۲۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «داستان» ثبت شده است

داستان «شاه‌نامه» | حسرت

(آن‌چه گذشت: ظهور ثریا - خیابان ریولی - ملکه چشم زمردی - بانوی کودتا)

۱۷ آذر ۱۳۳۳ ، نیویورک ، بیمارستان منهتن

پس از سه روز معاینات کامل شاه و ملکه، تشخیص پزشک معالج به این شرح اعلام شد: مانعی برای مادر شدن شما وجود ندارد؛

ثریا که از تعجب چشمانش چهار تا شده بود، گفت: پس چرا تا الان مادر نشدم؟ هیچ راهی، معالجه‌ای، چیزی وجود ندارد؟

دکتر در حالی که نمی‌توانست در چشمان غم‌زده ثریا نگاه کند، گفت: خیر، هر دوی شما در صحت کامل هستید، فقط گذر زمان، راه علاج این مشکل است؛

هر چند این حرف مثل پُتک بر سرش فرود آمد اما طبق معمول حفظ ظاهر کرد؛

صحبتی میانشان نشد تا سه سال بعد که رویت موهای سفید جدید شاه قفل زبان ثریا را گشود و در حالی که مشخص بود سعی دارد خود را عادی جلوه دهد گفت: من در بنیاد ثریا پهلوی و چند مرکز خیریه دیگری که عهده‌دارشان هستم، برنامه‌های زیادی در سر دارم و میل دارم برای ایران و حکومت شما مفید باشم اما محمدرضا، همه این‌ها در گرو تضمین ادامه سلطنت شماست تا جای پایم محکم باشد؛

محمدرضا خودش را زد به آن راه و گفت: چه می‌خواهی بگویی؟

ثریا اندکی خودش را جابه‌جا کرد و گفت: منظورم به ولیعهد یا نایب‌السلطنه است، متممی، تبصره‌ای، راهی برای خلاصی از این وضعیت وجود ندارد؟

محمدرضا پوزخندی زد و گفت: چرا، علیرضا بود که آن هم لطف کرد و رفت در سینه کوه!

ثریا پشت چشمی نازک کرد و گفت: برادرزاده‌ات چه؟

محمدرضا آهی کشید و گفت: علی‌پاتریک؟ بهترین گزینه است ولی چون حاصل ازدواج سلطنتی نیست و مادرش لهستانی‌ست، چندان مناسب نیست [زیر لب غر زد:] علیرضا هم با این ازدواج کردنش... اصلاً این چه وقت مُردن بود؟!

ثریا قدری سکوت کرد و گفت: خُب... برادران دیگرتان چه؟ آن‌ها نمی‌توانند؟

محمدرضا خودکارش را روی میز کوبید و گفت: مادر عبدالرضا، قجر است و پدرم در متمم قانون اساسی این رِ منع کرده که از خون قاجار کسی به سلطنت برسد [در دلش گفت:] پدر ما هم اسمش است که ۴ تا زن داشته در عمل فقط مادر خودمان به درد بخورشان بود!

ثریا مکثی کرد و گفت: اگر شهناز، پسردار شود چه؟ نوه شما که می‌تواند ولیعهد باشد؛

محمدرضا سری تکان داد و گفت: بله می‌تواند ولی به شرطی که او هم «پهلوی» باشد، شهناز اگر پسردار هم شود، به هر حال فرزند اردشیر زاهدی است، یعنی یک «زاهدی» است و نه پهلوی!

ثریا انگار که نیوتُن‌وار، جاذبه را کشف کرده باشد، ذوق‌زده گفت: اصلاً... چطور است خود شهناز را به ولیعهدی انتخاب کنید؟ زیبا و جوان و محبوب هم هست؛

محمدرضا دست ثریا را گرفت و گفت: ثریا جان، درست است ما خیلی با غربی‌ها خوبیم و خودمان هم فرنگی‌مآبیم اما یادت نرود که ایران با مثلاً بریتانیا فرق دارد، آن‌ها ملکه ویکتوریا و الیزابت دارند ولی این‌جا کسی قبول نمی‌کند که ملکه شهناز داشته باشیم...

