۳۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «داستان» ثبت شده است

داستان «شاه‌نامه» | مهمانان ناخوانده

۶ آذر ۱۳۲۲ ، منزل علی سهیلی ، ساعت ۷ صبح

خدمتکار پس از چند دقیقه در زدن، سرانجام موفق به بیدار کردن نخست‌وزیر ‌شد. سهیلی با لباس نامرتب، موهای ژولیده و چشمان پُف کرده از اتاق خواب بیرون آمد، نهیبی بر سر خدمتکار زد و گفت: چه مرگت است صبح به این زودی مرا از خواب بیدار کردی مردک؟ بدهم از پا آویزانت کنند تا بار دیگر مزاحم خواب صبحگاهی من و عیال نشوی؟

خدمتکار بخت‌برگشته که رنگ از رخسارش پریده بود، آب دهانش را قورت داد و هیچ نگفت. به کناری رفت و به کسی که پشت سرش بود اشاره کرد جلو بیاید. چشمان خواب‌آلود سهیلی در وهله اول فقط متوجه نظامی بودن شخص شد. کمی که دقت کرد از علامت قرمز رنگ روی لباسش فهمید از نظامیان ارتش سرخ شوروی‌ست. بعد از شوکی که متحمل شد به خودش آمد و دید شخص مذکور پاکت مهروموم شده‌ای در دست دارد. چیزی به روسی گفت و پس از تحویل دادن نامه، بدون رعایت احترامات مرسوم، منزل نخست‌وزیر را ترک کرد.

علی سهیلی پاکت را باز کرد. پس از خواندن نامه پاهایش سست شد و بر روی زمین افتاد. هر چه اطرافیان و حتی همسرش از او پرس‌وجو کردند که «چه شده؟» جوابی نداد. فوراً با اتومبیل نخست‌وزیری به کاخ مرمر رفت. نزدیک در به ساعت جیبی‌اش نگاهی انداخت؛ ۸ شده بود. با خود گفت: الان دیگر بیدار است، خواب هم بود بیدارش می‌کنم، نهایتاً قرار است مانند پدرش دو تا فحش بدهد اما ارزشش را دارد.

بدون فوت وقت و بی‌‌آنکه منتظر منشی و هماهنگی‌های متعارف بماند، وارد سالن غذاخوری شد و دید محمدرضا در کنار فوزیه و شهناز مشغول صرفِ صبحانه هستند. از تشریفات درباری صرفاً سلامی به جهت رعایت ادب داد و در حالی که از شدت استرس عرق بر پیشانی‌اش نشسته بود، گفت: اعلی‌حضرت، عذر مرا بپذیرید که این وقت صبح و بی‌اجازه مزاحم شدم، امر مهمی پیش آمده.

محمدرضا با چشمان گرد شده نگاهش کرد، لقمه‌ای که دستش بود را روی پیش‌دستی گذاشت و پس از پاک کردن دور دهانش، گفت: چه شده آقای سهیلی؟ چرا این چنین نگرانید؟

سهیلی سرش را پایین انداخت، پس از چند لحظه سکوت و این پا و آن پا کردن، مِن و مِنی کرد و گفت: قربان، حضرات استالین، روزولت و چرچیل...

شاه با نگرانی از روی صندلی بلند شد و گفت: استالین و روزولت و چرچیل، چه؟ ما رِ نصف جان کردید آقای نخست‌وزیر! چه شده؟

سهیلی عرق پیشانی‌اش را پاک کرد و گفت: سران متفقین هم‌اکنون در تهران هستند و در سفارت شوروی، برای گفت‌وگو راجع به آینده جنگ دومِ بین‌الملل، جلسه تشکیل داده‌اند.

