۲۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «داستان» ثبت شده است

داستان «شاه‌نامه» | عروس تاج‌دار

(آن‌چه گذشت: شاهدخت دورگه - میدان شهناز - شاید دیگری)

آذر ۱۳۳۵ ، تهران ، کاخ سعدآباد ، ساعت ۱۰ شب

بعد از صرف شام، شهناز خواست از سالن غذاخوری خارج شود که محمدرضا صدایش کرد: شهناز؟

شاهدخت جوان که در حضور خانواده و خدمتکاران مجبور بود رسمی جواب بدهد، گفت: بله اعلی‌حضرت؟

محمدرضا پا روی پا انداخت و گفت: برو در دفتر کارم بنشین تا بیایم با هم راجع به موضوعی صحبت کنیم؛

شهناز که اندکی هم ترسیده بود اما چاره‌ای جز اطاعت نداشت، رفت در دفتر پدرش نشست و با خود فکر می‌کرد که «یعنی چه شده این طور رسمی و این وقت شب مرا خواسته»؟

بعد از چند لحظه محمدرضا وارد اتاق شد و قبل از بستن در به نگهبانان و مستخدمین گفت: هیچ کسی رِ به حضور نمی‌پذیرم و اجازه ندهید کسی نزدیک در شود، خودتان هم مبادا چیزی بشنوید؛ همین جمله کافی بود تا رنگ از رخسار شهناز بپرد؛

در را بست و با اخم رضاشاهی نشست پشت میز و بعد از صاف کردن صدایش گفت: شهناز؟ حرفی هست که لازم باشد پدرت بداند؟

شهناز که هول و اندکی هم گیج شده بود، گفت: اوومم... یادم نمی‌آید حرفی باشد... نه یعنی... متوجه منظورتان نمی‌شوم...

شاه میان کلامش پرید و گفت: ببین شهناز، من پدر تو و شاهنشاه این مملکتم، با من صادق باش؛

شهناز هم‌چنان داشت فکر می‌کرد چگونه از زیر این سوال فرار کند که محمدرضا اجازه نداد چیزی بگوید، قدری صدایش را بالا برد و گفت: این مکث‌ات رِ به حساب شرم و حیای شرقی‌ات می‌گذارم اما من می‌دانم (به گوشم رسانده‌اند) تو با مردی در ارتباط هستی، پس حداقل خودت اسمش رِ بگو، اگر خوب بود اصلاً چه اشکالی دارد؟ ازدواج هم می‌کنی! هوم؟

شاهدخت جوان دستپاچه و شوکه شده بود که چگونه پدرش از این موضوع مطلع شده ولی یادش آمد که دخترِ «شاه» است و این یعنی خیلی‌ها گوش و چشم پدرش هستند؛ در همین احوال بود که سرش را پایین انداخت و حرفی نزد؛

بعد از چند لحظه که سکوت میان پدر و دختر به اوج رسید، شهناز با ترس سرش را بالا گرفت و گفت: حَ حَ حقیقت امر، پدر شما هم می‌شناسیدش؛

محمدرضا بلند خندید و گفت: اقلاً ۳۰۰ نفر از اعضای خاندان و درباریان و هیئت دولت و سران ممالک خارجی هستند که می‌توانم همین الان برایت اسم تک‌تک‌شان به علاوه همسرانشان رِ بیاورم، این چه طرز معرفی کردن است؟!

شهناز که قدری آرام شده بود ولی هنوز می‌ترسید گفت: حق با شماست... راستش... اردشیر، پسر سپهبد زاهدی است؛

محمدرضا چند لحظه فقط در چشمان شهناز خیره شد، با خود فکر می‌کرد که «پدرش رِ تبعید کردیم چون خواب‌هایی که ما قبلاً برای مصدق دیده بودیم رِ داشت برای خودمان می‌دید، حالا خاطرخواه دختر ما شده؟ البته بد هم نمی‌شود، طبیعتاً که جرأت ندارد علیه پدر زنش اقدامی بکند، فضل‌الله هم دیگر با این وصلت بیش از پیش منزوی شده و در همان سوییس به زباله‌دان تاریخ نزدیک و نزدیک‌تر می‌شود» که آرام آرام اخمش باز شد و لبخند روی صورتش نشست و گفت: خوب است! انتخابت رِ می‌گویم، این‌که پسرِ نخست‌وزیر سابق ما، حالا دامادمان شود! چقدر دوستش داری؟

شهناز که حسابی سرحال شده بود، با لبخند گفت: زیاد پدر، خیلی زیاد!

