۴۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دیالوگ» ثبت شده است

تو کجا بودی تا حالا؟

[تقریباً یه ماه پیش بود که دیگه مجوز این رو پیدا کردم که با لباس شخصی ستاد برم که یه سرباز غریبه نزدیک اومد] گفت: سلام مترسک، خوبی؟

[توی دلم گفتم یا خدا! این کیه منو می‌شناسه؟ کِی سلبریتی شدم خودم یادم نمیاد؟! تو همین فکرا بودم که] گفتم: سلام ممنونم، ببخشید شما؟

[قبل از این‌که خودش رو معرفی کنه اسم روی اتیکتش رو خوندم، خیلی خوب یادم اومد؛ هم‌کلاسی ابتدایی‌ام بود و دیگه از کلاس پنجم ندیده بودمش در ادامه] گفتم: عه فـ... تویی؟ نشناختمت! خوبی؟ چه خبر؟ تازه از آموزشی اومدی؟

[هم‌چنان دستم تو دستش بود] گفت: ممنونم، سلامتی، آره کرمانشاه بودم؛ چند ماه خدمتی؟

گفتم: 7 ماهه شدم! عه، چه جالب منم کرمانشاه بودم! [هم‌چنان که تو کف بودم چه جوری بعد از این همه سال و با وجود تمام تغییرات چهره‌ای و قدی و بدنی منو شناخته، بعد از چند دقیقه صحبت کردن خداحافظی کردیم]

[چند روزی گذشت، تو راهرو دیدمش و بعد از سلام و اینا] گفت: مترسک، دفتر سرگرد عـ... کدومه؟

گفتم: ایناها! دفتر کناری‌اش هم ماییم، چطور؟

گفت: هیچی دیگه، سرباز ایشون شدم!

گفتم: ببین تو رو خدا، پنج سال که هم‌کلاسی‌ام بودی [زمان ما ابتدایی هنوز پنج تایی بود!] بعد از سال‌ها هم که دیدمت، این‌جا دیدمت، حالا دو سال هم که قراره همسایه خدمتی‌ام باشی!

(عجیب‌ترین خاطرات سربازی رو از من بخواهید!) D:

(تیتر رو هم با لحن هنگامه بخونید!) :))

(ضمناً جواب سوال پست «موزانیل» هم از این قراره: موارد 3 و 10 و 15)

مترسک
سه شنبه ۲۰ تیر ۱۳۹۶ ۲۱ نظر

موزانیل

دوستمون عکس و متن بالا رو توی گروه گذاشت و جدای از حقیقت داشتن یا نداشتن ماجرا، توجهتون رو به واکنش ماها نسبت بهش جلب می‌کنم:

گفت: خب چه کاریه؟ یه دفعه وانیل بخورن دیگه!

گفت: نه دیگه، طعم وانیلِ موز وانیلی با طعم وانیلِ وانیل خالی فرق داره!

گفت: اگه حمید لولایی بود می‌گفت چرا اون وانیلا رو می‌ریزی تو موزا؟

گفت: صورتی‌اشم بسازن خب!

گفت: خوشمزه است؛ الکی مثلاً منم رفتم هاوایی!

گفت: ولی من هاوایی رفتم از اینا نبود!

گفت: اون وری که شما رفتید فقط زردش پیدا می‌شه، اون یکی وَرِش می‌رفتی آبی‌شم پیدا می‌کردی!

گفت: ما پول زردش رو نداریم، اینا موزابی (بر وزن مرغابی) می‌خورن!

گفت: اگه مزه وانیل میده چرا بهش میگن موز؟ اگه موزه پس چرا مزه وانیل میده؟!

گفت: آدمای بی‌کار!

گفت: الان شیر موز این چه رنگی می‌شه؟!

گفت: یه کیف دارم رنگش زردِ زرد نیست و موزیه، اگه کیف رنگ این بخوام بخرم باید بگم آبیِ موزانیلی می‌خوام؟!

گفت: نه دیگه، باید بگی آبیِ وانیزی می‌خوام!