محمدرضا ماتش برد! قدری سکوت کرد، چند قدمی در همان سالن راه رفت، نفس عمیقی کشید و گفت: آقای سهیلی، ما چه کاره این مملکتیم؟

نخست‌وزیر گفت: شما شاهنشاه ایران هستید؛ چطور اعلی‌حضرت؟

شاه جوان با لحن طلبکارانه گفت: پس چگونه است که سران آمریکا و بریتانیا و شوروی، بدون اجازه ما و حتی بدون اطلاع ما، در تهران کنفرانس دارند؟

سهیلی سینه‌ای صاف کرد و گفت: این همه ماجرا نیست، گویا جناب ژوزف استالین، سه روز است که تهران هستند، در حقیقت آقایان چرچیل و روزولت تازه امروز به ایشان ملحق شده‌اند.

محمدرضا چشمانش چهارتا شد و با صدای بلند گفت: این یعنی چه آقای نخست‌وزیر؟ ما مگر این‌جا برگ چغندریم؟!

سهیلی نزدیک رفت، خیلی آرام و بدون آن که سایرین بشنوند، زیر گوش محمدرضا گفت: آرام باشید قربان، جسارت مرا ببخشید اما واقعیت این است که این‌ها حتی تمامیت ارضی ما را هم به رسمیت نمی‌شناسند، چه رسد به مسائل دیگر مانند سلطنت و دولت!

محمدرضا مو به تنش سیخ شد، در حالی که بغض کرده بود، گفت: حال می‌گویید چه کنیم؟

علی سهیلی قدری تأمل کرد و گفت: به نظر بنده تا ایران هستند، ایشان را به دربار دعوت کنید و راجع به مسائل مختلف بحث و تبادل نظر کنید. بعید است شانس مجددی به جهت دیدار این «مثلث بزرگ» در تهران پیش آید.

شاه سری تکان داد و گفت: بسیار خوب! مقدمات دیدار رِ فراهم کنید. ضمناً فرصت مناسبی برای کسب حمایت از ایشان و اعلام حُسن نیت ما نیز هست.


چند روز قبل از حضور سران متفقین در ایران، جاسوسان سرویس اطلاعاتی آلمان نازی (SS) از طریق رمزگشاییِ کدهای رادیویی، در جریان این نشست قرار گرفته بودند و قصد داشتند در خلال برگزاری کنفرانس تهران، با عملیاتی به نام «پرش بلند» این سه رأسِ غرب و شرق را ترور کنند اما نیروهای اطلاعاتی شوروی تحت رهبری گئورگ وارطانیان (با نام مستعار «امیر») موفق به کشف و خنثی کردن این نقشه شدند. هرچند امروزه عده‌ای معتقدند این عملیات و ضدعملیات در حقیقت اتفاق نیفتاده و افسانه‌سراییِ اطلاعاتیِ روس‌ها و به جهت تبلیغات بوده اما به سبب همین حادثه بود که گئورگ وارطانیان بعدها لقب «قهرمان اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی» را دریافت کرد.


(ادامه دارد...)


+ ویراستار: حریر بانو

کانال تلگرام: Shahname1M@


مترسک
پنجشنبه ۳ اسفند ۱۳۹۶ ۵ نظر

داستان «شاه‌نامه» | خرم‌دره

(آن‌چه گذشت: همراه پدر - بیوه لهستانی - کاسب کودتا - سکوت)

تابستان ۱۳۵۴ ، کاخ نیاوران ، ساعت ۱۱ صبح

خدمتکار پس از در زدن، یک قدم داخل اتاق کار محمدرضا شد و گفت: تیمسار نصیری اجازه شرفیابی می‌خواهند.

شاه عینکش را جابه‌جا کرد و با عصبانیت گفت: این دربار، در و پیکر ندارد که رییس ساواک سرش رِ عین گاو می‌اندازد پایین و بدون وقت قبلی مزاحم ما می‌شود؟

خدمتکار مِن و مِنی کرد و گفت: جسارتاً ایشان فرمودند که در رابطه با مسأله والاگهر علی‌پاتریک که خودتان احضارشان فرمودید، تشریف آورده‌اند.

خودکار محمدرضا از دستش افتاد و سرش را پایین انداخت و زیر لب گفت: لعنتی! فراموش کرده بودم. سرش را بالا گرفت، نگاهی به خدمتکار انداخت و گفت: بگو بیاید داخل.