محمدرضا از جایش بلند شد، بازوهای شهنازش را گرفت و گفت: مبارکت باشد دخترم، می‌گویم ثریا به نمایندگی از خاندان، مدیریت امور ازدواجتان رِ عهده‌دار شود؛

شهناز بی‌اختیار خم شد دست شاه را بوسید و او هم دخترش را در آغوش گرفت، که بعد از چند لحظه متوجه شد گونه دخترش خیس شده، سرش را عقب کشید و دید که دارد گریه می‌کند، اشک‌های شاهدختش را پاک کرد و گفت: این اشک شوق بود یا چیز دیگر؟

که شهناز با بغض جواب داد: اشک شوق که هست اما پدر... کاش می‌شد مادرم هم ایران بود و این روزها را می‌دید؛

محمدرضا پیشانی دخترش را بوسید و گفت: می‌فهمم شهناز جان اما خب... همیشه زندگی طوری پیش نمی‌رود که ما می‌خواهیم... در همین حال یاد بچه‌دار نشدن خودش و ثریا افتاد ولی بغضش را پنهان کرد؛

سرانجام در دی‌ماه همان سال مراسم نامزدی برگزار شد و یک سال بعد شهناز پهلوی و اردشیر زاهدی رسماً عروسی کردند؛ پدر اردشیر یعنی فضل‌الله زاهدی که نخست‌وزیر کودتای ۲۸ مرداد بود به علت تلاش در جهت کودتای مجددی که این بار علیه خود شاه بود، در تبعید (سوییس) به سر می‌برد که فقط به مناسبت این عروسی آن هم به مدت یک هفته اجازه ورود به ایران پیدا کرد؛ سال ۱۳۴۲ بعد از مرگ، جسدش به آرامگاه رضاشاه (شهر ری، نزدیک حرم شاه‌عبدالعظیم حسنی(ع)) منتقل شد که نهایتاً آن مقبره در اردیبهشت‌ماه ۱۳۵۹ توسط حاکم شرع (آیت‌الله صادق خلخالی) تخریب شد.

(ادامه دارد...)


مترسک
پنجشنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۶ ۳ نظر

داستان «شاه‌نامه» | شاید دیگری

(آن‌چه گذشت: شاهدخت دورگه - میدان شهناز)

پاییز ۱۳۳۵ ، تهران ، کاخ نیاوران ، ساعت ۸ صبح

محمدرضا در حالی که چای می‌نوشید، روزنامه صبح را کناری گذاشت و‌ گفت: ثریا خاطرت هست روز ۲۵ مرداد ۱۳۳۲ که از کلاردشت رفتیم بغداد، ملک فیصل چه استقبال گرمی از ما کرد؟

ثریا در حال لقمه گرفتنِ کره و مربا بود که گفت: لحظه به لحظه آن روزها را یادم هست، هیچ وقت فراموش نمی‌کنم که با غیررسمی‌ترین حالت ممکن به کاخ ابیض رفتیم و با فیصل ملاقات کردیم؛ شما با لباس ورزشی و من بدون کلاه و پوشش متعارف! چطور؟

شاه خندید و گفت: چه خوب یادت هست! حقیقت امر میل دارم شهناز به عقد فیصل درآید؛ به گمانم این وصلت موجب ازدواج دائمی دو ملت هم بشود؛

ملکه با دستمال دور دهانش را تمیز کرد و گفت: فکر خوبی‌ست، هر دو هم جوان و زیبا هستند، یکی شاهزاده و دیگری هم پادشاه ولی چگونه این مسأله را با ایشان مطرح کنیم؟

محمدرضا به خدمتکار اشاره کرد دوباره فنجانش را پر کند و بعد گفت: می‌خواهم این مسئولیت رِ به تو بسپارم؛ هم شهناز با تو صمیمی‌ست و هم فیصل برای تو به عنوان ملکه کشور همسایه، احترام زیادی قائل است؛

