۱۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «داستان» ثبت شده است

داستان «شاه‌نامه» | خیابان ریولی

(آن‌چه گذشت: ظهور ثریا)

اواخر شهریور ۱۳۲۹ ، لندن ، ساعت ۱۱ صبح

نامه‌ای از طرف خلیل اسفندیاری با این مضمون به دست ثریا رسید: «همان طور که حتماً یادت هست، قول داده بودم پاییز امسال تو را به تهران بفرستم؛ حالا خوشبختانه این امکان پیش آمده که زودتر از موعد مقرر با هم به تهران برویم؛ دیروز خواهرزاده‌ام رستم به این‌جا آمد و خواهش کرد به درخواست دربار تو را هر چه زودتر به حضور شاه معرفی کنم؛ از این نظر که این دعوت ما را موظف به هیچ چیز نمی‌کند، قبول کردم»۱؛

ثریا خیلی زود فهمید عکس‌های اسکی و عکس‌هایی که دفعه دوم پسرعمویش گودرز برای عمه‌شان، فروغ ظفر (ندیمه تاج‌الملوک) فرستاده بود، جدی جدی باعث متمایل شدن محمدرضا به او شده اما... ثریای ۱۸ ساله هم‌چنان در عوالم دیگری (هر جا غیر از ملکه شدن) سیر می‌کرد تا این‌که چند روز بعد پسرعموی دیگرش (ملکشاه) ناقل چنین پیامی شد: شمس، خواهر شاه به من تلفن زد و تو را به سفارت ایران دعوت کرد؛

ثریا در حالتی مابین شوخی و جدی، گفت: باز این چه شوخی تازه‌ایه ملک؟

ملکشاه آرام به شانه ثریا زد و گفت: مثل این‌که یادت رفته من و شمس از قبل آشنایی داریم؟

ثریا ماتش برد، رنگ از رخسار پریده و مِن و مِن کنان گفت: یَ یَ یَعـ...نی شَ شَ شمـ...س، شمسِ معروف، خواهر شاه می‌خواهد من را ببیند؟

ملکشاه با خونسردی و قدری هم جدی‌تر، چشم نازک کرد و با بی‌حوصلگی گفت: البته در سفارت ایران!

مهر ۱۳۲۹ ، لندن، سفارت ایران ، ساعت ۱۰ شب

بعد از معارفه و باز شدن باب صحبت میان شمس و ثریا، دختر رضاشاه که توانسته بود محبت و اعتماد بختیاریِ جوان را جلب کند، موقع صرف شام در فضایی غیر رسمی گفت: خانم اسفندیاری، اگر تمایل داشته باشید چند روزی با هم به پاریس برویم و بعد به تهران برویم؛

ثریا مانند هر دختری به سن و سال خودش نتوانست خرسندی‌اش بابت تماشای پاریس رویایی را پنهان کند و با برقی در نگاه و لبخندی بر لب و اندک شیطنتی گفت: کدام دختری را سراغ دارید که این پیشنهاد را رد کند؟!

چند روز بعد ، پاریس

یک هفته از اقامت ثریا و شمس در پاریس می‌گذشت، در آن مدت گویی که این دو، دوستان دوران مدرسه خود بودند، گذشت؛ با هم راجع به هر چیزی صحبت کردند، هر جایی رفتند و همه این‌ها در حالی بود که شاهدختِ پهلوی کاملاً غیر رسمی و صمیمی برخورد می‌کرد، انگار نه انگار که در ایران «والاحضرت شمس» است؛

سرانجام شمس بعد از هفت روز مقدمه‌چینی، زمانی که بر روی نیمکتی در خیابان ریولی نشسته بودند، رفت سر اصل مطلب و گفت: ثریا خانم، می‌خواستم راجع به موضوع مهمی با هم صحبت کنیم؛

