۲۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «داستان» ثبت شده است

داستان «گیتاریست»

بین خونه تا محل کار سحر، سر جمع یه چهارراه و یکی-دو تا کوچه فاصله بود، همیشه هم پیاده مسیرشو طی می‌کرد؛ یه روز که داشت طبق معمول می‌رفت سر کار و احتمالاً توی ذهنش داشت دو دو تا-چهارتا می‌کرد که حقوق این ماهش رو بگیره و به علاوه پس‌اندازش کنه مجموعاً پولش چقدر می‌شه و آیا می‌تونه بالاخره موبایلی که نشون کرده رو تهیه کنه یا نه (؟) که صدای یه ساز و آوازی رو شنید، سرشو برگردوند به طرف راست دید یه پسر تقریباً 30 ساله با پیراهن مشکی و موهای پرکلاغی که تا روی شونه‌اش اومده و تمام مدت هم سرش پایینه، روی پله‌های خونه قدیمی و خالی از سکنه‌ای نشسته و داره گیتار می‌زنه و همراه باهاش می‌خونه «اگه یه روزی نوم تو، تو گوش من صدا کنه...»؛ چند لحظه‌ای توقف کرد و یه لبخند رضایتی روی صورتش نشست و از کیفش هزار تومان برداشت گذاشت جلوش و رفت؛ شب موقع برگشت دید که پسر هم‌چنان اون‌جاست و یه جماعتی مقابلش ایستادن و هر کسی یه مبلغی براش می‌ذاره و زیر لب باهاش همراهی می‌کنن که «جان مریم چشماتو وا کن، سری بالا کن...» و کل خستگی روزش در رفت، دست کرد توی کیفش و یه دونه هزار تومانی نو و تا نخورده که هنوز نوشته‌هاش برجسته بود رو براش گذاشت و رفت؛
فردا و پس‌فردا و روزهای بعدشم باز به همین ترتیب بود، پسر روی پله‌های همون خونه متروکه جا خوش کرده بود و تمام روز مشغول نواختن و خوندن قطعات معروف با گیتارش بود و سحر هم هر دفعه می‌دیدش یه مبلغی جلوش می‌ذاشت، هزار، دوهزار و گاهاً پنج‌هزار تومان؛ تا این‌که یه بار سحر زودتر از همیشه از خونه بیرون زد و وقتی رسید پسر در حال کوک کردن سازش و مرور کردن شعرا بود و هیچ‌کسی جز خودشون دو تا اون حوالی نبودن، سحر ایستاد جلوش و بعد از چند لحظه سنگینی نگاهش باعث جلب توجه پسر شد، سرشو گرفت بالا و بالاخره سحر صورتش رو دید، صورتی کشیده و استخونی با یه ته‌ریش مختصر و البته چشمای آبی؛ یه غم نابی انتهای نگاهش موج می‌زد، یه خورده جابه‌جا شد و چشم سحر گره خورد به جای تیغی که روی رگش افتاده بود، به نظر تازه می‌اومد؛
توی همون لحظات پسر صداشو صاف کرد و گفت: ببخشید، سیم‌شو تازه عوض کردم هنوز درست و حسابی کوک نیست، یه خورده هم سرما خوردم صدای سرحالی ندارم؛
سحر به زور نگاهشو از دست پسر دزدید و گفت: «شهزاده رویا» رو بلدی؟
پسر گفت: آره اما گفتم که...
سحر پرید توی حرفش گفت: مهم نیست! کوک و ناکوکش اهمیتی نداره، اگه بلدی بزن و بخونش، خواهش می‌کنم ازت؛
پسر گفت: خانوم نیازی به خواهش نیست، چشم هر چی شما بگید؛
مشغول شد، سیمای گیتارش به ارتعاش افتادن و همراه با یه نیم‌چه بغضی خوند که «دیدم تو خواب وقت سحر، شهزاده‌ای زرین کمند...» و نم‌نم پاهای سحر شُل شد، نتونست مقاومت کنه و رفت چند قدمیش، پاشو از کفش درآورد، چهار زانو پایین‌پله‌ها نشست، سرشو تکیه داد به دیوار بغل دستش و در حالی که تمام مدت محو فیزیک پسر موقع کارش بود و چشم ازش بر نمی‌داشت، عین ابر بهار اشک ریخت و زیر لب زمزمه‌اش کرد و جایی که میگه «شهزاده رویای من، شاید تویی» رو بلند و هم‌صدای پسر خوند؛ تموم که شد از جاش بلند شد، کفششم پوشید، اشکاشو پاک کرد و یه تراول 50 هزار تومانی گذاشت جلوی پسر و گفت: «نوش جونت» و رفت؛
چند قدمی دور نشده بود که دوباره برگشت و بهش گفت: آقا؟
پسر گفت: بله؟
رنگ آبی چشماش حواسشو پرت کرد، حرفاش یادش رفت و گفت: هیچی، ببخشید؛
چند روزی گذشت و هر روز کمافی‌السابق از اون مسیر رد می‌شد و مبلغی بهش می‌داد؛ تمام روز بهش فکر می‌کرد؛ به چشمای آبیش، به موهایی که دست نسیم آشفته و پریشونش کرده، به دستی که تیغ روش یادگاری کشیده بود، به نگاهی که تا صداش نکنی هرگز جایی جز کف پیاده‌رو و گیتارش رو نمی‌بینه، به صدایی که همیشه ناراحته و بغض داره، دائم فکرش مشغولش بود؛
اما یه روز صبح که طبق معمول داشت همون مسیر رو طی می‌کرد، دید که دیگه خبری ازش نیست، شب هم به هم‌چنین، فردا صبحشم نبود، شب از تمام کسبه اون محل که ممکن بود ازش خبری داشته باشن سراغ‌شو گرفت و پرسید این پسر گیتاریسته کجا رفته، می‌دونید؟ اونا هم طبیعتاً اطلاعی نداشتن و دیگه هیچ وقت حتی اتفاقی هم ندیدش، انگار آب شده رفته باشه توی زمین...
(و یاد این بیت افتاد که «از خواب شیرین ناگه پریدم، او را ندیدم دیگر کنارم به خدا»...)
مترسک
پنجشنبه ۵ آذر ۱۳۹۴ ۱۸ نظر

