۴۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دیالوگ» ثبت شده است

اخطلافات!

[مافوقم داشت متن نامه رو می‌خوند و منم تایپ می‌کردم که رسید به کلمه «اختلافات» و] گفت: اشتباه نوشتی، درستش کن؛

[یه خرده با دقت نگاهش کردم، دیدم «ا خ ت ل ا ف ا ت» همه حروفش درسته] گفتم: این‌که درسته، کجاش اشتباهه؟

[خیلی محکم و با اعتماد به نفس بخش بخش تلفظ کرد و] گفت: ببین، «اخ تِ لا فات»!

[بازم متوجه نشدم] گفتم: خب این هم که همونه، نیگا: «اختلافات»!

گفت: اه، حواست کجاست؟ منظورم اینه که با «ط» باید بنویسی: «اخطلافات»!

[چند ثانیه سیامک انصاری‌طور تو دوربین خیره شدم، بعدش] گفتم: «اختلاف» با «ت» نوشته می‌شه، هم‌خانواده «مختلف»ـه، اون «ات» آخرش هم که نشان جمع عربیه، یعنی جمع «اختلاف» می‌شه «اختلافات»، هیچ کجاش هم «ط» نداره!

[یه مقدار فکر کرد و روی کاغذ نوشت، دید قیافه کلمه درست در نمیاد و حرف من درسته] گفت: خب، اصلاً بقیه‌اش رو تایپ کن، دیر شد!

(خیلی دوست دارم بدونم، کی و با چه منطقی اون درجه‌ها رو روی دوش این دوستمون چسبونده!) :|

مترسک
شنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۵ ۳۱ نظر

اون دسته چک من کجاست؟

[روز آخر آموزشی موقع خروج از پادگان] گفتم: من دسته چکم هم این‌جا بیفته بر نمی‌گردم بردارمش؛

[دوستمون با تعجب] گفت: مگه دسته چک داری؟

[خیلی خونسرد] گفتم: نه!

(حالا من یه چیزی گفتم، دلیل نمی‌شه واقعیت داشته باشه) D:

مترسک
چهارشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۹۵ ۲۶ نظر

آیا چهل سالمه؟

به حدی گیتار خونم پایین اومده بود که دیروز به زور یه ساعت مرخصی گرفتم و برگشتم خونه با همون لباسای نظامی‌ام تمرین کردم و دوباره برگشتم ستاد! با انرژی هم برگشتم؛ اون جوری هم نگام نکنید، عاشقم و تقصیر خودم نیست! 3>

[حرف دکتر شریعتی شد] گفتم: راستی یکی از افتخاراتم اینه که روز وفات ایشون به دنیا اومدم؛

گفت: دقیقاً همون سال یا فقط روز و ماهش همونه؟

[پوکرفیس نگاش کردم] گفتم: شریعتی سال 56 از دنیا رفته، به نظرت من چهل سالمه؟

[خندید] گفت: راست میگیا، سوالم چرت بود! :))

در راستای ماجرای استعداد دوست‌یابی‌ام که اون روز گفتم یه چیزی رو یادم رفت بگم اونم این‌که که توی سربازی‌ام بعضی مواقع به این شکل استارت دوستی رو می‌زنم که «چقدر چهره‌ات برام آشناست، کجا دیدمت؟» یا این‌که «چقدر شبیه یکی از دوستامی»! جالبه که به همین منوال یه نفر جدی جدی آشنا از آب در اومد و گفت دانشجو بودیم یه بار هم ازت جزوه گرفتم! شانسه به هر حال!

این پارکینگ ستاد ما فقط به ماشینای پلاک نظامی اجازه پارک میده و بقیه باید بیرون پارک کنن ولی من دیشب با نهایت پررویی اجازه پارک گرفتم و ماشینم تنها پلاک شخصی جمع بود! هنوز نیومده دارم از حداکثر امکانات مجموعه استفاده می‌کنم، خدا می‌دونه وقتی تقسیم بشم و محل کارم دقیقاً مشخص بشه، چی کار قراره بکنم؟! D:

(امروز جزو معدود جمعه‌هاییه که برام دلگیر نیست، جالبه برام)

مترسک
جمعه ۶ اسفند ۱۳۹۵ ۳۲ نظر

من کی‌ام؟

رفته بودم لباس بخرم، موقع حسابش فروشنده گفت: از وقتی دیدمت یه چی می‌خوام بگم هی روم نمی‌شه، می‌شه بگم؟

خندیدم گفتم: بفرمایید؛

گفت: تا حالا کسی بهت گفته شبیه حمید حامی (خواننده) هستی؟

گفتم: جدی؟ نه، شما اولین نفر هستید که میگید!

یادم نیست ترم چندم بودم، یه خانومی که هم‌رشته ما نبود و نمی‌شناختمش اومد جلوم گفت: آقا ببخشید، می‌دونم حرف خوبی نیست ولی اگه یه چیزی بگم ناراحت نمیشید؟

گفتم: نه خانم، راحت باشید بفرمایید؛

در حالی که دوستش نیشگونش می‌گرفت که نگه ولی گفت: تا حالا کسی بهتون گفته شبیه اشکان خطیبی هستید؟ مخصوصاً مدل خندیدنتون!