نعمت‌الله نصیری وارد اتاق شد و پس از ادای احترام نظامی و دست‌بوسی بر روی مبل نشست. محمدرضا با تکبر روی مبل خودش تکیه زد و گفت: چه خبر تیمسار؟

ارتشبد نصیری سینه‌ای صاف کرد و گفت: خبر، خبر سلامتی شاهنشاه، شهبانو و ولایتعهد، به کوری چشم مخالفین دودمان جلیله پهلوی؛

شاه نگاه عاقل اندر سفیه‌ای به او کرد و گفت: هه! ما رِ باش امنیت مملکت رِ دست چه کسانی دادیم! این‌ها رِ که خواجه حافظ شیرازی هم می‌داند. پاتریک رِ می‌گویم، احمق! از او چه خبری برایمان داری؟

نصیری قدری خجالت کشید و گفت: خبر که... حقیقتِ امر، والاگهر...

شاه میان کلامش پرید: والاگهر؟ از کِی تا حالا پسر دیوانه علی‌رضا، «والاگهر» شده؟

رییس ساواک شوکه شد و گفت: به موی اعلی‌حضرت قسم، فدایی‌ صرفاً طبق پروتکل رفتار کردم...

محمدرضا دوباره وسط حرفش پرید و با صدای بلند گفت: پروتکل منم! من می‌گویم که کی «والاگهر» است و کی نیست. فهمیدی تیمسار یا طور دیگر حالی‌ات کنم؟

نصیری ایستاد و با لحن نظامی گفت: بله قربان!

شاه نفس عمیقی کشید و پس از تکان دادن سرش گفت: خوب است! بنشین و به حرف‌هایت ادامه بده.

ارتشبد نعمت‌الله پس از نشستن و پاک کردن عرق پیشانی‌اش گفت: عرض می‌کردم که والاگُـ... نه یعنی... آقای پاتریک پهلوی چندان سر سازگاری ندارند. همین چند روز پیش هم با تیمسار اویسی درگیر شدند.

محمدرضا خنده شیطنت‌آمیزی کرد و گفت: درگیر شده؟ یعنی دقیقاً چه کرده؟

رییس ساواک پس از مکث کوتاهی گفت: به ایشان سیلی زده‌اند!

شاه بلند بلند خندید و گفت: آفرین! چه غلط‌ها یاد گرفته! ببین تیمسار، می‌خواهم پاتریک بدون قید آزاد و به املاک پدرش، در شمال تبعید شود. محدودیتی هم برایش در نظر گرفته نشود اما تحت نظر باشد.

نصیری چشمانش از تعجب درشت شدند و گفت: آزاد شوند؟! قربان ایشان علیه سلطنت قیام کردند، در غائله خرم‌دره اتومبیل در اختیار آن بهمن حجت‌کاشانی ملعون قرار دادند، هم‌دست کتی عدل بودند، نهایتاً هم که زبانم لال قصد ترور اعلی‌حضرت و نخست‌وزیر را داشتند، حال چگونه مورد عفو شما قرار گرفتند؟

محمدرضا لبخندی زد و گفت: تیمسار! اولاً که فضولی‌اش به تو نیامده و چیزی که گفتم رِ انجام بده، در ثانی به من باشد که می‌خواهم توله علی‌رضا این قدر در زندان بماند تا بپوسد ولی حیف که... حیف که مادرمان، خاطرش رِ می‌خواهد. ایشان وساطت کردند که آزاد شود.

تیمسار نصیری همان طوری که به چشمان شاه زل زده بود گفت: بله، چشم!


علی‌پاتریک پهلوی پس از آزادی، نام‌خانوادگی‌اش را به «اسلامی» تغییر داد. با وقوع انقلاب به دلیل انتساب به خاندان پهلوی زیر نظر آیت‌الله صادق خلخالی مدتی زندانی و بعد محکوم به اعدام شد ولی با وساطت آیات اعظام پسندیده و گیلانی که او را از نزدیک می‌شناختند و به دستور امام خمینی، علی‌پاتریک اسلامی از تحمل احکام انقلابی رهایی یافت. وی تا سال ۱۳۶۱ در ایران ماند اما به علت مزاحمت‌هایی که متوجهش بود از ایران مهاجرت کرد. او هم‌اکنون ۷۰ ساله و ساکن سوییس است، سه پسر به نام‌های داوود، هود و محمدیونس دارد و اختلافات عمده‌ای هم با زن‌عمو و پسرعمویش، فرح و رضا پهلوی دارد.