داستان «بعد از بیست سال»

زنگ در خونه به صدا در اومد، تصویری افتاد روی مانیتور آیفون؛ خودش بود، یه مقدار مکث کرد اما عاقبت در رو باز کرد و برگشت رفت سر جای همیشگیش نشست، یه نیم‌نگاهی به عکس خانوم مرحومش که روی میز بود، انداخت و زیر لب فاتحه‌ای براش خوند؛

از در اومد تو گفت: سلام؛

با سرسنگینی نگاش کرد و زیر لب ذکر «لا اله الا الله» رو آروم زمزمه کرد و با کراهت کامل گفت: سلام؛ و سرشو انداخت اون طرف به کاراش ادامه داد؛

رفت یه خورده نزدیک‌تر، نشست کنارش و دستش رو به نیت بغل کردن باز کرد و با بغض گفت: دلم براتون... تا اومد بقیه حرفشو بزنه یه دونه آزاد خوابوند زیر گوشش، از روی صندلی افتاد زمین، گوشه لبش خورد به پایه میز و زخم شد؛

همین طوری که دست روی لب خونیش گذاشته بود خودشو جمع و جور کرد و با مِن و مِن کردن گفت: چرا می‌زنـ... که هنوز تموم نشده بود دوباره یکی زد توی گوشش، با صورت افتاد روی زمین و زخم لبش بیش‌تر شد و مقداری از فرش خونی شد؛

دیگه شروع کرد به هق هق کردن و با همون حال گفت: آقااجوون، من... که بازم نذاشت حرفشو بزنه، یقه‌اش رو گرفت از روی زمین بلندش کرد، دستشو گذاشت روی دهانش و چسبوندش به دیوار و چشمای خشمگینش رو به چشمای وحشت زده و خسته اون گره زد و گفت: دِ آخه خائن، دِ آخه وطن فروش، دِ آخه سگ زرد اجنبی، دِ آخه بی‌ناموس! کدوم گوری بودی این همه سال؟ اصلاً با چه رویی الان این‌جایی؟ تو نجسی، نجس‌تر از خوکی، باید کل خونه رو آتیش بزنم تا شاید نجاسات تو از این‌جا پاک بشه؛ هر چند خونه رو آتیش بزنم، شناسنامه‌ام رو چی کنم که اسم توی بی‌شرف توشه؟ اسم خودِ پدر مُرده‌ام رو که توی شناسنامه‌اته چی کنم؟ این قیافه‌ات که عین خودم و اون مادرته رو چی کنم؟ ببین مادرت از دست تو دق کرد و مُرد، قبل مرگ گفت شیرمو حلالش نمی‌کنم، راضی نیستم حتی بیاد سر قبرم؛

