی را مشاهده نمایید:

(دستور دادیم به مناسبت این «گلدن گلوب» فرخنده، تعدادی از کلاغان بارگاه مانور افتخاری داشته باشند)

مترسک
دوشنبه ۲۱ دی ۱۳۹۴ ۲۴ نظر

تکذیبیه

بنده حقیر، یعنی مترسک الممالک ابن مترسک الملوک ابن مترسک الوثوق ابن مترسک الدولة ابن مترسک السلطنة ابن مترسک اول، سلطان قدر قدرت و قوی شوکت سلسله همایونی مترسکیه و حاکم بلامنازع دولت فخیمه «مزرعه»، از همین تریبون اعلام می‌دارد که هر گونه شایعه‌ای، حتی در سطح تیتر یک نشریه وزین «وقایع اتفاقیه» مبنی بر کاندیداتوری این‌جانب، کذب محض بوده و سخنان این یاوه‌گویان را باور می‌نکنید و بایستی اشارت همی کنیم که ای شایعه‌پراکن وای به روزگارت اگر دست مبارکمان به تو برسد، چنان با پشت دست بر دهانت بکوفتیم که فردا مجلس ختمت باشد، ضمناً مجلس نسوانه نیز در همان مکان منعقد می‌گردد؛ مگر ما آن جوانک اینستاگرامی‌ایم که به پشتوانه فالوعرهایمان و با اعتماد به سقف اَبَر کاذب برویم نام‌نویسی بنماییم؟ به همین رنگ سبز مزرعه‌مان سوگند.

(فکر کردید خیال کردید، ما را چه به کاندیداتوری؟ همین مزرعه ما را بس است)

مترسک
جمعه ۴ دی ۱۳۹۴ ۳۰ نظر

اوامر همایونی ویژه یلدا

همان طور که در عوالم خویش مشغول اندیشیدن به سبک زندگی اختاپوسان خلیج چین سمت آن جزیره‌اش که نزدیک جاپن می‌باشد بودیم، یکهو و ناغافل تیلیف همایونی به شدت هر چه تمام‌تر زنگ خورد و پس از آن که سه متری به هوا جهیدیم، پاسخش را دادیم؛ که بود؟ هر چند ارتباطی به اصل موضوع ندارد اما می‌گوییم: یکی از اقوام عزیزتر از جانمان؛ چه کار داشت؟ این یکی اما اصل قضیه است و می‌گوییم: گفت که مترسک الممالک لیل چله یا آن طور که باب گشته و بدان «یلدا» همی گویند، در مراسم ویژه‌ای که بزرگ خاندان تدارک دیده افتخار داده و حضور به هم می‌رسانی؟ پس از شنیدن بیانیه مثبت ما، فرمود حالا که قدم‌رنجه می‌فرمایی و می‌آیی، منت همایونی‌ات بر سر ما بگذار و آن تصاویری که آن روز فتوغرافی کردیم را برای‌مان بیاور، یک در دنیا و صد در آن دنیا به چنگ آوری ان‌شاءالله؛ چند ساعت بعد و در حالی که به سبب خواب‌آلودگی فرق موریانه و پلنگانه را تشخیص نمی‌دادیم به ناگاه تیلیف مبارکمان مجدداً زنگ خورد که یکی دیگر از فَوامیل جانمان بود که الهی قربانش گردیم که فرمود ای بزرگوار، «صفحه» یا همان DVD «اینستال» کردن پنجره‌های شماره هفت یا همان «ویندوز 7» به همراه راهنمای نصبش را داری؟ اگر داری لیل چله بیاور که خاک پایت را سُرمه چشمانم می‌گذارم؛ ما هم پس از اندکی تفکر بدین نتیجه همی رسیدندی که بلی، داریم و فرمودیم باشد برایت می‌آوریم؛ هنوز چندین و چند یوم مانده به یلدای کذایی «اُردر» دریافت می‌کنیم، یحتمل تا آن شب به حدی از حدود برسد که ناگزیر گردیم با «نیسان آبی» خدمت خویشان برسیم.