(پایان فصل «علی‌رضا»)

(هفته بعد با فصلی تازه در خدمتیم)


+ ویراستار: حریر بانو

کانال تلگرام: Shahname1M@


مترسک
پنجشنبه ۲۶ بهمن ۱۳۹۶ ۱۳ نظر

داستان «شاه‌نامه» | سکوت

(آن‌چه گذشت: همراه پدر - بیوه لهستانی - کاسب کودتا)

۴ آبان ۱۳۳۳ ، مجموعه سعدآباد ، کاخ سفید ، تالار پذیرایی ، ساعت ۷ شب

یک سال و چند ماه بعد از کودتا و تثبیت قدرت شاه و خاندانش، درباریان مشغول برگزاری تولد محمدرضا بودند؛ در طول مراسم جای خالی یکی از پهلوی‌ها توجه‌ همه را جلب کرده بود و در رأس‌شان تاج‌الملوک (ملکه مادر) که بیش از دیگران در پی پسر دومش بود؛

تاج‌الملوک به سر میزی رفت که شاه و ثریا پشت آن نشسته بودند؛ کنار پسرش نشست و آرام زیر گوشش گفت: محمدرضا؟ از علی‌رضا خبر داری؟ چرا هنوز نیامده؟

محمدرضا پس از نوشیدن جرعه‌ای آب، به ساعت نگاه کرد و گفت: شمال بود، سر مزرعه خودش؛ ظهر هواپیمای قرمز خودم رِ با خلبان دنبالش فرستادم؛ می‌گفت یکی از کشاورزانش مریض‌احوال است، اول او رِ پیش دکتر می‌برد بعد می‌آید سعدآباد؛ دیگر الان باید سروکله‌اش پیدا شود؛

تا ساعت ۱۱ شب خبری از علی‌رضا نشد و به دستور شاه با برج‌های مراقبتی که در مسیر پرواز بودند و واحدهای نیرو هوایی و ضد هوایی ارتش ارتباط گرفتند؛ همگی متفق‌القول بودند که هواپیمای مذکور در مازندران دیده شده اما بعد از آن ردی از او مشاهده نکردند؛ بیمارستان‌های پایتخت هم گزارشی مبنی بر دیدنِ شاهزاده‌ای که به قصد معالجه خدمتکارش آمده باشد ارائه نکردند؛

نگرانی مادر شاه بالا گرفت، تمام شب بیدار بود و قدم می‌زد و با هر صدایی از جا می‌پرید به امید آن که پسرش باشد؛ صبح ۵ آبان به محض روشن شدن هوا، تیم‌های تجسس به مناطق مختلف اعزام شدند، نهایتاً روز ۶ آبان در ارتفاعات روستای لاشک از توابع مازندران، لاشه هواپیما به همراه جسد بی‌جان شاهزاده، کشاورز و خلبان یافت شد؛ علت سقوط نقص فنی اعلام شد و علی‌رضا را در کنار پدرش دفن کردند؛

یک هفته بعد ، مجموعه سعدآباد ، کاخ ملکه مادر

محمدرضا وارد اتاق شد، نزدیک رفت، تاج‌الملوک دستانش را باز کرد و تنها پسرش را در آغوش کشید و گونه‌های هر دو خیس از اشک شد؛

بعد از چند دقیقه از یکدیگر جدا شدند و روی مبل کنار هم نشستند، تاج‌الملوک بعد از پاک کردن اشک‌هایش، دست محمدرضا را گرفت و گفت: پسرم، سوالی از تو می‌پرسم اما به روح پدر و برادرت، اصلاً به جان شهناز قسم‌ات می‌دهم که راستش را بگویی؛