ثریا عادی برخورد کرد و با آرامش گفت: بفرمایید والاحضرت؛

شمس اندکی خودش را روی نیمکت جابه‌جا کرد، قدری سرش را بالا و ‌پایین کرد تا برق گردنبند مرواریدش بیش‌تر به چشم بیاید، صدایش را صاف کرد و گفت: همان طور که می‌دانی، برادر من ۷ سالی می‌شود که تنهاست و از این بابت و به خاطر این‌که چند سال دیگر ۴۰ ساله می‌شود ولی هنوز ولیعهدی ندارد، هم خودش غصه می‌خورد و هم ما خواهرها و مادرمان را نگران کرده و من برای این منظور شما را مناسب می‌بینم؛

ثریا سرش را انداخت پایین و چند لحظه‌ای سنگفرش زیر پایش را نگاه کرد، قدری خود را جمع کرد و گفت: بانو، جسارتاً چرا بین این همه دختری که آرزویشان ملکه شدن است، بنده انتخاب شما شدم؟

شمس لبخندی زد، دست ثریا را گرفت و قدری صمیمی‌تر گفت: ببین ثریا، زن قبلی برادرم، خواهر ملک فاروق بود، اولاً که به هیچ عنوان ما را به حساب نمی‌آورد چون معتقد بود دربار ایران پایین‌تر از مصر است، در ثانی خواهرمان اشرف خیلی با او خوب بود و عملاً من فقط عنوان «والاحضرت» داشتم و با کُلفَت و نوکرهایمان تفاوتی نداشتم به خاطر همین می‌خواهم تو که دوست خیلی خوبم هستی را به اعلی‌حضرت معرفی کنم؛

ثریا در دلش گفت آهان! پس چندان هم مجذوب زیبایی و عادی بودنم نشدی، می‌خواهی به لج اشرف و به طمع قدرت، جای پایت را در دربار محکم کنی... در همین افکار بود که لبخندی تصنعی زد و قدری یقه پالتویش را بالا کشید و گفت: از لطف شما متشکرم، بی‌صبرانه منتظر ملاقات شاهنشاه هستم تا بتوانم در این خصوص تصمیم درست را بگیرم؛

همان شب در هتل، شمس پس از نشان دادن عکس خواهرها و برادرها و دامادها و عروس‌ها و ارائه توضیحاتی راجع به سایر درباریان و مناسبات مابین‌شان (همکاری‌ها و توطئه‌ها و امثالهم) مقرر شد سفر کوتاهی به رُم داشته باشند تا خلیل اسفندیاری هم به آ‌ن‌ها بپیوندد که در هواپیما روزنامه‌های ایتالیایی به دستشان رسید که تیتر یک‌شان ثریا بود و آن‌جا بود که نوه سردار اسعد متوجه شد خیلی زودتر از آن چه که تصور می‌کرده سوژه رسانه‌ها شده و چه ملکه بشود و چه نشود به هر حال از این به بعد خبری از زندگی معمولی و بدون حاشیه نخواهد بود، آن هم در اول جوانی.


۱. از کتاب «حالا خودم حرف می‌زنم» نوشته ثریا اسفندیاری بختیاری، صفحه ۱۸

(ادامه دارد...)


مترسک
پنجشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۶ ۱۰ نظر

داستان «شاه‌نامه» | ظهور ثریا

شهریور ۱۳۲۹ ، تهران ، سعدآباد ، ساعت ۶ عصر

تاج‌الملوک بر روی مبل راحتی کنار محمدرضا نشست، پاکت را باز کرد و گفت: پسرم، این عکس‌ها را ببین؛

محمدرضا اندک نگاهی کرد و زیبایی سوژه تصاویر، توجهش را جلب کرد اما در ادامه با خونسردی پرسید: این دختر کیه؟

تاج‌الملوک خودش را روی مبل جابه‌جا کرد و با انگشت سبابه به یکی از عکس‌ها اشاره کرد و گفت: اسمش ثریاست؛ پدرش خلیل خان اسفندیاری بختیاری از دیپلمات‌های وزارت خارجه است که همین خلیل هم پسر سردار اسعد بختیاری معروفه، از سران مشروطه؛

محمدرضا سری تکان داد و گفت: خاطرم آمد، خلیل از وفاداران به سلطنت ما نیز هست، اما چرا این عکس‌ها رِ به من نشان می‌دهید؟

تاج‌الملوک با جدیت و قدری هم گزنده گفت: این قدر مشغول شاهی کردن شدی و کشورداری چنان سرگرمت کرده که اصلاً فراموش کردی ۷ سال از متارکه‌ات با آن سلیطه مصری...