به زور دست آقاجون رو از روی دهنش برداشت و بُهت زده گفت: مُرد؟ مادر... که با مشت محکم زد توی دهانش و گفت: مردک دهانتو آب کشیدی اسمشو میاری؟ مادرت آق والدینت کرد، منم دیگه تو رو نمی‌شناسم، برگرد برو همون قبرستونی که ازش اومدی، یک بار دیگه هم این طرفا ببینمت یا بشنوم اسم یکی از ما یا خواهرا و برادرات رو آوردی، به روح زینب قسم خودم با دستای خودم سرتو از تن ناپاکت جدا می‌کنم، کاری رو می‌کنم که اونا باید باهات می‌کردن و نکردن؛ هر جایی ببینمت خیابان یا بیابان فرقی نداره، بی برو و برگرد کشتمت؛

به زور دست آقاجون رو از روی صورتش برداشت و نفس نفس زنان گفت: غلط کردم آقاجون، چشم میرم و پشت سرمم نگاه نمی‌کنم فقط اجازه بدید یه چیزی بگم بعدش میرم، قول میدم که برم و پشت سرمم نگاه نکنم؛

آقاجون چشماشو نازک کرد صداشم یه خورده آورد پایین‌تر و همراه با اخم گفت: باز چه چاخانی می‌خوای سر هم کنی؟ بگو ببینم؛

سرشو انداخت پایین و مضطرب و گریه‌کنان گفت: به خدا من توی قضیه مرگ داداش سعید نقشی نداشتم، من اصلاً اون روز اون‌جا نبودم، روحم هم خبر نداشت که سعید رو کشتن، خودم تازه توی دادگاه فهمیدم؛

آقاجون که حسابی کُفری شده بود گوشش رو گرفت بُردش سمت یه قاب عکسی روی دیوار که تصویر یه پسر بچه بود و گفت: اینو می‌بینی؟ چشماتو باز کن و خوب ببین؛ این پسرِ سعید برادرته، این‌جا 8 سالش بود؛ وقتی که تو شهیدش کردی روزای آخر بارداری زنش بود، وقتی به دنیا اومد اسم پدرش رو روش گذاشت، چند سال بعد یعنی همون روزای اولی که سعید تازه کلاس اولی بود تصادف کرد از دنیا رفت و خودم بزرگش کردم؛ از صدقه سر توی احمقِ خائنِ برادرکُش، این بچه درکی از پدر نداره و تا اومد بفهمه مادر چیه، همونم از دست داد؛ نگو برادرتو نکشتی که باورم نمی‌شه؛ مگه شماها کلاً چند نفر بودید که میگی اون روز اون‌جا نبودی؟ همه‌تون اول و آخرش یه جا بودید، یکی یه وجب این‌ورتر و اون یکی دو وجب اون‌ورتر؛ حالام دم‌تو بذار روی کولت و از خونه من برو بیرون تا بیش‌تر نجسش نکردی، ما این‌جا نماز می‌خونیم؛

گفت: چشم چشم؛ و رفت که رفت؛

آقاجون یه بازاری بسیار سرشناس و معتمد مردم بود، فرش فروشی داشت و طبیعتاً وضعیت مالی خوبی هم داشت، همیشه هم دستی به کار خیر داشت، 6 تا بچه داشت، دو تا دختر و چهار تا پسر که پسر کوچیکه، چند ماه قبل از حمله عِراق به ایران عضو گروه تروریستی «مجاهدین خلق» (منافقین) شد و خوش‌خدمتی‌ها به روسای سازمان و البته رژیم بعث کرد که بعد از آتش‌بس بین دو دولت و طی عملیات «مرصاد» (که خودشون بهش می‌گفتن «فروغ جاویدان») رو در روی سعید (برادر سومش) که از رزمندگان خوش‌نام جنگ بود، قرار گرفت و همون روز سعید به شهادت رسید اما برادرش واقعاً مقصر نبود چون توی سلسله مراتب فقط نقش تبلیغی داشت و اقدام نظامی انجام نمی‌داد؛ دستگیر هم شد و به خاطر همکاری خوبی که با نیروهای امنیتی داشت در مجازاتش تخفیف قائل شدن و بعد از یک دوره طولانی حبسِ 20 ساله، آزاد شد که خب آقاجون هرگز به خونه راهش نداد و به همه اهالی محل و اقوام و آشنایان هم سپرد که بهش پناه ندن و به خاطر سوء سابقه‌اش هم هیچ کسی حاضر نشد بهش کاری بده و تا سال‌ها خبری ازش نبود تا این‌که یه روز کنار یه مخروبه، در حالی که از شدت ضعف و بیماری چروکیده و بی‌رمق شده بود، مُرد...