ثریا پرید میان کلامش و گفت: پس...؟

محمدرضا سرش را پایین انداخت و هیچی نگفت؛ بعد از چند لحظه ثریا بغض کرد و وقتی به صورت شاه نگاه کرد، دید حلقه اشکی در چشمش شکل گرفته و به نقطه نامعلومی خیره شده.


(هفته بعد: قسمت آخر فصل ثریا)


مترسک
پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۶ ۱۷ نظر

داستان «شاه‌نامه» | بانوی کودتا

(آن‌چه گذشت: ظهور ثریا - خیابان ریولی - ملکه چشم زمردی)

تیر ۱۳۳۲ ، کاخ سعدآباد ، ساعت ۱۱ صبح

پیامی از جانب آیزنهاور (رییس جمهور ایالات متحده) تیر خلاصی شد بر پیکر اوضاع نابه‌سامان سیاست و دربار ایران که: «اخذ تصمیم در مورد ادامه کمک‌های مالی به ایران، به حل مسأله نفت وابسته است»؛

پس از اطلاع از این موضوع بود که ثریا نه به مانند یک زن و نه حتی مثل یک ملکه، بلکه گویی مشاور ارشد شاه است، صدایش را قدری بالا برد و با جدیت گفت: محمدرضا! این وضعیت تا کی قرار است ادامه پیدا کند؟ یک جای سالم در این مملکت نمانده، از سلطنت هم جز اسمِ پهلوی و شما و رضاشاه، هم دیگر اثری نمانده؛ مادر و خواهرانتان در تبعید هستند، وزارت جنگ را یک سال است از دست داده‌اید و دولت هم که در تدارک برای برگزاری رفراندم انحلال مجلس است؛ این پیرمرد رسماً دارد شاهی می‌کند در جلدِ نخست‌وزیری، بعید می‌دانم راهی جز کودتا برای پایان این کابوس وجود داشته باشد!

محمدرضا در حالی که ماجراهای این مدت حسابی خسته‌اش کرده بود، طوری که حتی انرژی نداشت لبخند بزند ولی حال که حرف دلش را از زبان ثریا می‌شنید، حس دوگانه‌ای از بیم و امید در او شکل گرفت و گفت: کدام رییس مملکتی رِ سراغ داری که علیه دولت خودش کودتا کرده باشد؟

ثریا دست محمدرضا را گرفت و با لبخندی بر لب و بدون تأمل گفت: بنابراین شما اولین پادشاه تاریخ خواهید بود که چنین کاری می‌کنید!

و همین یک جمله کافی بود که ثریا بتواند محمدرضا را راضی به انجام کودتایی کند که تا پیش از وی، دیگران نتوانسته بودند؛

۲۵ مرداد ۱۳۳۲ ، کلاردشت ، ساعت ۴ صبح

شاه و ملکه‌اش، تصمیم گرفتند که چند روزی تهران نباشند و فقط از طریق پیام‌های رمزی که از سعدآباد مخابره می‌شد در جریان امور قرار بگیرند؛ فرمان عزل محمد مصدق و نصب فضل‌الله زاهدی به نخست‌وزیری هم صادر شد و ساعات پایانی روز ۲۴ مرداد این دستور توسط نعمت‌الله نصیری به محمد مصدق ابلاغ شد اما گویا نقشه لو رفته بود...

محمدرضا که بی‌خوابی چند روزه و استرس چند ساعت گذشته، به شدت خسته‌اش کرده بود، با پریشان‌حالی گفت: ثریا بیدار شو، طرفداران مصدق، نصیری و زاهدی رِ دستگیر کردند، بازی رِ باختیم، باید فوراً از ایران برویم؛

نزدیک‌ترین مقصدی که می‌توانستند در آن موقعیت و‌ با جت کوچکشان به آن برسند، عِراق بود؛ در حین پرواز بود که ثریا رو کرد به محمدرضا و گفت: من به شما قول می‌دهم این سفر بیش‌تر از یک هفته طول نمی‌کشد، ما دوباره به تهران برمی‌گردیم، بدون هیچ دردسری؛

محمدرضا سکوت کرد اما پوزخندی زد که معنایش این بود: مطمئنم خودت هم حرف خودت رِ باور نداری!