گفتم: جدی؟ پس شانس آوردم موهام فر نیست وگرنه فکر می‌کردید خودشم و ازم امضا می‌خواستید!

چند سال پیش بابت یه موضوعی حس نداشتم ریشام رو بزنم، دقیقاً توی همون ایام استیو جابز هم مرحوم شد و کاملاً اتفاقی یه روزی لباس تیره پوشیده بودم که یکی از اقوام گفت: عزادار استیوی؟

گفتم: ناراحتش که هستم ولی عزادار نه، چطور؟

گفت: چون تیره پوشیدی فکر کردم عزادار اونی! راستی یه عینک فریم گرد بگیر؛

گفتم: چرا؟

گفت: چون با این ریشا خیلی شبیه استیو شدی و اگه عینک فریم گرد هم بزنی دقیقاً خودش میشی!

هیچی در جواب نگفتم، فقط پوکرفیس نگاهش کردم :|

سال‌ها پیش زمان پخش سریال «پاورچین» (از مهران مدیری) یکی از فامیلا گفت: مترسک یه خرده خودت رو کج کن!

گفتم: چرا اون وقت؟

گفت: حالا تو خودت رو کج کن!

منم خودم رو کج کردم و گفتم: خب؟

گفت: حالا چشمک بزن!

چشمک زدم و گفتم: دیگه؟

گفت: حالا مثل داوود برره (جواد رضویان) بگو «راست وَگویی؟»؛

انجام دادم و همین جوری بِر و بِر نگاش کردم که گفت: آهااان! ببین خدایی چقدر شبیهش شدی!

یکتامون هم که چندی پیش [نقل به مضمون] بهم گفت: فرم کلی صورتت شبیه مازیار فلاحیه!

(خلاصه این‌که یه عمره شبیه هر کسی‌ام جز خودم!) D:

مترسک
شنبه ۳ مهر ۱۳۹۵ ۵۱ نظر

مرسی رفیق خُلم!

تصور کنید به مانند یک مار زخمی که دور خودش حلقه زده و دچار افسردگی و یأس شدید فلسفی شده و ذره ذره پوسیدنش رو مشاهده می‌کنه، یه گوشه نشسته بودم که رفیقم بهم زنگ زد و طبق معمول حرفامون از جدی شروع شد و به لوس‌ترین شوخیای عالم ختم شد! یه تیکه‌هایی‌اش رو براتون نقل می‌کنم:

در حالی که خودش زنگ زده بود اما گفت: چرا هی زنگ می‌زنی مزاحم میشی؟

منم کم نیاوردم و گفتم: کاریه که از دستم بر میاد!

[...]

گفت: راستی اون روزی که خواستیم بریم تهران چی بپوشم؟

گفتم: مگه دختری که دغدغه «چی بپوشم» داری؟

گفت: نه خب، مهمه!

گفتم: پیژامه آبی راه راه بپوش، تا سینه‌ات هم بکش‌اش بالا!

گفت: ایده خوبیه!

[...]

گفت: راستی خونه‌تون کجاست؟ [بماند که همسایه‌مونه]

گفتم: ما طبقه بالایی شماییم ولی شما رو نمی‌دونم کجایید!

گفت: به نظرت الان سرویسای اطلاعاتی ما رو شنود کنن، فکر نمی‌کنن ما جاسوسیم و داریم رمزی حرف می‌زنیم؟!

گفتم: خب هستیم دیگه، مگه نیستیم؟ منتها ما ستون ششم هستیم!

[...]

بعد از نیم‌ساعت حرف زدن، تازه گفت: کجایی الان؟

گفتم: سر کار؛

گفت: می‌دونستم!

[...]

گفت: تا حالا فکر کردی یه گراز با کمرش راه بره چه جوری می‌شه؟

گفتم: آره، عین این می‌مونه که به صورت کرال پشت راه میره!

[...]

گفت: خب دیگه، بسه! خدافظ!

گفتم: قربانت، خدافظ!

گفت: باشه، دستتم بکش!

تقریباً نیم‌ساعت همین جوری اراجیف گفتیم که طبیعتاً قابل پخش‌هاش (!) رو براتون گفتم و بقیه یا در حدی بودن که انگار نه انگار خانواده از این‌جا رد می‌شه (!) و یا در حدی بودن که اگه در جریان ماجرای مفصلش نباشید متوجهش نمیشید و توضیح دادنشون هم چند تا پست مستقل می‌طلبه؛ به نظر شما من الان دلیلی دارم عین همون ماره که اولش گفتم به خودم بپیچم؟ پس می‌خندم! D:

(بدانید و آگاه باشید که مار اصولاً از فلسفه درک خاصی نداره پس در نتیجه هیچ وقت هم دچار یأس فلسفی نمی‌شه و پیرو این موضوع خط اول رو به حساب الکی خوش بودن نویسنده‌اش بذارید!)

مترسک
پنجشنبه ۴ شهریور ۱۳۹۵ ۲۸ نظر
مطالب اخیر