(شما عزیزان دل این حقیر هم اگر چیزی خواستید حتماً عنوانش کنید و تعارف ننمایید که ناراحت همی شوم)

مترسک
شنبه ۲۸ آذر ۱۳۹۴ ۳۳ نظر

سعدآبادنامه؛ سفرنامه سعدآباد

ورودی کاخات (!) سعدآباد

صباح یوم قبل که گذشت با قوم و خویش‌مان که قربان‌شان شویم تصمیم همایونی‌مان بر این گشت که اندکی از ولایت‌مان دوری جسته و تا همین پایتخت دود و گوگرد یعنی طهران روان گردیم به قصد زیارت کاخات (!) سعدآباد؛ از آن جایی که ما بسیار رند تشریف داریم به وقت 12 ظهر افتخار داده و قدوم مبارک‌مان را بر عیش‌گاه شاهان و ملکه‌ها و ولیعهدهای اسبق و نیز «آفیس» ریاست جمهوری فعلی نهاده و دیدگان‌شان را بر جمال خود مشرف و مزین نمودیم؛ این شما و این هم سفرنامه مترسک‌الممالک:

به سبب علاقه حضرت‌مان به «اتول» نخستین عمارتی را که ملاقات نمودیم موزه اتومبیل‌ها بود و دهان‌مان عینهو اسب آبی باز مانده و محو زیبایی و جلال و جبروت این تکه آهن‌های لَوَند (!) گشتیم که به دلیل شلوغ نگشتن فضا و چون علم به این موضوع داشتیم که تماشای همه اینان زمان گران‌بهای‌تان را به فنای عظمی می‌دهد فقط گزیده‌ای را منتخب نموده و برای‌تان می‌آپلودیم:

به این می‌گویند یک مرسدس اوف‌ناک! اوف بر سازنده‌اش باد، اوف!

بخشی از تفریح سالم و خیلی معمولی خاندان [سابق] سلطنتی

تشریفات هم تشریفات قدیم!

ما به داشتن ماکتش هم راضی‌ایم، هعی...

پس از آن به سمت کاخی که بدان «ملت» همی گفتند و بعداً فهمیدیم که نام اصلی‌اش «کاخ سفید» بوده رهسپار گشتیم و به خارجکیان جمع پُز همی دادیم که «میان کاخ سفید شما و کاخ سفید ما تفاوت از زمین تا آسمان است» و یقین بدانید که «کاخ سفید» ما «کاخ سفید»تر از «کاخ سفید» شماست (!) و ناگفته نماند که همین عمارت مجلل بیش‌ترین زمان را از ما گرفت و طبیعتاً بیش‌ترین «سلکشن» تصاویر هم متعلق به همین اقامتگاه قدیم محمدرضاشاه [سابق] پهلوی و اهل و عیال می‌باشد؛

معرفی می‌کنیم: دوستان > پای شاه ، پای شاه > دوستان! ضمناً دنبال بالای تنه ایشان نگردید، ما گشتیم، نبود!

مجسمه آرش کمانگیر بزرگوار که تعدادی طفل خردسال وی را با اسباب‌بازی اشتباه گرفته و از آن صعود کردند :|

نیم‌تنه پادشاه و ملکه و ولیعهد، همگی با قید اسبق؛ ناگفته نماند که عکس هم بی‌کیفیت نیست، با 4ایکس زوم گرفته شده!

بزرگ‌ترای عکس قبلی، روی زمین؛ خسته بودن، می‌فهمی؟ خسته!

میز نهارخوری «خودمونیا»؛ خیلی هم عالی

میز کار ایشان مزین به پرچم و مجسمه سوار بر اسب‌شان؛ حتماً باید گفته شود خیلی‌ایکس زوم نمودیم یا معلومه؟

سقف طلا و لوستر بالای سر عکس قبلی

گویا شیء وسط میز هدیه الیزابت دوم (ملکه فعلی بریتانیا) می‌باشد؛ شانس آوردیم علیامخدره همراهمان نبود وگرنه حتماً طلبش می‌کرد :/

نامش «بازگشت قابیل از شکار» بود؛ روایت هست پس از انعقاد پیمان مرزی سنه 1975 الجزایر فی‌مابین دولت‌های ایران و عراق، این را به طرفین پیشکش نموده‌اند، ارتباط مجسمه مذکور و واقعه گفته شده را با رسم شکل توضیح دهید...