به محض رسیدن به فرودگاه بغداد، کاملاً اتفاقی در فرودگاه با ملک فیصل (پادشاه عِراق) که از سفری برگشته بود مواجه شدند که وی از آنان به طور رسمی استقبال کرد و پس از دو روز اقامت در کاخ ابیض (۲۷ مرداد) مقدمات سفر به ایتالیا فراهم شد؛

همین زمان بود که سوژه داغ رسانه‌های بین‌المللی، فرار محمدرضا و ثریا شده بود و هم‌زمان در ایران حسین فاطمی (وزیر امور خارجه) جمهوری را جایگزین سلطنت، مصدق را جانشین شاه و خود را هم رییس‌جمهور اعلام کرد و پیشنهاد نمود که تمام اعضای خانواده پهلوی اعدام شوند؛

۲۸ مرداد ۱۳۳۲ ، ایتالیا ، رُم ، هتل اکسلسیور ، ساعت ۲ ظهر

خبرنگار آسوشیتدپرس سراسیمه به طرف میز شاه و ملکه دوید و با شعف خاصی گفت: اعلی‌حضرت، اعلی‌حضرت! خبر خوش! و کاغذی را به محمدرضا داد که روی آن فقط چند کلمه نوشته شده بود: «مصدق سقوط کرد... گارد شاهنشاهی تهران را فتح کرد... ژنرال زاهدی نخست‌وزیر شد...»؛

خبرنگاران دور میز نهار را اشغال کردند ‌و تالار غذاخوری تبدیل به سالن کنفرانس مطبوعاتی شد، محمدرضا پس از چند لحظه سکوت و در حالی که رنگ به صورت نداشت اما خوشحال‌تر از هر زمان دیگری در عمرش بود، اندکی آب نوشید و به خبرنگاران گفت: اگر این خبرها حقیقت داشته باشند، ایران مجدداً دارای یک حکومت قانونی شده است [به ثریا نیم‌نگاهی انداخت و ادامه داد:] و در این صورت من و ملکه هر چه زودتر به وطنمان مراجعت خواهیم کرد؛

در آسانسور که تنها شدند محمدرضا، ثریا را در آغوش گرفت و زیر گوش‌اش گفت: ثریا، از کجا می‌دانستی؟ چطور به دلت برات شده بود؟

ثریا پس از بوسیدن گونه محمدرضا، با دستانش صورت همسر تاج‌دارش را گرفت و گفت: چون ما زن‌ها، شامه قوی‌تری از شما مردان داریم!

پس از بازگشت شاه و ملکه‌اش به ایران، استفاده از لفظ «کودتا» ممنوع اعلام شد و در تقویم، آن روز با عنوان «قیام ۲۸ مرداد» یا «روز رستاخیز ملی» ثبت شد و هر سال، سالگردش گرامی داشته می‌شد.


(ادامه دارد...)


مترسک
پنجشنبه ۱۱ آبان ۱۳۹۶ ۱۶ نظر

داستان «شاه‌نامه» | ملکه چشم زمردی

(آن‌چه گذشت: ظهور ثریا - خیابان ریولی)

مهر ۱۳۲۹ ، تهران ، سعدآباد ، کاخ ملکه مادر ، ساعت ۸ شب

بعد از معرفی شدن ثریا و خلیل اسفندیاری به تاج‌الملوک و اشرف توسط شمس، تازه حرفشان گل انداخته بود که صدای رسای یکی از مستخدمین در سالن طنین‌انداز شد: «اعلی‌حضرت همایون شاهنشاه»!