ثریا لبخندی زد و گفت: روی چشم؛ در حاشیه دیدار هفته آینده‌ام با ملک فیصل، ترتیب ملاقات «کاملاً اتفاقی» والاحضرت شهناز با ایشان را می‌دهم، فقط امیدوارم به هم علاقه‌مند شوند؛

چند روز بعد از آن دیدار «اتفاقی»، محمدرضا شاهدخت جوانش را به حضور خواست؛ پس از سلام و احوال‌پرسی‌های پدر-دختری، با لبخندی تصنعی به شهناز گفت: ثریا می‌گفت موقع ملاقات با ملک فیصل، تو هم بودی و با ایشان نهار خوردی؛

شهناز طوری شاه را نگاه کرد که یعنی «من هم باور کردم بدون هماهنگی شما بوده» (!) و در جواب گفت: بله پدر، جناب فیصل را دیدم؛

محمدرضا عکس دخترش که روی میز بود را قدری جابه‌جا کرد و گفت: نظرت راجع به فیصل چیست؟

شاهدخت ۱۶ ساله خودش را به آن راه زد و گفت: نظرم راجع به چه، چیست؟

شاه با شیطنت نگاهش کرد و گفت: به جهت ازدواج؛

شهناز اخمی کرد که به شدت شبیه اخم‌های عمه اشرفش بود و بی‌درنگ گفت: خیر پدر! علاقه‌ای به ایشان ندارم و بعید می‌دانم ملک فیصل هم نظر متفاوتی داشته باشند؛

پدر تاج‌دارش که انتظار این حجم از صراحت لهجه را نداشت، یکه خورد و گفت: بیش‌تر فکر کن دخترم، شاید...

شهناز میان کلام پدر پرید و گفت: خیر پدر، متشکرم! علاقه‌ای به وصلت با دربار عِراق ندارم، لطفاً اصرار نفرمایید؛

محمدرضا که تمایلی به کدر شدن رابطه با تنها دخترش را نداشت هم دیگر ادامه نداد و به این فکر می‌کرد که «پدرمان چگونه به اجبار فوزیه رِ به عقد ما درآورد و جرأت هم نکردیم معترض شویم که الان ما نمی‌توانیم همان کار رِ با شهناز بکنیم؟» در همین افکار بود که از صندلی‌اش بلند شد و کنار شهناز نشست و پس از نوازش موهایش گفت: باشد دختر زیبایم، مجبورت نمی‌کنم تن به ازدواج با کسی بدهی که تمایلی به او نداری، حتی اگر پادشاه باشد؛

این را که گفت شهناز لبخندی زد و مانند دوران کودکی، پدرش را در آغوش کشید و همین لحظه بود که برق نگاهش، محمدرضا را به فکر فرو بُرد که شاید دل دخترش گرفتار کسی است!

دو سال بعد، ملک فیصل دوم در اثر کودتای ضد سلطنتی در سن ۲۳ سالگی به عنوان آخرین پادشاه عراق از سلطنت خلع شد و پس از اعدام، پیکرش را مُثله کردند و از دیوار وزارت دفاع عراق آویختند.

(ادامه دارد...)


مترسک
پنجشنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۶ ۱۸ نظر

داستان «شاه‌نامه» | میدان شهناز

(آن‌چه گذشت: شاهدخت دورگه)

زمستان ۱۳۲۶ ، تهران ، کاخ نیاوران

مدت کوتاهی پس از استعفا و تبعید رضاشاه بود که فوزیه به بهانه استراحت و بدون کم‌ترین مخالفتی از جانب شاه جدید، ایران را به مقصد مصر ترک کرد و هنگامی هم که با صادر نشدنِ مجوزِ خروجِ شهناز مواجه شد هم اعتراضی نکرد و خود به تنهایی عازم سفر شد؛

محمدرضا در حالی که از پنجره نظاره‌گر برف‌بازی شهناز و ملازمینش بود، گفت: حسین؟ من با فوزیه چه کار کنم؟ شهناز رِ گروگان نگه داشتم بلکه دلش بلرزد و نرود یا حداقل زود برگردد اما الان سه سال است که رفته و خبری هم از وی نیست؛