مترسک
پنجشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۴ ۲۱ نظر

داستان «اتوبوس»

[بنا بر دلایلی و کاملاً اتفاقی مجبور شد توی اتوبوس بشینه کنار یه خانوم و همین که نشست] گفت: خانوم اگه می‌خواید بیاید این طرف تا من کنار پنجره باشم شما راحت‌تر بشینید؛

[انگار حرف دلشو زده باشه ذوق کرد، یه مقدار تعارف کرد اما] گفت: باشه، ممنونم [و جابه‌جا شدن]

[همین که جاهاشونو عوض کردن آقا کیفش رو گذاشت بین دو تا صندلی و] گفت: کیفم رو گذاشتم وسط تا شما راحت باشید اما بزرگه، اگه اذیت‌تون کرد خودتون جاشو تغییر بدین؛

[خانوم که از بابت ادب زیاد تعجب کرده بود] گفت: البته نیازی به این کارا نیست جناب...

[که پرید توی حرفش] گفت: من خودم خواهر هم‌سن شما دارم، می‌دونم معذب می‌شید، پس تعارف نکنید؛

[جدیت آقا رو هم در کنار ادبش گذاشت و بیش‌تر تعجب کرد اما] گفت: خدا خواهرتونو حفظ کنه، مرسی از درکتون؛

[بدون معطلی] گفت: واقعاً هم خدا حفظش کرد، قربون خدا بشم، دلم برای آبجیم یه ذره شده [یه خورده بغض کرد هدفون گذاشت و صورتشو به سمت پنجره چرخوند و دیگه هیچی نگفت]

[بعد از یه مدتی خانوم حس کرد که یه صدای خفیفی مثل آروم گریه کردن از طرف آقا میاد؛ رو کرد بهش] گفت: آقا؟ آقا؟؟ [جوابی نشنید، کیف رو از وسطشون برداشت این بار سرشو بُرد جلوتر و بلندتر] گفت: آقــا؟ آقـــــا؟؟

[به خاطر هدفونش بازم متوجه صدا نشد، این بار آروم زد به شونه‌اش، اونم تندی سرشو چرخوند و با صورت خیسِ اشکش آهنگ رو قطع کرد] گفت: بله، بفرمایید؟ صدای آهنگم زیاد بود اذیت‌تون کرد؟ ببخشید؛

[خانوم که مات چشمای خون افتاده‌اش شده بود اول یه خورده مکث کرد بعدش] گفت: نه، یعنـ...ـی، یعنی چیزه، آهاان یعنی اینکه دیدم دارید گریه می‌کنید، شمام جای برادر من خواستم کمک‌تون کنم، اگه دوست داشتید با من صحبت کنید اگه بتونم کاری بکنم دریغ نمی‌کنم، شما خیلی باشخصیت و محترمید؛

[آقا اشکاشو پاک کرد، هدفون‌شو انداخت توی کیفش، عکس خواهرشو از توی گوشیش آورد به خانوم نشون داد] گفت: این خوشگله رو می‌بینید؟ یکی یه دونه خواهرمه، نور چشم منه؛

[خانوم یه خورده عکسو برانداز کرد] گفت: عه، ایشونن؟ چه خوشگلن، چقدرم شبیه خودتونن، موهاشون چه خوش‌رنگن، خب؟

[دوباره اشک نشست روی صورت آقا و ادامه داد] گفت: حالا این عکسو ببینید؛ این عکس الانشه، لاغر و نحیف با چهره‌ای کبود و خسته؛ می‌دونید چرا؟

[خانوم] گفت: نه، چی شده؟

[همون طوری گریون] گفت: این کار شوهر سابق حروم‌زاده‌شه، آبجی دسته گلم رو به این روز انداخت مردک بی‌وجدان؛

[خانوم که شوکه شده بود] گفت: شوهر؟ شوهر سابق؟ چند سالشونه مگه؟ که شوهر کردن و حالام جدا شدن؟

[آقا] گفت: گفتم که هم‌سن خودتونه، خانوم دست روی دلم نذارید، دو-سه سال پیش برداشت گفت عاشق شده و مرد آرزوهاشو پیدا کرده و از این دست مزخرفات، اونام اومدن خواستگاری و مراحل آشنایی و این‌ها به خوبی سپری شد و ما هم خیال‌مون راحت شد که داریم ته‌تغاری‌مونو دست یه «آدم حسابی» می‌سپاریم؛ از عروسی‌شون هنوز یک سال نگذشته بود که قهر کرد برگشت پیش ما، خود منِ گردن شکسته وساطت کردم آشتی کنن بدون این‌که حتی بدونم علت بحث‌شون چی بوده، دوباره و سه‌باره این قضیه تکرار شد تا این‌که بالاخره رُک و راست اومد گفت که پادشاه زندگیش دست بزن داره اما تا الان چیزی نگفته چون دوستش داشته، بالاخره راضیش کردیم طلاق بگیره که...