همه از جای خود برخاستند، نگاه‌ها به ورودی سالن دوخته شد، مردی ۳۱-۳۲ ساله، با اونیفورم مخصوص نیروی هوایی که مثل هر ارتشی و البته پادشاه دیگری، محکم و صاف قدم بر می‌داشت، وارد سالن شد؛ شخصی که ثریا تاکنون فقط عکس سیاه و سفیدش را دیده بود، حالا رنگی و واقعی مقابلش قرار گرفته بود و همین چند روز پیش خواهرش از او خواستگاری کرده بود و حالا نوبت خودش بود که با ثریا هم‌کلام شود؛

اولین کسی که با وی روبه‌رو شد تاج‌الملوک بود، کاملاً مادرانه و بدون توجه به جایگاه خود و پسرش، محمدرضا را در آغوش گرفت و بوسید، خانم‌های دیگر (حتی خواهرها) هم صرفاً نیم‌تعظیمی کردند، کاملاً خشک و بی‌روح؛ همان لحظه سوالی در ذهن ثریا شکل گرفت: این‌ها مگر خانواده‌اش نیستند؟ همین شمس مگر نبود که به خاطر برادرش تا لندن و پاریس و رُم به دنبال من و همراه من آمد؟ پس چرا هیچ اثری از صمیمیت بین‌شان نیست؟ چرا به هم «شما» می‌گویند؟ چرا فقط شاه بقیه را به اسم صدا می‌کند و دیگران (به جز مادرش) تنها به «اعلی‌حضرت» یا «شاهنشاه» اکتفا می‌کنند؟

در همین افکار بود که محمدرضا مقابلش قرار گرفت، او هم همان طوری که از بقیه خانم‌های جمع یاد گرفته بود ادای احترامی کرد و با نگاه، محمدرضا را تا جایگاهش مشایعت کرد؛

سر میز شام، ثریا کنار محمدرضا نشست، خلیل اسفندیاری دست راست او نشست، تاج‌الملوک روبه‌روی شاه، شمس مقابل ثریا و اشرف هم جلوی خلیل نشست؛ همه چیز برای ثریا عجیب و حتی دست‌وپاگیر بود؛ کوچک‌ترین کاری لازم نبود خودش انجام دهد، حتی امری به سادگی حرکت دادن صندلی‌اش را هم کافی بود اشاره کند تا برایش انجام دهند، در وهله اول برایش جذاب بود اما بعد از چند لحظه کلافه‌اش کرد چون اگر خودش می‌خواست اقدام به این‌ها کند، معنی چندان خوشایندی در آن جمع نداشت؛

محمدرضا و ثریا مشغول صحبت شدند، عمدتاً راجع به اقامت و تحصیل هر دویشان در انگلستان و سوییس؛ بعد از چند دقیقه محمدرضا، شاه بودن را فراموش کرد، اخم و جدیت نظامی را کنار گذاشت و آرام آرام لبخند روی صورتش نشست، غذا را با اشتها و لذت بیش‌تری می‌خورد، همان جا بود که برای اولین بار به شاهان سلسله گذشته حسادت کرد و در دل گفت: البته روح پدرم شاد که دودمان آن بی‌لیاقتان قاجار رِ از بین برد اما اگر من هم یکی از آن‌ها بودم، مثلاً فتحعلی یا ناصرالدین شاه بودم، کافی بود روی دختری دست بگذارم، حتی راضی هم نبود به هر حال سر از حرمسرا در می‌آورد؛ امیدوارم جواب ثریا مثبت باشد؛

در همین افکار بود که تاج‌الملوک به عنوان اولین نفر پی برد که پسرش مجذوب دختر بختیاری شده، خود ثریا هم اندکی بعد و از نگاه‌های طولانی و لبخندهای معنی‌دار محمدرضا فهمید که توانسته دل «اعلی‌حضرت همایون شاهنشاه» را برباید؛

ساعت ۱۱ شب ، منزل پدری ثریا

خلیل: دخترم؟ ثریا؟

ثریا در حالی که خمیازه می‌کشید گفت: بله پاپا؟

خلیل به مبل کناری‌اش اشاره کرد و گفت: بیا این‌جا بشین؛

بعد از نشستن ثریا ادامه داد: نظرت چیه؟

ثریا در حالی که بازویش را می‌خاراند، با خواب‌آلودگی گفت: حتماً همین امشب باید اعلام کنم؟

خلیل دست ثریا را گرفت و با دست دیگر موهای دخترش را نوازش کرد و با صدای ملایم و لحن مهربانانه همیشگی‌اش گفت: شاه به من گفت که از تو خوشش آمده و میل دارد همین امشب از جواب تو مطلع شود؛

ثریا هرچند خوابش می‌آمد و خسته بود ولی چون مهر محمدرضا به دلش نشسته بود، بدون درنگ جواب داد: حتی اگر شاه هم نبود هم‌چنان حاضر بودم ملکه‌اش بشوم!