حسین فردوست سینه‌ای صاف کرد و گفت: به نظر من ایشان خواسته‌ای جز طلاق ندارند؛

شاهِ جوان اخمی کرد و گفت: زبان که دارد! چرا تا الان صراحتاً مطرح نکرده؟

فردوست گفت: وقتی مادری حاضر می‌شود از خیر دیدن دخترش بگذرد آن هم دختر زیبایی مانند والاحضرت شهناز، فکر نمی‌کنم معنای دیگری داشته باشد؛

محمدرضا که هم‌چنان خوش‌بین بود گفت: آن که از بی‌مهری‌اش نسبت به شهناز است، هنوز یادم نرفته که حتی موقع شیر دادن یک بار هم با لبخند نگاهش نکرد؛

حسین فردوست قدری مِن و مِن کرد و گفت: جسارتاً احساس نمی‌کنید این دقیقاً تبعات برخورد خود اعلی‌حضرت و مرحوم رضاشاه کبیر و نسوان دربار با شهبانو بود؟

پهلوی دوم قدری فکر کرد و گفت: اوومم... بد هم نمی‌گویی فردوست، چون تا قبل از تولد شهناز کسی با فوزیه مشکل نداشت؛ حال می‌گویی چه کنیم؟

دست راست شاه بدون تأمل گفت: ملاحظه فرمودید که چند بار سفیر ایران در قاهره و تعدادی از درباریان مورد اعتماد را محض وساطت فرستادیم اما نتیجه‌ای حاصل نشد؛

محمدرضا در حالی که به عکس شهناز نگاه می‌کرد گفت: شهناز چه؟ بیش‌تر نگرانی‌ام بابت شهناز است؛

فردوست لبخندی زد و گفت: این‌که نگرانی ندارد قربانتان گردم؛ اولاً که تمام دربار در خدمت والاحضرت هستند، در ثانی هر کسی هم که بعداً جانشین علیاحضرت شود، اگر بخواهد هم نمی‌تواند در محبت به پرنسس شهناز کوتاهی کند و کم از مادر برایش نخواهد گذاشت، من به شما قول می‌دهم؛

محمدرضا دستش را روی میز کوبید و گفت: حسین! متوجهی شهناز، دختر است و بیش‌ترین وابستگی رِ اول از همه به مادرش دارد؟ همین الان که هنوز اتفاقی نیفتاده دائم بی‌قرار فوزیه است؛

حسین فردوست قدری خودش را جابه‌جا کرد و گفت: این‌که غصه ندارد اعلی‌حضرت! همان طور که رضاشاه شما را چند صباحی به سوییس فرستادند تا کسب علم کنید، شما هم والاحضرت را به خارج بفرستید تا از این حال و هوا در بیایند؛

محمدرضا که انگار باری از روی دوشش برداشته شده باشد، جرعه‌ای آب نوشید و گفت: پیشنهاد خوبی دادی؛ پس به دولت مصر پیام بدهید که درخواست رسمی طلاق رِ کتباً و عمومی صادر کنند تا ما هم بعد از تصویب در مجلس، ترتیب اثر بدهیم؛ ضمناً نباید به روابط فی‌مابین دو حکومت خدشه‌ای وارد شود، ازدواج و طلاق پادشاه نباید مصالح کشور رِ تهدید کند؛ نام تمام اماکنی هم که «فوزیه» هستند به «شهناز» تغییر کند، خوش ندارم از فردا خیابان «شاهرضا» به «فوزیه» ختم شود، باید به «شهناز» برسد!۱

سرانجام در ۲۴ مهر ماه ۱۳۲۷ جدایی محمدرضا و فوزیه رسمی شد و از همین دوران بود که بی‌تابی شهنازِ ۸ ساله شدت یافت و شاه برای التیام شاهدخت کوچکش، او را به پانسیون ماری‌ژوزه سوییس راهی کرد؛ پایان این دوره هم‌زمان با تابستان ۱۳۳۱ و اوجِ قدرت گرفتن محمد مصدق بود که نخست‌وزیر وقت، مادربزرگ و عمه‌های شهناز را تبعید کرده بود که به دستور محمدرضا، دخترش هم تا به ثبات رسیدن اوضاع سلطنت به آمریکا نزد تاج‌الملوک رفت و پس از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، به ایران برگشت.