[خانوم پرید توی حرفش] گفت: و بعدش طلاقش داد؟

[آقا] گفت: نخیر، کجای کارید خانوم؟ به قدری آدم کثیفی بود که بازم راضی نشد طلاقش بده، آخرش به زور ریش سفیدای محله و بخشش مهریه، زیر بار طلاق رفت، یک سالی می‌گذره؛

[خانوم] گفت: ای وای... خیلی متأسف شدم اما یه چیزی، مگه نمیگید یک سال گذشته؟ پس چرا هنوز به این حالن؟ بهبود نداشتن بعد این مدت؟

[آقا] گفت: خواهر من استاد زبان بود، توی آموزشگاهشون برای «تافل» تدریس می‌کرد و خیلی هم کارش خوب بود و اعتماد به نفس بالایی هم داشت و بعد از طلاقش بازم سرش به کار خودش بود و تنها ذوقش شده بود تماشای پیشرفت شاگرداش تا این‌که اون از خدا بی‌خبر هی ایجاد مزاحمت می‌کرد و آبروشو توی محیط کارش بُرده بود و مسئولین اون‌جا هم چون حوصله دردسر نداشتن عذرشو خواستن و محترمانه بیرونش کردن، اما بازم یه جا ننشست و به خاطر رزومه خوبش رفت پی آموزشگاهای دیگه تا اون‌جا مشغول بشه که یه روز توی یه خیابون خلوت گیرش انداخت و یه خورده دعوای لفظی کردن و بعدش کتکش زد و به این حال درش آورد که دیدید؛ شکایت کردیم و الانم زندانه اما خب چه فایده؟ [دوباره گریه‌هاش شروع شد و ادامه داد] گفت: حالا افسرده شده، هیچی نمی‌خوره، با هیچ‌کسی معاشرت نمی‌کنه، پدر و مادرمون که یه شبه پیر شدن، منم که به خاطر کارم هی باید برم شهرای مختلف و ازش دورم ولی همش دلم پیش‌شه؛

[خانوم یه آه عمیق کشید] گفت: برای درمانش چی کارا کردید؟

[آقا] گفت: پیش بهترین درمان‌گرای ایران بردیمش، هر مدل نذر و نیازی و چیزی هم که بگید کردیم اما خب... بی‌خیال، شما رو هم ناراحت کردم [دوباره هدفون گذاشت و سرشو چرخوند سمت پنجره]

[خانوم هم که واقعاً نمی‌دونست چی باید بگه، دیگه صداش نکرد اما زیر لب] گفت: وقتی تو این‌قدر به فکر راحتی یه غریبه توی اتوبوسی، معلومه که چقدر خواهرت برات عزیزه و الان چه حالی داری...

[وقتی که رسیدن آقا پیاده شد و کلاه‌شو کشید روی سرش و خیلی آروم] گفت: خانوم حلالم کنید، ناراحت‌تون کردم، خداحافظ.

(خانوم تا اومد جواب بده دید که سرشو انداخته پایین و داره میره، دیگه منتظر جوابش نموند)

مترسک
پنجشنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۴ ۲۷ نظر

داستان «قلب خیس»

[طبق قول قبلی رأس ساعت سر محل قرارشون بودن که بعد از سلام و احوال‌پرسی، مهدی] گفت: خب، کجا بریم؟

[محنا] گفت: نمی‌دونم، فقط برو، فقط از این‌جا برو، برو یه جای خلوت، برو جایی که هیچ‌کسی نباشه؛

[مهدی] گفت: باشه عزیزم، می‌برمت همون بلوار همیشگی، خب تعریف کن برام، چیا می‌خواستی بگی؟

[محنا بغض کرد اما خودشو جمع کرد] گفت: نمی‌دونم چه جوری بگم یا اصلاً چی بگم؟

[مهدی] گفت: خب، بذار کمکت کنم؛ الان داری خودتو به خاطر من اذیت می‌کنی؟

[محنا] گفت: نه! الان به خاطر خودم دارم تو رو اذیت می‌کنم؛ تو رو مسخره خودم کردم؛ از طرفی نمی‌تونم ولت کنم و از دستت بدم و از طرفی هم می‌ترسم نتونم اندازه‌ای که تو منو دوست داری، من دوستت داشته باشم، یه جورایی احساس خیانت می‌کنم و عذاب وجدان می‌گیرم؛