خلیل با خوشحالی ثریا را بغل کرد و گفت: مبارکت باشد دختر عزیزم.

نهایتاً ۳ روز بعد نامزد کردند و روز چهارشنبه ۶ دی ۱۳۲۹ به عنوان تاریخ عروسی تعیین شد که به علت ابتلای ثریا به حصبه، یک ماهی به تأخیر افتاد؛ پس از آن فصل جدیدی از زندگی محمدرضا پهلوی آغاز شد و آن دوران، آبستن عجیب‌ترین حوادثی گشت که برخی خودشان و بعضی دیگر، سایه‌شان تا پایان عمر همراهش بودند.

 

(ادامه دارد...)


(دانلود نسخه کامل و بدون سانسور | حجم: ۵۳.۸ مگابایت)

مترسک
پنجشنبه ۴ آبان ۱۳۹۶ ۱۶ نظر

داستان «شاه‌نامه» | خیابان ریولی

(آن‌چه گذشت: ظهور ثریا)

اواخر شهریور ۱۳۲۹ ، لندن ، ساعت ۱۱ صبح

نامه‌ای از طرف خلیل اسفندیاری با این مضمون به دست ثریا رسید: «همان طور که حتماً یادت هست، قول داده بودم پاییز امسال تو را به تهران بفرستم؛ حالا خوشبختانه این امکان پیش آمده که زودتر از موعد مقرر با هم به تهران برویم؛ دیروز خواهرزاده‌ام رستم به این‌جا آمد و خواهش کرد به درخواست دربار تو را هر چه زودتر به حضور شاه معرفی کنم؛ از این نظر که این دعوت ما را موظف به هیچ چیز نمی‌کند، قبول کردم»۱؛

ثریا خیلی زود فهمید عکس‌های اسکی و عکس‌هایی که دفعه دوم پسرعمویش گودرز برای عمه‌شان، فروغ ظفر (ندیمه تاج‌الملوک) فرستاده بود، جدی جدی باعث متمایل شدن محمدرضا به او شده اما... ثریای ۱۸ ساله هم‌چنان در عوالم دیگری (هر جا غیر از ملکه شدن) سیر می‌کرد تا این‌که چند روز بعد پسرعموی دیگرش (ملکشاه) ناقل چنین پیامی شد: شمس، خواهر شاه به من تلفن زد و تو را به سفارت ایران دعوت کرد؛

ثریا در حالتی مابین شوخی و جدی، گفت: باز این چه شوخی تازه‌ایه ملک؟

ملکشاه آرام به شانه ثریا زد و گفت: مثل این‌که یادت رفته من و شمس از قبل آشنایی داریم؟

ثریا ماتش برد، رنگ از رخسار پریده و مِن و مِن کنان گفت: یَ یَ یَعـ...نی شَ شَ شمـ...س، شمسِ معروف، خواهر شاه می‌خواهد من را ببیند؟

ملکشاه با خونسردی و قدری هم جدی‌تر، چشم نازک کرد و با بی‌حوصلگی گفت: البته در سفارت ایران!

مهر ۱۳۲۹ ، لندن، سفارت ایران ، ساعت ۱۰ شب

بعد از معارفه و باز شدن باب صحبت میان شمس و ثریا، دختر رضاشاه که توانسته بود محبت و اعتماد بختیاریِ جوان را جلب کند، موقع صرف شام در فضایی غیر رسمی گفت: خانم اسفندیاری، اگر تمایل داشته باشید چند روزی با هم به پاریس برویم و بعد به تهران برویم؛

ثریا مانند هر دختری به سن و سال خودش نتوانست خرسندی‌اش بابت تماشای پاریس رویایی را پنهان کند و با برقی در نگاه و لبخندی بر لب و اندک شیطنتی گفت: کدام دختری را سراغ دارید که این پیشنهاد را رد کند؟!