محمدرضا میان کلامش پرید و با صدای بلندتری گفت: مادر خواهشاً اسم فوزیه رِ نیاورید... خودم تا آخر حرفتان رِ خواندم؛

تاج‌الملوک کمی لحنش را نرم‌تر کرد و ادامه داد: به هر حال چند سال است تک و تنهایی و از آن بدتر مملکت را بدون ولیعهد به حال خودش رها کردی، زمانش رسیده که سر و سامانی به اوضاعت بدهی؛

محمدرضا چشم از صورت تاج‌الملوک برداشت و اشاره‌ای به عکس‌ها کرد و گفت: دوباره عکس‌ها رِ ببینم... اوم... ورزشکار هم هست، مثل ما هم اهل اسکی‌ست، الان کجاست؟

تاج‌الملوک ساعد محمدرضا را گرفت و خودش را نزدیک‌تر برد و با لبخندهای موزیانه معروفش گفت: آهان! حالا شد! الان لندنه؛ ببین چه دختر زیبایی‌ست، چشمان سبز و اندام خوب، حتماً ولیعهد خوش بر و رو و محبوبی خواهد آورد و هم‌دم خوبی هم برایت خواهد بود؛ ضمناً به خاطر این‌که پدرش رییس ایل بختیاری‌ست، در متحد کردن این قوم بزرگ با سلطنت هم موثر خواهد بود؛

محمدرضا که هم‌چنان زیر سایه نام رضاشاه قرار داشت و تشنه کسب اقتدار و «شاهنشاهی» کردن بود، این جمله تحت تأثیر قرارش داد، زیبایی ثریا هم که مانند هنرپیشه‌های آمریکایی بود، چشمش را گرفته بود؛ پس با برقی در نگاه و لبخندی بر لب، گفت: عکس‌های بیش‌تری می‌خواهم، بعد از آن نظر قطعی رِ اعلام می‌کنم؛

چند روزی گذشت و عکس‌های جدید به دست تاج‌الملوک رسید، پس از گرفتن موافقت قطعی محمدرضا، موضوع را با شمس (دختر بزرگش) در میان گذاشت، او هم ثریا را پسندید؛ معصومیت چهره و عادی بودنش که نقطه مقابل فوزیه، شاهزاده مصری بود، عامل اصلی تمایلش به دختر بختیاری شد و در حالی که نقشه‌هایی در سر می‌پروراند، قبل از آن که اشرف (خواهر دوقلوی محمدرضا) بخواهد مانند هر کار دیگری دخالت بکند، قرار ملاقاتی با ثریا تنظیم کرد.

(ادامه دارد...)


مترسک
پنجشنبه ۲۰ مهر ۱۳۹۶ ۳۲ نظر

داستان «کلاغ»

مترسک تنهای قصه، همین جوری که در بندِ چوب دار پشت سرش بود و داشت غصه «دخترک»ـش رو می‌خورد، یه کلاغی اومد نشست روی کتف راستش، زل زد به چشماش و گفت: مترسک کم‌تر غصه بخور، بیا با خودم حرف بزن و خالی شو؛

مترسک هم آهی کشید و گفت؛ هی گفت و گفت و گفت تا این‌که بغضش شکست، اشکاش چکید روی صورت زمخت و زشتش، کلاغه با اون پرهای مشکی عمیقش اشکاش رو پاک کرد، تو همین حین مترسک نگاهش متوجه چشمای کلاغ شد و گفت: تو چرا چشمات خیسه؟ من از آدما خسته‌ام، تو دیگه چرا؟

که کلاغه هم گفت: منم مثل تو درد کشیده‌ام، منم طعم زخمای تو رو چشیدم، خیلی شبیه خودمی، خوب می‌فهمم پشت هر کلمه‌ات، هر حرفت، هر بغضت، هر دردت... چه خبره؛ من و تو از یه جنسیم، فقط شکلمون فرق داره، من کلاغم و تو مترسک...