دستگیره  فوق با دستگیره ما تنها یک فرق کوچک دارد و آن هم نقش تاج بر رأسش است؛ تفاوت صغیری‌ست، نه؟

میز تحریر ماری‌آنتوانت ملکه پیشین فرانسه در طهران! ظاهراً فرح پهلوی موفق گشته در یک حراجی به چنگ آوردش

لابی کاخ سفید؛ تنها قسمت سفید «کاخ سفید» یکی سقف این‌جا بود و دیگری نمای بیرونی‌اش!

پیانوی خاصی که هنرمندان روسی به این شمایل آرایشش دادند و در گوشه سمت چپ تصویر بالایی هم موقعیتش مشخص است

طبقه بالای «کاخ سفید» Made in Vatan !

یک «خودکی» یا آن گونه که باب گشته و بدان «سلفی» همی‌گویند

پس از صرف یک بَرّه درسته به عنوان طعام نهار و بلعیدن یک هویج‌بستنی به عنوان «پس‌غذا» نوبتی هم که باشد نوبت موزه استاد معظم و معزز و مکرم و منور، محمود فرشچیان که فدای‌شان گردیم، بود که دست بر قضا همین ایام، رونمایی از دو شاهکار تازه ایشان می‌باشد و پس از خروج ما از موزه، دیگر فردی از افراد بشر را راه ندادند زیرا باید محل برای حضور مقامات عالیه و «خبرپراکنان» عزیزمان مهیا می‌گشت، که وقتی علت حضور ما و علت غیبت خود را جویا شدند پاسخ شنیدند که چون مترسک‌الممالک حساب‌شان از بقیه جداست!

ورودی گنجینه مزبور؛ آن دوستان‌مان که با ساختمان درگیرند (!) مشغول آماده‌سازی فضا برای مهمانان ویژه مراسم بودند

این‌جا همان محوطه «فتو»ی قبلی است منتها با محوریت «رخش» بی‌قرار و نوستالژیکی که سمت راست قضیه آرام گرفته!

روز پنجم آفرینش؛ یک شاهکار بی‌بدیل

بدون شرح و محشر ^_^

به سوی موزه ظروف راهی گشتیم که در طی طریق، با منظره جذاب زیر روبه‌رو گشتیم؛ آشیانه یک جفت پرنده عاشق یحتمل به اتفاق فرزندان‌شان:

خیلی زوم نمودیم اما این چیزی از ارزش‌های هنری کار ما نمی‌کاهد!

و سرانجام موزه ظروف! از آن‌جایی که ما مذکر تشریف داریم و از آن‌جاتر (!) که غالب ذکور نسبت به ظروف احساس خاصی ندارند و بدان سبب که ما نیز مستثنی نیستیم، تنها موردی که بسیار جلب توجه‌مان را نمود همین بشقابی‌ست که به مناسبت جشن‌های 2500 ساله به مهمانان کادو داده‌اند و یک سوال دائمی برای 862543ـمین بار ذهن‌مان را همی قلقلکاند که آخرین پادشاه این مرزوبوم چگونه حساب کرده بود که دقیقاً 2500‌ـمین سال شاهنشاهی ایران مصادف با ایام حکومت خویش گشته بود؟

از حق نگذریم این تاج یک اثر هنری بالفطره است

پس از آن که چند گامی رو به ناکجاآباد پیمودیم چشم‌مان به دفتر مدیریت مجموعه افتاد که کاش می‌شد درونش را هم دید، بیرونش که زیبایی محض بود؛

مقصد بعدی‌مان «کاخ سبز» بود که گویا اقامتگاه سرسلسله پهلوی یعنی رضاشاه بوده اما ما چون اصولاً از نعمت عقل سالم در بدن سالم بی‌بهره‌ایم (!) به جای مسیر صاف و هموار از پشت همین مرکز ریاست، عزم سفر نمودیم و حالا در گذریم از آن که به قدری درخت بود که نشد جنگل را ببینیم (!) اگر غلط ننماییم آخرین کسی که پای در آن خطه بی‌نظیر نهاده بود اسب خود رضاشاه بوده که به قصد چرا در آن محل وارد گشته و بعداً مفقود گشته اما شما ببینید ما کی‌ایم که گم نشدیم!