[مهدی بالاخره یه کناری توقف کرد، عینک دودیش رو درآورد برگشت نگاش کرد] گفت: تو فکر منو نکن، یه عمری تنها بودم، از این به بعدم روش، برای من خوشحالی و خوشبختی تو مهمه، برای من اون تصمیمی که می‌گیری مهمه، چه با من باشی و چه با یکی دیگه، فقط حس و حال خوب تو برام مهمه؛

[محنا بغضش ترکید و اشکش اومد] گفت: آخه خودت ببین! ببین تو رو خدا! تو خیلی دیگه خوبی، هیچ نکته بدی نداری که دلم به همون خوش باشه و بگم خودت بد بودی و نامردی کردی و من رفتم، همین مثبت بودنته که وادارم می‌کنه از دستت ندم؛

[مهدی دست کشید روی صورت محنا و اشکاشو پاک کرد، یه بطری آب هم بهش داد تا آروم بشه، خودشم به سختی بغضشو قورت داد، یه لحظه صورتشو اون طرف برد و نصف شیشه آب خودشو سر کشید تا بتونه راحت حرفشو بزنه و بعدش] گفت: اولاً که خوبی از خودته؛ بدون تعارف و اغراق میگم، چون خوبی دیدم خوبی می‌کنم، البته اگه بشه بهش گفت خوبی؛ حالا از همه این حرفا بگذریم، یه راهی به ذهنم رسید؛

[محنا انگاری که یه نور امیدی جلوش روشن شده باشه یه خورده جابه‌جا شد، حواسشو داد به مهدی و شالشم یه کم کشید جلو] گفت: چی؟

[مهدی] گفت: بیا اصلاً به این چیزا فکر نکنیم، یه مدت خیلی طبیعی و عادی بگذرونیم و بعد اون تصمیمتو بگیر، اگه موندی که قدمت روی چشم منه و اگرم رفتی که برات آرزوی بهترینا رو می‌کنم، چون لایق بهترینایی؛

[محنا که انگار منتظر بود یه نفر اینو بگه ذوق زده شد] گفت: یه مدت؟ یه ماه خوبه؟

[مهدی] گفت: هر چقدر به نظر خودت مناسبه و می‌تونی تصمیم نهایی و درست رو بگیری، من صبرم زیاده حرفی ندارم؛

[محنا] گفت: آخه پسر خوب، تو چرا این‌قد کوتاه میای و از خودت می‌گذری؟ به عمرم کسی رو اندازه تو اذیت نکردم اما تو هی می‌گذری، چرا آخه؟؟

[مهدی] گفت: محنا جان، عزیز دلم، تو که وضعیت زندگی منو می‌دونی، این‌قدر پوست کلفت شدم که دیگه این رفت و اومدنای تو برام هیچی باشه؛ تنها دلخوشی زندگیم تویی و برای این‌که حس و حال خوبت رو ببینم حاضرم برات بجنگم دیگه این کارا که پول خرده فدات شم؛

[محنا دیگه طاقت نیاورد، سرشو گذاشت روی سینه مهدی و عین ابر بهار اشک ریخت] گفت: فقط می‌تونم بگم خیلی مَردی...

[10 سال از اون تاریخ گذشت یه روز مهدی] گفت: عه! محنا بیا ببین چی پیدا کردم؟!

[محنا چند قدم اومد جلوتر] گفت: وااای مهدی! این همون عکسیه که اون روز گرفتیما، تو چقدر مو داشتی! منو ببین آخه! چه آرایشم سوژه است! البته برای اون زمان ته مُد و فشن بودا، الان به نظر نمیاد!

[جفتی کلی خندیدن بعدش مهدی] گفت: یادته اون روز چه قراری گذاشتیم؟

[محنا یه کم فکر کرد] گفت: اوووم، قرارمون؟ آهان یادم اومد! قرار بود یه مدت موقتی باهم باشیم تا بعداً تصمیم بگیریم که چی به صلاحمونه؟

[مهدی یه پوزخند زد] گفت: آره! توی همین مدت ولی چندتا اتفاق مختصر افتاد! اومدم خواستگاریت، جواب مثبت دادی، عروسی کردیم، الانم که در خدمت خودتم زیر یه سقف! راستی رفتی پیش دکترت؟ چی گفت؟

[محنا] گفت: آره رفتم، نه یعنی من که نرفتم بلکه ما رفتیم!