چند روز بعد ، پاریس

یک هفته از اقامت ثریا و شمس در پاریس می‌گذشت، در آن مدت گویی که این دو، دوستان دوران مدرسه خود بودند، گذشت؛ با هم راجع به هر چیزی صحبت کردند، هر جایی رفتند و همه این‌ها در حالی بود که شاهدختِ پهلوی کاملاً غیر رسمی و صمیمی برخورد می‌کرد، انگار نه انگار که در ایران «والاحضرت شمس» است؛

سرانجام شمس بعد از هفت روز مقدمه‌چینی، زمانی که بر روی نیمکتی در خیابان ریولی نشسته بودند، رفت سر اصل مطلب و گفت: ثریا خانم، می‌خواستم راجع به موضوع مهمی با هم صحبت کنیم؛

ثریا عادی برخورد کرد و با آرامش گفت: بفرمایید والاحضرت؛

شمس اندکی خودش را روی نیمکت جابه‌جا کرد، قدری سرش را بالا و ‌پایین کرد تا برق گردنبند مرواریدش بیش‌تر به چشم بیاید، صدایش را صاف کرد و گفت: همان طور که می‌دانی، برادر من ۷ سالی می‌شود که تنهاست و از این بابت و به خاطر این‌که چند سال دیگر ۴۰ ساله می‌شود ولی هنوز ولیعهدی ندارد، هم خودش غصه می‌خورد و هم ما خواهرها و مادرمان را نگران کرده و من برای این منظور شما را مناسب می‌بینم؛

ثریا سرش را انداخت پایین و چند لحظه‌ای سنگفرش زیر پایش را نگاه کرد، قدری خود را جمع کرد و گفت: بانو، جسارتاً چرا بین این همه دختری که آرزویشان ملکه شدن است، بنده انتخاب شما شدم؟

شمس لبخندی زد، دست ثریا را گرفت و قدری صمیمی‌تر گفت: ببین ثریا، زن قبلی برادرم، خواهر ملک فاروق بود، اولاً که به هیچ عنوان ما را به حساب نمی‌آورد چون معتقد بود دربار ایران پایین‌تر از مصر است، در ثانی خواهرمان اشرف خیلی با او خوب بود و عملاً من فقط عنوان «والاحضرت» داشتم و با کُلفَت و نوکرهایمان تفاوتی نداشتم به خاطر همین می‌خواهم تو که دوست خیلی خوبم هستی را به اعلی‌حضرت معرفی کنم؛

ثریا در دلش گفت آهان! پس چندان هم مجذوب زیبایی و عادی بودنم نشدی، می‌خواهی به لج اشرف و به طمع قدرت، جای پایت را در دربار محکم کنی... در همین افکار بود که لبخندی تصنعی زد و قدری یقه پالتویش را بالا کشید و گفت: از لطف شما متشکرم، بی‌صبرانه منتظر ملاقات شاهنشاه هستم تا بتوانم در این خصوص تصمیم درست را بگیرم؛

همان شب در هتل، شمس پس از نشان دادن عکس خواهرها و برادرها و دامادها و عروس‌ها و ارائه توضیحاتی راجع به سایر درباریان و مناسبات مابین‌شان (همکاری‌ها و توطئه‌ها و امثالهم) مقرر شد سفر کوتاهی به رُم داشته باشند تا خلیل اسفندیاری هم به آ‌ن‌ها بپیوندد که در هواپیما روزنامه‌های ایتالیایی به دستشان رسید که تیتر یک‌شان ثریا بود و آن‌جا بود که نوه سردار اسعد متوجه شد خیلی زودتر از آن چه که تصور می‌کرده سوژه رسانه‌ها شده و چه ملکه بشود و چه نشود به هر حال از این به بعد خبری از زندگی معمولی و بدون حاشیه نخواهد بود، آن هم در اول جوانی.


۱. از کتاب «حالا خودم حرف می‌زنم» نوشته ثریا اسفندیاری بختیاری، صفحه ۱۸

(ادامه دارد...)