محمدرضا آن یکی دست را روی چشمش گذاشت و گفت: به چشم، بفرمایید؛

تاج‌الملوک با بغض گفت: علی‌رضا چرا مُرد؟

محمدرضا تا آخر حرف را خواند ولی آرامشش را حفظ کرد و گفت: هواپیما مشکل داشت، قبل از پرواز به درستی چک نشده بود، گویا وضعیت هوا هم چندان مساعد نبوده؛ دستور دادم هر کسی که در این کوتاهی نقشی داشته رِ مجازات کنند؛

ملکه مادر چند لحظه به چشمان پسرش نگاه کرد و گفت: پس این‌ها چه می‌گویند محمدرضا؟

شاه اخمی کرد و گفت: چه کسی چه گفته؟

تاج‌الملوک در حالی که صدایش از بغض می‌لرزید به سختی گفت: مردم، بعضی ارتشی‌ها، پچ‌پچ‌های درباریان و حتی همین آرامش خودت؛ سپس قطره اشکی از چشمش جاری شد و بر روی گونه‌اش افتاد؛

شاه سرش را پایین انداخت و هیچ نگفت؛

تاج‌الملوک صدایش را بالا برد و گفت: چرا ساکتی محمدرضا؟ چیزی بگو؛ خودت پدری، می‌دانی بچه یعنی چه؛ جوابم را بده و مرا خلاص کن؛

شاه هم‌چنان سرش پایین بود و حرفی نمی‌زد؛

تاج‌الملوک بی‌تاب شد و دست محمدرضا را محکم فشار داد، خراشی روی ساعد پسرش انداخت، جیغ‌های پیاپی زد، با صدای بلند گریه کرد، ناله و شیونش حتی نگهبانان بیرون اتاق را هم متأثر ساخته بود؛

یقه محمدرضا را گرفت و از روی مبل بلندش کرد، سرش را روی سینه شاه گذاشت و هق‌هق‌کنان گفت: چرا نمی‌گویی مردم غلط می‌کنند که حرف مفت می‌زنند؟ چرا نمی‌گویی ارتشی‌ها گوه می‌خورند که چنین اراجیفی می‌بافند؟ چرا نمی‌زنی در دهان درباریان؟ فقط قرار بود ولیعهدت شود تا این‌که پسردار شوی، خودت هم که می‌دانی علی‌رضا آدمِ کودتا کردن علیه تو نبود، اصلاً علی‌رضا اگر شاه‌بشو بود که پدرتان از اول او را ولیعهد خودش معرفی می‌کرد؛ چرا؟ چرا؟ چرا محمدرضا؟؟ چرا؟!

محمدرضا با هر دو دست تاج‌الملوک را در آغوش کشید، صورت مادر را به سینه‌اش چسباند، نوازشش کرد، سرش را بوسید و خودش هم در حالی که به سکوتش ادامه می‌داد، اشک ریخت؛

تاج‌الملوک یک قدم از محمدرضا فاصله گرفت، با چشمانی که خون افتاده بودند و صدای لرزانی که دیگر نمی‌توانست طبیعی حرف بزند، گفت: زنش هیچی، بگذار همان جا بماند ولی دستور بده پسرش، علی‌پاتریک، برگردد ایران، همین جا پیش خودمان؛ هر چه که نباشد او هم پهلوی‌ا‌ست، خون رضاشاه در رگش جاریست، تنها یادگار علی‌رضاست، درست نیست همه جا بگویند دربار یکی از وابستگانش را بدون پدر به حال خودش رها کرده؛


علی‌پاتریک پهلوی، تنها پسر علی‌رضا به خواست مادربزرگش به ایران بازگشت؛ وی در دربار تنها از سوی تاج‌الملوک حمایت جدی می‌شد و در محافل خصوصی و در ملأ عام اجازه ظاهر شدن نداشت؛

علت فوت علی‌رضا هم هیچ‌گاه به روشنی معلوم نشد و حتی امروزه از جمله نقاط مبهم تاریخ معاصر است؛ واکنش محمدرضا در قبال مرگِ برادر و حتی احساسی که نسبت به برادرزاده‌اش داشت، تا پایان عمر صرفاً سکوت بود؛

بعدها در سال ۱۳۴۵ محمدرضا نام دومین پسرش را علی‌رضا گذاشت که به «علی‌رضا پهلوی دوم» معروف است؛ وی در سال ۱۳۸۹ در شهر بوستون آمریکا خودکشی کرد.