[مهدی] گفت: «ما»؟ مگه با کی رفتی؟

[محنا] گفت: با بچه‌مون دیگه! چطوری بابا مهدی؟

[مهدی اولش از شدت تعجب خشکش زد بعدش صداشو برد بالا بلند بلند] گفت: آی ملت! بابا شدم! می‌فهمید؟؟ بااابااا شدم! [اومد وسط قر داد و بشکن زد]

[محنا با خنده] گفت: دیوونه! آروم‌تر! مردم چه گناهی کردن ما همسایه‌شون شدیم؟ والا!

(ایشالا همه‌تون مثل محنا و مهدی حالتون خوب باشه و همیشه بخندین و بخندین و بخندین!)

مترسک
پنجشنبه ۱۲ شهریور ۱۳۹۴ ۲۵ نظر

داستان «سوء تفاهم» (کامل)

آن‌چه گذشت...

[قسمت اول]

اوایل ترمه، مثل بیش‌تر پسرا یکی از ذوقاش برای ورود به دانشگاه پیدا کردن دوست دختره؛ یاسر رو میگم، پسر سربه‌زیر و آرومی که به قول معروف «خلاف سنگینش چای شیرینه» و تا الان حتی صداش روی کسی بلند نشده؛ قلب پاک و روح نازکی داره؛ همون جلسات اول از هم‌کلاسیش به اسم سارا خوشش اومده، دختر ساده‌پوش، معمولی، درس‌خون و البته خانواده‌دار؛ از چند نفر آشنایی که پیدا کرده آمار گرفته و مطمئن شده اونیه که می‌خواد؛

[با کلی این پا و اون پا کردن و مشورت با افراد مختلف بالاخره دلش رو به دریا زد] گفت: ببخشید خانم امکانش هست به من فرصتی بدید تا باهم آشنا بشیم؟

[سارا چند لحظه مکث کرد] گفت: تا آخر هفته اجازه بدید فکرامو بکنم همین‌جا بیاید نتیجه‌اش رو بهتون بگم.

[قسمت دوم]

یک هفته گذشت و طبق قراری که گذاشته بودن یاسر رفت همون‌جایی که اون سری به سارا پیشنهاد داده بود، چند دقیقه هم زودتر رفت تا بتونه به خودش مسلط بشه و با تمرکز کافی با جوابی که قراره بشنوه برخورد کنه اما یه دفعه امید رو می‌بینه که برعکس خودش بسیار سرزبون‌داره و روابط عمومی بالایی داره و با همه فوری رفیق می‌شه، وضع مالیش هم بهتره ولی مثل بقیه که خیلی باهاش خوبن یاسر هم با امید روابط خوبی داره و اون لحظه خیلی عادی طبق معمول همیشه سلام و احوال‌پرسی می‌کنن اما چند لحظه بعد چیزی رو می‌بینه که نباید ببینه؛ امید رو در حالتی که خیلی با سارا گرم گرفته و میگه می‌خنده و هم‌دیگه رو به اسم کوچیک و «تو» خطاب می‌کنن، می‌بینه و کمی افکارش می‌ریزه به هم ولی آرامش خودش رو حفظ می‌کنه؛

[سارا اومد پیش یاسر و بعد از احوال‌پرسی] گفت: فکرامو کردم، به نظرم رسید آینده خوبی باهم نداشته باشیم، یه موقع برداشت بد نکنیدا، شما خیلی پسر خوبی هستید و احترام زیادی براتون قائلم و هر موقع صحبت می‌شه میگم شما متفاوت از کل پسرای این‌جایید اما خب معیارای من یه چی دیگه است، معذرت می‌خوام؛

[یاسر که شوکه شده بود به سختی خودشو کنترل کرد و بغضشو قورت داد] گفت: باشه، ایرادی نداره، براتون آرزوی خوشبختی می‌کنم؛

یاسر شدیداً به اون نحوه برخوردش با امید مشکوک شده و احترام و حس خوبی که نسبت بهش داشت جای خودش رو به نفرت میده؛ چند وقتی توی نخ رفتاراش میره و می‌بینه درسته با همه دخترا خوبه اما با سارا یه مدل دیگه خوبه ولی هم‌چنان دنبال یه دلیلی غیر از امید می‌گرده تا این‌که یه بار می‌بینه با هم از دانشگاه دارن برمی‌گردن و اون موقع دیگه کاملاً مطمئن می‌شه یه ارتباط غیرمعمول و غیردرسی بین‌شون هست.