گفت: الان تکلیف اونی که کوررنگی داره و از طعم وانیل بدش میاد چیه؟!

گفت: از مسئولین تقاضا داریم از اینا آب سیب-موزش رو هم درست کنن!

(حالا حدس بزنید کدوما رو من گفتم!) D:

(جواب رو از پرانتز انتهایی پست «تو کجا بودی تا حالا؟» پیدا کنید) ;)

مترسک
يكشنبه ۱۸ تیر ۱۳۹۶ ۳۲ نظر

نکبت مستتر

[نشست کنارم] گفت: مترسک؟

[سرم رو به زور از روی گوشی بلند کردم] گفتم: هوم؟

گفت: چرا این جوری‌ای؟

گفتم: مگه چه جوری‌‌ام؟

گفت: این جوری پریشونی، روی فرم نیستی، به هم ریخته‌ای، میزون نیستی، اون مترسک سابق نیستی [لابه‌لای کلمات و نوع نگاهش یه «نکبت» مستتری نهفته بود؛ انگاری که می‌خواست بگه «چرا این قدر نکبت شدی» اما روش نشد] ؛

[پوزخند ریزی زدم] گفتم: چیزی نیست، مهم هم نیست، الان یه دوش می‌گیرم، همه اینایی که گفتی رو می‌شوره می‌بره!

[اونم فهمید که یه «حوصله ندارم توضیح بدم چه مرگمه»ـی خاصی تو جمله‌ام پنهان شده، پس در جواب سری تکون داد و] گفت: تو آدم نمیشی [و رفت] !

(البته که یه مترسک هیچ وقت آدم نمی‌شه!)

مترسک
پنجشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۶ ۲۲ نظر

چرا از اول نمیگی؟

[رفته بودم منطقه مـ... (شما هر اسمی می‌تونید براش تصور کنید، پس بی‌خیال اسمش به اصل قصه توجه کنید!) دنبال یه جایی می‌گشتم که بهش می‌گفتن «سه راهی» ولی چون پیداش نمی‌کردم از یه نفر] پرسیدم: داداش این «سه راهی» که میگن کجاست؟

[یه خورده مکث کرد و] گفت: این‌جا مـ... هستش!

گفتم: اون رو خودم هم می‌دونم این‌جا کجاست! «سه راهی» کجای این‌جاست؟

[دوباره مکث کرد و] گفت: اون جا چی کار داری؟

[شوکه شدم] گفتم: لابد کار دارم که دنبال آدرسشم دیگه! اصلاً مگه تو آدرسش فرقی می‌کنه اون جا چی کار دارم؟ :|

گفت: به هر حال نمی‌دونم، برو از اون دکه بپرس!

(جداً موندم بهش چی بگم! صد تا سوال بی‌ربط پرسید آخرش هم راهنمایی‌ام نکرد!) :))

مترسک
يكشنبه ۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۶ ۲۰ نظر

سلفی عکس نیست!

[جاتون خالی کاخ گلستان بودیم که راهنمای تالار آینه به یکی از عزیزان] گفت: آقا عکس نگیر، این‌جا ممنوعه؛

[که در جواب] گفت: عکس نیست، سلفیه!

راهنما :|

ما :|

مخترع دوربین عکاسی :|

موبایلش :|

مبدع سلفی :|

تمام پادشاهان قاجار از آغا محمد خان‌شون تا احمد شاهشون به اضافه مهد علیا (مادر ناصرالدین شاه) :|

کلیه مهمانان مراسم تاج‌گذاری محمدرضا پهلوی :|

بماند که سقف تالار هم طوری ترک برداشت که یه خط نور افتاد وسط سالن :|

روایتی هم شنیدیم که میرزا تقی خان امیرکبیر از اون دنیا داد زده: اگه اسمت کریمه، به خدا مسلمون نیستی :|

(شاید همین روزا یه پست قجری راجع به دیدارمون از کاخ گلستان نوشتم، قول نمیدم که بدقول نشم اما خدا رو چه دیدی؟!) D:

مترسک
جمعه ۴ فروردين ۱۳۹۶ ۴۵ نظر
مطالب اخیر