مترسک همین جوری زل زد تو چشمای وحشتناک مشکیِ کلاغِ مهربونی که حالا بهترین دوستش شده بود، یه نفس عمیقی کشید، بغضش رو به سختی قورت داد و گفت: ببخش این مدت ترسوندمت، رنجوندمت و پروندمت، می‌شه دوستم بشی؟

کلاغ داستان، یه دفعه سرش رو گرفت بالا، چشمای درشتش رو بازتر کرد، برق چشماش حواس تمام مزرعه رو پرت کرد، بال و پرش رو تکوند، گرد و خاکاش رفت، منقارش رو به پالتوی کهنه مترسک کشید تا برق بیفته، صداش رو صاف کرد و گفت: بله که می‌شه دوستم...

همون جا لم داد و سرش رو گذاشت کنار صورت مترسک و چشماش رو بست، چند تا نفس عمیق کشید و جفتی شروع کردن به حرف زدن، از زمین و زمان و دار و ندار و همه جیک و پوکشون برای هم تعریف کردن، از یه جایی به بعد کلاغه دید با چشم بسته معذبه، خبردار ایستاد، مترسک هم توی همین حین داشت با دقت تمام آنالیزش می‌کرد؛ هر چی که بیش‌تر دوست می‌شدن، کلاغه بیش‌تر و بیش‌تر از مترسک خوشش می‌اومد و کم‌تر و کم‌تر ازش می‌ترسید، مترسک هم هی می‌دید این یکی کلاغه از هر کلاغی کلاغ‌تره، بدجنس نیست، رنگش مشکیه اما زلال‌تر از آب روانه، به یک رنگی شبه، یه کلاغ کلاسیکه، همونیه که باید باشه، اما...

اما هر جفتشون داشتن به یه چیزی فکر می‌کردن که نمی‌تونستن به اون یکی بگن، چند وقتی به همین منوال گذشت تا این‌که یه روز جفتی و هر کدوم به سبک خودش، به اون یکی حرف دلش رو زد؛

مترسک گفت: کاش می‌شد تا همیشه کنارم باشی و توی این مزرعه تنهام نذاری...

کلاغ هم گفت: صورت تو چقدر قشنگه، مثل دلت...

دوباره مثل اون روزی چشمای کلاغه برق زد، یه نیم‌دوری بالای سر مترسک زد و رفت روی اون یکی کتفش نشست و آروم در گوشش گفت: دوستت دارم...

مترسک دوباره اشکش چکید روی گونه‌اش، اما این بار برعکس دفعه قبل، گوشه‌های لبش به سمت پایین خم نشد، بلکه چرخید به سمت بالا، آره... اشک شوق بود؛ تو همون لحظه «دخترک» از جلوش رد شد و نگاهش بهش افتاد، برای اولین بار تو زندگی‌اش هیچ حسی بهش نداشت، همین، عامل کافی شد برای این‌که بفهمه، می‌شه مترسک باشی اما عاشق کلاغا باشی، می‌شه کلاغ باشی و عاشق مترسک باشی، می‌شه دو تا مهره سربازِ سفید و سیاه شطرنج باشی اما جای این‌که به حرف شاه و وزیر و بقیه درباریان گوش کنی، دست اون یکی رو بگیری و صلح رو به جنگ ترجیح بدی، عشق رو به نفرت ترجیح بدی، لبخند رو به بغض ترجیح بدی، می‌شه زنده باشی و زندگی کنی و زندگی ببخشی، می‌شه هر دو تا از گذشته اون یکی خبر داشته باشید اما همون گذشته تلخ و کدر، عامل عشقتون بشه، اون هم با این منطق که «تو اگه به خاطر کسی که نابودت کرد این جوری عشق خرج می‌کنی، اگه عاشقم بشی و من پات بمونم خدا می‌دونه قراره چی کنی»... و همین لحظه بود که بالاخره مترسک زشت و کلاغ زیبا، با هم یکی شدن، دیگه «تو و من» نیستن، «ما» شدن؛

فرداش مترسک پرونده «دخترک» رو برای همیشه بست و با تمام خاطراتش سپرد به دست باد تا ببره در دورترین نقطه هستی گم و گورش کنه... و تمام!