(هفته بعد: قسمت آخر فصل «علی‌رضا»)


+ ویراستار: حریر بانو

کانال تلگرام: Shahname1M@


مترسک
پنجشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۶ ۱۶ نظر

داستان «شاه‌نامه» | کاسب کودتا

(آن‌چه گذشت: همراه پدر - بیوه لهستانی)

۲۶ مرداد ۱۳۳۲ ، مجموعه سعدآباد ، کاخ شهوند (سبز) ، ساعت ۸ شب

سیگاری به دست گرفته بود و پوک می‌زد، پوک پشت پوک، سیگار پشت سیگار؛ گهگاه عرقی هم بالا می‌رفت و هم‌زمان به نقاشی قدی رضاشاه چشم دوخته بود و دائم از فرق سر تا نوک پای تصویر شاهِ سابق را برانداز می‌کرد؛ 

همانند پدر اخمی بر چهره داشت و بدون آن که چیزی بگوید غرق در افکارش بود؛ مدام فکر می‌کرد؛ فکر به مادر و خواهرانی که بالاجبار کشور را ترک کردند، به محمدرضایی که دست ثریا را گرفته‌ و از ترس نخست‌وزیرِ خودش آواره این کشور و آن کشور شده‌، به مصدق، این بازمانده قجرها که هر چیزی را توانست، ملی کرد و هر چه را که نیازی به این کار نداشت از چنگ دربار درآورد؛ حکم عزلش را هم نپذیرفته بود و دستور داده بود زاهدی و نصیری و دیگران را هم زندانی کنند؛ به این خاطر که فهمید اول امضای شاه گرفته‌ شد و بعد در برگه سفید، متن انتصاب و برکناری را نوشتند؛

به خودش هم فکر کرد که همیشه زیر سایه برادر بوده؛ الان که «برادر شاه» بود و قبل از این هم «برادر ولیعهد»؛ در این لحظه به چشمان رضاشاهِ مصور نگاه کرد و آب دهانش را به زمین انداخت؛ یادش افتاد ۴-۵ سالی از ازدواج محمدرضا و ثریا گذشته اما هنوز پسردار که هیچ، حتی دختردار هم نشده‌اند؛

لبخند شیطنت‌آمیزی زد، پاهایش را باز کرد، با غرور روی مبل لم داد، دست چپ را روی مبل گذاشت و با دست راست به سیگار کشیدنش ادامه داد؛ با خود گفت: این زن‌برادرمان که تا الان هنر نکرده ولیعهد بزاید، از این پس هم بعید است، بالطبع... بله، من! و بعد بشکنی زد و لبخند رضایت صورتش را فرا گرفت؛

از جا بلند شد، کلاه نظامی‌اش را سر کرد، با الگوگیری از رضاشاه، چون سروی استوار ایستاد، اخمی روی صورتش نشاند، صدایش را صاف کرد و گفت: منم شاه شاهان، شاهنشاه ایران، جانشین به حقِ رضاشاه کبیر، اعلی‌حضرت علی‌رضاشاه پهلوی! به به! چقدر هم خوش‌آهنگ! مقابل تصویر پدر ایستاد، سه بار به چکمه‌های نقاشی ضربه‌ زد و گفت: از این به بعد ایران زیر چکمه‌های من خواهد لرزید!

کلاهش را برداشت، جلوی آینه به خودش نگاه کرد و گفت: پس باید هر طور شده این پیرمردِ کچلِ درازِ بدقواره را از سر راه برداریم؛ فعلاً منافعم با محمدرضا یکی‌ست، بعد از کودتا می‌بینمت شاهِ تا چند صباحِ دیگر سابق! و بلند بلند خندید؛ از همان خنده‌های بدصدایش که بعد از زیاده‌روی در مصرف الکل گوش عالم و آدم را کر می‌کرد!


