۴۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دیالوگ» ثبت شده است

در هَچَل ماندگانیم!

[سر کلاس بودم گوشیم زنگ خورد، رفتم بیرون جواب دادم] گفتم: الو، بفرمایید؟

گفت: سلام جناب، وقتتون بخیر؛

[صداش شبیه یکی از فامیلامون بود] گفتم: سلام طـ... خانوم، خوب هستین؟ آقا فـ... چطورن؟ چه خبر؟

گفت: جناب مترسک من از واحد ارتباط با مشتریان «دیجی‌کالا» تماس می‌گیرم در مورد ساعتی که به تازگی خریدید چند تا سوال داشتم ازتون؛

[در حالی که شوکه شده بودم] گفتم: معذرت می‌خوام، بله بفرمایید؛

[هیچی دیگه هرچی می‌پرسید در یه پکیج اغراق شده با کلی تعریف و تمجید تحویلش می‌دادم تا جبران «سوء» سابقه بشه! در نهایت امر] گفت: پیشنهادی، انتقادی، نظری در جهت بهبود کیفیت خدمات ما ندارید؟

گفتم: الان که حضور ذهن ندارم ولی حتماً توی سایت نظرمو انعکاس میدم [بعد از خداحافظی و اینا پخش زمین شدم یه ربع خندیدم فقط] :D

(به عمرم هیچ وقت سوتی به این وُسعت نداده بودم و این جوری هم توی هَچَل نمونده بودم!) :))

مترسک
دوشنبه ۱ تیر ۱۳۹۴ ۶ نظر

خُرد داری؟

گفتم: خُرد داری؟

گفت: چقد؟

گفتم: 50 تومان؛

گفت: 50 چی؟ هزار تومان؟

گفتم: نخیر! میلیون تومان! اصن کل زندگی من روی هم 50 میلیون می‌ارزه که حالا بخوام خُردش کنم؟

گفت: به هر حال خُرد ندارم!

گفتم: خسته نباشی :|

(همچین نوابغی اطرافم دارم!) :D

مترسک
شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۴ ۸ نظر

نه بابا!

گفتم: راستی عکسای اون روز رو برات فرستادم؛

گفت: نه بابا!

گفتم: جان؟!

گفت: هان؟ نه، یعنی چیزه، دستت درد نکنه!

(دوستام هم به روز خودمن!)

مترسک
چهارشنبه ۲۷ خرداد ۱۳۹۴ ۱ نظر
مطالب اخیر