(دل)

مترسک
پنجشنبه ۹ شهریور ۱۳۹۶ ۴۴ نظر

داستان «پسرک» + الحاقیه

همه چی از اون جایی شروع شد که دل این مترسکِ دست و پا بسته، گرفتار یه دخترک سبزه با موهای مشکیِ پر کلاغی و چشمای تا حدودی کوچیک، شد؛ چند سالی طول کشید تا بتونه بهش نزدیک بشه، توی این مسیر هم... خیلی چیزا تغییر کرد؛ اون پسرک شر و شیطون، آروم شد و‌ کم حرف‌تر از قبل، مثل دخترک؛ مریدِ مازیار خانِ فلاحی شد چون که دخترک دوستش داشت؛ بگذریم؛

گذشت و گذشت تا به مانند اون فایل دانلودی که 99 درصد می‌شه، رسید به یک قدمی‌اش؛ اما مثل همون فایل که به 100 درصد نمی‌رسه چون از هاست سایت منبع حذف شده، همون جوری هم مجنونِ مقیم مزرعه به لیلاش نرسید؛ چون خطاهای بدی ازش سر زد که باعث دور و دورتر شدنش از سرمنزل مقصود، شد؛

اون موقع داغ بود نفهمید چی سرش اومده؛ یه مدت که گذشت، تازه فهمید اون روزی که برای اولین و آخرین بار، فقط هم برای چند دقیقه حضوری با هم دیدار داشتن، آخرین بهترین عصر زندگی‌اش بوده و بعد از اون دیگه یه روز خوش هم ندید که ندید؛

وقتی دخترک رو از دست داد، فقط دو تا مونس و مُسَکِن برای قلب یخی‌اش مونده بود: یه عکس یادگاری و آقای خواننده‌ی گیسو بلندِ جو گندمی؛

از اون روزان و روزگاران گذشت و پسرک بالاخره موفق شد نیمچه رابطه‌ای رو استارت بزنه اما... هنوز ته دلش پیش دخترک بود؛ مدتی گذشت و وجدان درد امونش نداد، احساس خیانت و حق‌الناسی که به گردنش بود بدجوری اذیتش می‌کرد و چون نمی‌خواست جواب خوبی‌هاش رو با بدی بده، ترجیح داد جدایی اتفاق بیفته به جای دلخوری [این خانوم همونیه که تقریباً همه شما به خوبی می‌شناسیدش و گاهی سراغش رو از من می‌گیرید] ؛

و امروز، بیش‌تر از هر زمان دیگه‌ای به فکر دخترکه، دخترکی که هر چند کوتاه ولی موثر توی زندگی مترسک اومد و رفت اما جای خالی‌اش هنوز اندازه یک دنیا براش دردناکه و هنوز وقتی می‌بیندش قلبش تند و تند می‌زنه و یه آه عمیق ضمیمه‌اش می‌کنه و نگاهش رو هی ازش می‌دزده که مبادا با نگاهش آزار ببینه؛ گذر زمانی که همه می‌گفتن باعث درمانش می‌شه و رابطه کوچیکی که همون همه می‌گفتن قوی‌ترین پادزهره، نتیجه معکوس دادن و جز غمگین‌تر شدن، فایده‌ای به حال دل خسته پسرک، نکردن؛

و پسرک موند و دلِ خونش و صدای خسته‌اش و لحن تلخش و گیتار ناآرومش و ترانه‌ای که ترجیع‌بندش مکمل همه این‌هاست: منم اون مترسکی که شدم عاشق کلاغا، واس من ابد بریدن میون حصار باغا، آخه این صورت زشتو کی به من داده خدایا؟ آدما رو دوست ندارم، عاشق شمام کلاغا...