[قسمت سوم]

[یاسر کاملاً اتفاقی امید رو با یه خانمی توی خیابون می‌بینه، میره جلو می‌زنه به شیشه ماشینش و با لحن خیلی سنگین و تند] گفت: بیا پایین حرف دارم باهات؛

[امید که نمی‌دونه جریان چیه] گفت: باشه داداش، میام پایین، آروم باش بگو ببینم چی شده؟

[یاسر که دیگه عصبانی‌تر از هر زمانیه] گفت: مردک خجالت نمی‌کشی؟؟ چه خوش اشتها هم هستی، دوتا دوتا؟ خدا بده برکت!

[امید که شاخ درآورده] گفت: چی میگی یاسر جان؟ اشتهای چی؟ چی دوتا دوتا؟ نمی‌فهمم؛

[یاسر صداشو برد بالا] گفت: خودتو نزن به اون راه فلان فلان شده، می‌خوای به جفتشون بگم چه آدم پَستی هستی؟؟

[امید] گفت: یاسر دیگه داری از صبر من سوء استفاده می‌کنیا، هرچی هیچی نمیگم باز کار خودتو می‌کنی؟ مثل آدم بگو ببینم چه مرگته؟ جفتشون کیان؟ باور کن متوجه نمی‌شم چی داری میگی؛

یاسر هم نه گذاشت و نه برداشت سر امید رو محکم کوبید به ماشینش، چندتا مشت و لگد حسابی هم مهمونش کرد و توی همین حین که درگیر شده بودن متوجه شد دیگه امید مقاومتی نمی‌کنه، دقت کرد دید که نبض نداره و از گوشش داره خون میاد؛ یکی هم لا‌به‌لای جمعیت جیغ زد که «جانی برادرمو کُشتی»؛ همین که اینو شنید برگشت به سمت منبع صدا و اونم کسی نبود جز همون خانمی که توی ماشین کنار امید نشسته بود، تازه فهمید چه زود قضاوت کرده و بدون این‌که فکر کنه کاری رو مرتکب شده که نباید می‌شده؛ جسد امید رو پرت می‌کنه روی زمین و هر طوری شده با لت و پار کردن چند نفر از بین جمعیت فرار می‌کنه و متواری می‌شه.

[قسمت آخر]

بعد از چند روزی که فراری بود با نهایت احتیاط میره نزدیک خونه سارا، منتظر می‌مونه تا برگرده، بالاخره سارا رو می‌بینه همون کسی که به خاطرش از یه جوانک ساده به یه قاتل تبدیل شده؛

[می‌بینه که مشکی پوشیده و خیلی مغموم و ماتم‌زاده است، از پشت دیوار آروم صداش کرد] گفت: سارا؟ سارا؟؟

[اونم وقتی یاسر رو بعد از تمام این جریانات دید، خشکش زد] گفت: تو این‌جا چی می‌کنی؟ اومدی منو هم بکشی؟

[یاسر هم هول شد] گفت: به خدا نمی‌خواستم بکشمش، به والله قسم حتی نمی‌خواستم یه تار مو از سرش کم بشه چون فکر می‌کردم هم‌زمان هم با توئه و هم با یه نفر دیگه...

[سارا با جیغ و داد پرید توی حرفش] گفت: وایسا وایسا، الکی پای خدا رو نکش وسط! امید و خانوادش از دوستای خانوادگی قدیمی ما هستن، عین برادرم بود و خواهرشم عین خواهرمه، به فرض هم با من بود، به تو چه؟ فرض هم بگیر علاوه بر من با یکی دیگه هم بود، باز به تو چه؟ باید می‌کشتیش احمق؟ یا ایها الناس! بیاید این قاتل فراری رو بگیرید...

همین که اینو گفت یاسر هول شد و یه آجر که کنار یه ساختمون نیمه‌کاره افتاده بود برداشت و زد توی سر سارا و وقتی داشت دنبال راه در رو می‌گشت که دیگه دیر شده بود و سر و صدای سارا همه محله رو مطلع کرده بود و امکان فرار به هیچ سمتی رو نداشت؛ همسایه‌ها گرفتارش کردن و تحویل پلیس دادنش، سارا هم بعد از چند روز که توی کما بود، تموم کرد و دومین قتل هم به گردنش افتاد؛ پرونده وارد مراحل دادرسی شد و نهایتاً حکم اعدام صادر شد و بعد از تأیید حکم در آخر یاسر صبح اول وقت در حالی که اولیای دم به هیچ عنوان راضی به بخشش نشدن، به دار آویخته شد.

(این داستان واقعی بود)

مترسک
پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۴ ۱۶ نظر
مطالب اخیر