در حال گذر بودیم چشم‌مان به «کاخ شمس» که اکنون گنجینه البسه سلطنتی است و چندی‌ست به سبب تعمیرات تعطیل است، افتاد

حیف! واقعاً حیف! که اجازت ننمودند از درون «کاخ سبز» تصویری ضبط نماییم وگرنه زیباترین عمارت این مجموعه همین بنا بود:

اجازه تصویربرداری که ندادند، موقع ورود هم گفتند روی «پاپوش»‌های همایونی‌مان «کاور» بپوشیم

«کاخ سبز» انتهای همین طریق بود و کوشک احمدشاهی پشت سر بنده!

کوشک احمدشاه قاجار که صحبتش رفت، در «بک‌گراند» موزه برادران امیدوار قابل رویت همی‌باشد!

فی‌الطریق گنجینه اسناد و آلبوم بودیم که گفتیم کلی از در و دیوار تصویر جمع نمودیم، قدری هم از طبیعتش عکس بضبطیم!

از موزه اسناد و آلبوم که نتوانستیم «ایمیج»ـی بگیریم، کارمان که تمام شد، قدری در محوطه «کاخ سفید» استراحت نمودیم و سپس راهی منزل گشتیم؛ یقیناً اگر دربار سابق می‌دانستند یک روزی این‌جا، محل استراحت ما و امثال ما می‌گشت قطعاً خود را حلق‌آویز می‌نمودند!

(ناگفته پیداست که جای تک‌تک شما «مای فرند»های عزیزتر از جان‌مان خالی بود)

مترسک
شنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۴ ۳۶ نظر

صبح مزخرف همایونی

صبح کله سحر یوم جاریه، فی‌الحوالی ساعت 5-6 خروس‌خوان که بر فرق سر مبارک جناب گراز هم بزنی حال و هوای عشق و عاشقی را عمراً (به جان شما) به سرش نمی‌خطوراند، در خواب خویش بدیدیم که علیامخدره سابق‌مان را با تیپ مورد پسند حضرت‌مان در «لوکیشن»ـی که اگر غلط ننماییم نمایشگاه صنایع دستی بود ملاقات نمودیم لکن به سبب آزرده نشدن‌مان، نادیده‌اش گرفتیم و سر بر گریبان خویش گرفته و به طریق خویش ادامه صراط دادیم که ایشان بر پشت سر ما فریادی به سر دادند که «ای جناب مترسک‌الممالک، لااقل نگاهی بر ما بیافکن» و در همین کش و قوس‌ها با دل بی‌صاحاب و عقل بی‌صاحاب‌تر از دل‌مان بودیم که یکهو بادی به غایت «کُلد» اسباب بندری زدن این‌جانب را زیر ملحفه همایونی فراهم کرد که بعدها ملتفت گشتیم از دستگاه منحوس «کولر» متصاعد می‌گشته و ما هم‌چنان در این فکریم که کدام یک از اهل بیت ما آن وقت صبح که «پنگوئن» هم اگر باشی سردت می‌شود، گرمش شده و انگشتش را بر آن دکمه کذایی فشرده؟ القصه با اعصابی ویران، تنی بسی کوفته از شدت سرما و بی‌رمقی حاصله از کشمکش‌های «درون خوابی» بیدار شده و روز خود را به جوری بسیار ناجور آغازانیدیم.

(یومی که نیکوست از صباح آن پیداست؛ والسلام، نامه گشت تمام)

مترسک
چهارشنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۴ ۱۰ نظر
مطالب اخیر