(بشنوید اما باور نکنید این داستان سرشار از دیوانگی رو)

(الحاقیه: داستان «کلاغ»)

مترسک
پنجشنبه ۲۴ فروردين ۱۳۹۶ ۳۸ نظر

داستان «ثریا»

با دقت نگاه می‌کرد و زیر لب می‌گفت: این؟ نه! این یکی؟ یه جوریه، نه! این خوبه ها اما نه! اینم؟ مفت نمی‌ارزه که! این؟ آهااان، این خوبه!

گفت: سلام، چند؟

مبینا گفت: 500 تومان؛ خوبه؟

در حالی که چشماش برق می‌زد گفت: هر چند یه خورده گرونه اما می‌ارزه!

مبینا گفت: بچه مایه‌داری دیگه، برای امثال تو اینا پول خرده، برای من ولی چرخ زندگیمه؛

یه مقدار به چشماش خیره شد و گفت: شوهر داری؟

مبینا بلند بلند خندید و گفت: شوهر؟ دلت خوشه ها! از دار دنیا یه پدر داشتم که چند سال پیش «اُور دوز» کرد و مُرد، شوهر ننه‌ام هم نمی‌ذاره مادرم منو ببینه؛ اصلاً اینا به تو چه ربطی داره؟ چرا پرسیدی؟

در حالی که صداش می‌لرزید گفت: من یه نامزدی داشتم اسمش ثریا بود، دو روز قبل از عروسیمون تصادف کرد و رفت؛ خیلی دوستش داشتم و از اون موقع دیگه نتونستم کسی رو به زندگیم راه بدم و فقط گهگاهی...

مبینا پرید توی حرفش گفت: خب، خدا بیامرزدش ولی اینا به من چه؟

گفت: دِ نمی‌ذاری بگم که! آخه چشمات عین اونه؛ به عمرم فقط چشمای ثریا رو این رنگی دیدم و حالا تو دومین نفری؛

مبینا که دیگه خسته شده بود گفت: پسر جون، مشتری نیستی! برو رد کارِت بذار نون در بیاریم؛

گفت: ببین منو، 500 که هیچ، کل زندگیم رو به پات می‌ریزم؛ چنان بهشتی برات بسازم که دیگه تمام گذشته‌ات و همین الانت رو فراموش کنی و کسی هم چپ نگاهت کرد خودم چپه‌اش می‌کنم!

مبینا گفت: مطمئنی حالت خوبه؟ چیزی زدی؟ ساقی‌ات جنس خوب بهت رسونده ها! باو ولمون کن بذار بریم سر کار و زندگی‌مون؛

گفت: تو به این لجنی که توشی میگی زندگی؟ عشق می‌دونی چیه؟ در یک نگاه عاشقت شدم، کوتاه بیا؛ خانوم خودم بشو، عین ملکه‌ها زندگی کن؛ دست به سیاه و سفید هم نمی‌زنی؛

مبینا که دیگه عصبانی شده بود یه چاقو از کیفش درآورد گفت: یا دست از سرم بر می‌داری یا با همین تیزی بفرستمت پیش ثریا جونت؟

یه آه عمیق کشید و سری به نشان تأسف تکون داد و گفت: باشه، خودت نمی‌خوای راحت زندگی کنی دیگه به من ربطی نداره اما برای این‌که بفهمی چقدر برام عزیز بودی بدونِ این‌که چیزی ازت بخوام این 500 تومان رو تمام و کمال بهت میدم، برو به همون کار و زندگی کوفتیت برس!

مبینا هم پول رو گرفت، شمرد و گفت: باز دمت گرم اون قدری مرد هستی که پول وقتی که ازم گرفتی رو بدی؛ راستی معلومه نامزدت رو خیلی دوست داشتی، برای ازدواج برو دنبال دختری که لایق جانشینی‌اش باشه و نه کسی مثل من؛ خداحافظ.

پیاده شد و در حالی که در ماشین رو می‌بست دوستش پرسید «عه، چی شد؟» و مبینا در جواب گفت: هیچی بابا، یارو دیوونه است!

(مبینا یک روسپی بود)

مترسک
شنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۵ ۱۶ نظر
مطالب اخیر