علی‌رضا در روز ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ در کنار دیگر کودتاچیان به میان مردم رفت؛ هم دستور شلیک صادر کرد و هم خودش چند نفری را با اسلحه شخصی به قتل رساند؛ بعد از تثبیت قدرت ژنرال زاهدی نیز اولین عضو خاندان سلطنتی بود که نخست‌وزیری‌اش را تبریک گفت؛ 

وی سرانجام در روز ۳۰ آبان ۱۳۳۲ به ریاست انجمن ورزشی ارتش منصوب شد؛ مقامی که مشخصاً به هیچ عنوان از آن راضی نبود.


(ادامه دارد...)


+ ویراستار: حریر بانو

کانال تلگرام: Shahname1M@


مترسک
پنجشنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۶ ۱۱ نظر

داستان «شاه‌نامه» | بیوه لهستانی

(آن‌چه گذشت: همراه پدر)

بهار ۱۳۲۵ ، کاخ مرمر ، ساعت ۱۰ صبح

مستخدم دربار پس از در زدن وارد دفتر کار شاه شد و گفت: والاحضرت اشرف اجازه شرفیابی می‌خواهند؛

محمدرضا نگاهی به ساعت انداخت و تقویم را چک کرد؛ با تعجب در دل گفت: یعنی چه شده که اشرف بدون هماهنگی و مناسبت خاصی به این‌جا آمده؟ سرش را بالا آورد و به مستخدم گفت: بگو بیاید داخل؛

اشرفی که داخل شد با آن اشرف همیشگی که دائم نگاهی بالا به پایین و قیم‌مآبانه به محمدرضا داشت، فرق می‌کرد؛ حالت چشمانش طوری بود که یعنی «این بار باید با هم باشیم!» همین امر شک محمدرضا را بیش‌تر می‌کرد؛ دستش را دراز کرد و با خواهر دوقلویش دست داد؛ اشرف هم پس از نیم‌تعظیم بر روی مبل کنار میز شاه نشست؛ محمدرضا لبخندی به شدت تصنعی زد و گفت: خیر است اشرف! چه شده که این وقت روز و با این احوالات این‌جایی؟ و در دلش گفت: خدا می‌داند چه گندی زده که دوباره یادش افتاده خواهرِ شاه است!

اشرف یکی از آن خنده‌های مرموز همیشگی را تحویل برادر تاج‌دارش داد و گفت: چیزی که نشده، در حقیقت شده اما نه در این‌جا، بلکه در فرانسه!

گره‌ای به ابروهای محمدرضا افتاد و گفت: اشرف خواهشاً درست حرف بزن بفهمم چه می‌گویی؟!

اشرف پا روی پا انداخت و گفت: علی‌رضا که می‌دانی اواخر خدمتش در ارتش فرانسه است؟ همین آخر کار هوس عاشقی به سرش زده و برایمان عروس اختیار کرده!

گره‌ی ابروهای محمدرضا عمیق‌تر شد؛ قدری صدایش را بالا برد و با لحن طلبکارانه گفت: بعد ما که برادر بزرگ‌تر و شاهنشاه این کشوریم باید آخرین نفر مطلع شویم؟!

اشرف گفت: هه! برادر جان! اولین نفر هم متوجه می‌شدی، چندان فرقی نداشت؛ ضمناً خود من هم همین دیشب فهمیدم؛ آرام باش محمدرضا!

محمدرضا صدایش را پایین آورد و گفت: چطور؟

اشرف آهی کشید و گفت: چون اولاً که ایرانی نیست و لهستانی‌ست، دوماً ازدواج اولش نیست، سوماً از شوهر اولش طلاق نگرفته بلکه شوهرش مُرده و حالا هم برادر ما را صید کرده!