مترسک
پنجشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۶ ۱۱ نظر

داستان «شاه‌نامه» | ظهور ثریا

شهریور ۱۳۲۹ ، تهران ، سعدآباد ، ساعت ۶ عصر

تاج‌الملوک بر روی مبل راحتی کنار محمدرضا نشست، پاکت را باز کرد و گفت: پسرم، این عکس‌ها را ببین؛

محمدرضا اندک نگاهی کرد و زیبایی سوژه تصاویر، توجهش را جلب کرد اما در ادامه با خونسردی پرسید: این دختر کیه؟

تاج‌الملوک خودش را روی مبل جابه‌جا کرد و با انگشت سبابه به یکی از عکس‌ها اشاره کرد و گفت: اسمش ثریاست؛ پدرش خلیل خان اسفندیاری بختیاری از دیپلمات‌های وزارت خارجه است که همین خلیل هم پسر سردار اسعد بختیاری معروفه، از سران مشروطه؛

محمدرضا سری تکان داد و گفت: خاطرم آمد، خلیل از وفاداران به سلطنت ما نیز هست، اما چرا این عکس‌ها رِ به من نشان می‌دهید؟

تاج‌الملوک با جدیت و قدری هم گزنده گفت: این قدر مشغول شاهی کردن شدی و کشورداری چنان سرگرمت کرده که اصلاً فراموش کردی ۷ سال از متارکه‌ات با آن سلیطه مصری...

محمدرضا میان کلامش پرید و با صدای بلندتری گفت: مادر خواهشاً اسم فوزیه رِ نیاورید... خودم تا آخر حرفتان رِ خواندم؛

تاج‌الملوک کمی لحنش را نرم‌تر کرد و ادامه داد: به هر حال چند سال است تک و تنهایی و از آن بدتر مملکت را بدون ولیعهد به حال خودش رها کردی، زمانش رسیده که سر و سامانی به اوضاعت بدهی؛

محمدرضا چشم از صورت تاج‌الملوک برداشت و اشاره‌ای به عکس‌ها کرد و گفت: دوباره عکس‌ها رِ ببینم... اوم... ورزشکار هم هست، مثل ما هم اهل اسکی‌ست، الان کجاست؟

تاج‌الملوک ساعد محمدرضا را گرفت و خودش را نزدیک‌تر برد و با لبخندهای موزیانه معروفش گفت: آهان! حالا شد! الان لندنه؛ ببین چه دختر زیبایی‌ست، چشمان سبز و اندام خوب، حتماً ولیعهد خوش بر و رو و محبوبی خواهد آورد و هم‌دم خوبی هم برایت خواهد بود؛ ضمناً به خاطر این‌که پدرش رییس ایل بختیاری‌ست، در متحد کردن این قوم بزرگ با سلطنت هم موثر خواهد بود؛

محمدرضا که هم‌چنان زیر سایه نام رضاشاه قرار داشت و تشنه کسب اقتدار و «شاهنشاهی» کردن بود، این جمله تحت تأثیر قرارش داد، زیبایی ثریا هم که مانند هنرپیشه‌های آمریکایی بود، چشمش را گرفته بود؛ پس با برقی در نگاه و لبخندی بر لب، گفت: عکس‌های بیش‌تری می‌خواهم، بعد از آن نظر قطعی رِ اعلام می‌کنم؛

چند روزی گذشت و عکس‌های جدید به دست تاج‌الملوک رسید، پس از گرفتن موافقت قطعی محمدرضا، موضوع را با شمس (دختر بزرگش) در میان گذاشت، او هم ثریا را پسندید؛ معصومیت چهره و عادی بودنش که نقطه مقابل فوزیه، شاهزاده مصری بود، عامل اصلی تمایلش به دختر بختیاری شد و در حالی که نقشه‌هایی در سر می‌پروراند، قبل از آن که اشرف (خواهر دوقلوی محمدرضا) بخواهد مانند هر کار دیگری دخالت بکند، قرار ملاقاتی با ثریا تنظیم کرد.

(ادامه دارد...)


مترسک
پنجشنبه ۲۰ مهر ۱۳۹۶ ۳۲ نظر
مطالب اخیر