محمدرضا با کف دستانش محکم روی میز زد و با صدای بلند فریاد کشید: وای! احمق نفهم!

همین واکنش کافی بود تا دو تن از محافظین مسلح هراسان وارد اتاق شوند؛ نگاه ناراضی اشرف و محمدرضا به سمت در چرخید و محافظین با اشاره شاه از اتاق خارج شدند؛

اشرف دست برادر را گرفت و‌ گفت: چه می‌کنی محمدرضا؟ این دیوانه‌بازی‌ها چیست؟ آرام باش ببینیم باید چه خاکی بر سر بریزیم! آن کسی که با این کارها پادشاهی می‌کرد رضاشاه بود نه تو و دیگران!

محمدرضا جرعه‌ای آب نوشید و بعد از یک نفس عمیق گفت: ایران که بود کم از دستش می‌کشیدم؟ پدر کم از دستش می‌کشید؟ حالا هم رفته فرانسه مثلاً درس نظام یاد بگیرد اما در عمل آبروی مملکت رِ به حراج گذاشته! احمق!

اشرف گفت: حق با توست ولی بیا کاری را بکنیم که اگر پدر بود می‌کرد؛

محمدرضا سری تکان داد و گفت: هه! اگر پدر بود شخصاً می‌رفت فرانسه و جلوی در دژبانی ارتش، با یک گلوله مغز پوچش رِ منهدم می‌کرد!

اشرف با حالتی میان خنده و ناراحتی گفت: پس تا این‌جای کار شانس آورده که دیگر رضاشاهی نیست تا به خدمتش برسد!

محمدرضا سیگاری روشن کرد و گفت: علی برادرم است، ایرانی هم هست، هیچ وقت هم فراموش نمی‌کنم که پدر روز آخر سفارش کرد در همه حال مراقب خاندان باشم (در دلش گفت: واقعاً حیف!) و ادامه داد: پس به خودش کاری ندارم، هر زمان خواست می‌تواند برگردد ایران و هر جای کشور هم که خواست کمافی‌السابق می‌تواند سکونت و تردد کند اما حق ندارد در مجالس خصوصی‌مان بیاید؛ در ملأ عام هم نباید نزدیک من باشد؛

اشرف سرش را به نشان تأیید بالا و پایین کرد و گفت: خوب است اما... زنش چی؟

محمدرضا چپ‌چپ به اشرف نگاه کرد و گفت: احیاناً که انتظار نداری یک بیوه لهستانی رِ به دربار راه دهم؟ این رِ هم اضافه کنم که اگر بچه‌دار شد، حتی اگر آن کودک پسر بود این محدودیت بدون هیچ اغماضی برای او هم اجرا می‌شود؛ راستی اسم زن‌برادرمان چیست؟ خودش رِ که نمی‌بینیم، حداقل اسمش رِ بدانیم!

اشرف مِن و مِنی کرد و گفت: اسم عجیبی داشت! کریستی؟ شولسکی؟ آها یادم آمد! کریستیان شولوسکی؛ نامش کریستیان شولوسکی است؛

محمدرضا قاب عکس شهناز را روی میزش قدری جابه‌جا کرد و گفت: آخرش اگر غم و غصه مملکت‌داری من رِ نکشد، مطمئن باش علی‌رضا سکته‌ام می‌دهد!

اشرف خندید و گفت: رضاشاه به آن عظمت نتوانست علی‌رضا را آدم کند، تو که محمدرضاشاهی!

محمدرضا قدری جلو آمد و پس از نیشگون گرفتن دست اشرف گفت: حواسم هست لابه‌لای حرف‌هایت دائماً متلک حواله من می‌کنی، فکر نکن متوجه نیستم!

اشرف لبخند ریزی زد و طوری نگاه کرد که معنایش این بود: من اشرفم، اشرف دربار، تنها کسی که زورش به شاه ایران می‌رسد!


(ادامه دارد...)


+ ویراستار: حریر بانو

کانال تلگرام: Shahname1M@


مترسک
پنجشنبه ۵ بهمن ۱۳۹۶ ۱۵ نظر
مطالب اخیر