۱. خیابان شاهرضا: «انقلاب» کنونی / میدان فوزیه یا شهناز: «امام حسین(ع)» فعلی

(ادامه دارد...)


مترسک
پنجشنبه ۹ آذر ۱۳۹۶ ۱۳ نظر

داستان «شاه‌نامه» | شاهدخت دورگه

۵ آبان ۱۳۱۹ ، تهران ، کاخ گلستان ، ساعت ۱۲ ظهر

همان طور که منتظر پشت پنجره ایستاده بود و سبیل‌هایش را تاب می‌داد، اتومبیل ولیعهد را دید که وارد محوطه کاخ می‌شود؛ لبخند رقیقی زد که از پشت آن سبیل‌ها، جز خودش کسی متوجه تغییر حالت لبانش نمی‌شد؛

چند لحظه بعد مستخدم دربار پس از دق‌الباب، درب اتاق کارش را باز کرد و با اضطراب گفت: اعلی‌حضرت! غرض از مزاحمت، والاحضرت محمدرضا قصد شرفیابی دارند؛

با صدای بلند جواب داد: پس تو این‌جا چه غلطی می‌کنی؟ از کِی تا حالا ولیعهد برای دیدار با شاه مملکت باید اجازه بگیرد؟ بگو الساعه بیاید داخل تا از همین پنجره پرتت نکردم پایین!

محمدرضا داخل اتاق شد، مستخدم درب را پشت سرش بست و رفت؛ رنگ به رخسار نداشت و مضطرب بود، نمی‌توانست در چشمان پدرش نگاه کند؛ در همان حال گفت: سلام پدر؛

رضاشاه که دیگر کاسه صبرش لبریز شده بود، گفت: چرا این حالی محمدرضا؟ بچه‌ات به دنیا آمد؟ حالش خوب است؟ پسر است دیگر؟ فوزیه چطور؟ در سلامت است؟

محمدرضا غرق در عرق شد، پاهایش سست شدند و خیلی آهسته و نامفهوم جوابی داد؛

پهلوی اول اخم کرد، از همان اخم‌هایی که دودمان هزار تیمسار را بر باد می‌دهند و گفت: چرا این طور حرف می‌زنی شاهزاده؟ تو مگر وارث تاج و تخت من نیستی؟ من این طور باید کشور را دست تو بسپارم و بمیرم؟ مثل آدم حرف بزن ببینم چی شده؟ اصلاً این چه طرز ایستادن است؟ خیر سرت، نظامی هستی، سرباز صفری که از پشت کوه آمده و دست چپ و راستش را از هم تشخیص نمی‌دهد، از تو صاف‌تر می‌ایستد! 

محمدرضا قوزش را گرفت، سینه‌اش را صاف کرد و با صدای رسا ولی لرزان گفت: جِ جـِ جسارتاً... دُ دُ دختر است...

رضاشاه در جا بر روی صندلی‌اش افتاد، دو دستی بر سرش زد و گفت: وای! وای محمدرضا! وای! می‌دانی اولین بچه یک خاندان سلطنتی دختر باشد، یعنی چه؟

محمدرضا با ترس گفت: خیر، نمی‌دانم؛

موسس دودمان پهلوی با عصبانیت گفت: یعنی من که پدر تو و شاه این کشورم، سرانجام خوبی نخواهم داشت، یا به قتل می‌رسم یا تبعید می‌شوم... وای...

محمدرضا که از این حرف تعجب کرده بود، قدری این پا و آن پا کرد و گفت: آن که خدا نکند اما پدر، شما که به این خرافات اعتقاد نداشتید، چه شد یک دفعه‌ای چنین گفتید؟

شاهِ پدر صدایش را بالا برد و گفت: آخر بعضی از این خرافات یک طور عجیبی‌اند، نمی‌شود دست‌کمشان گرفت، در این مورد هم به دلم برات شده که در نهایت چنین اتفاقی می‌افتد... [قدری صدایش را پایین آورد و ادامه داد:] اسمش را می‌گذارم شهناز؛ شهناز پهلوی؛ بیا این‌ها را هم بگیر، این کادوی زنت، این هم برای شهناز؛

محمدرضا پس از گرفتن کادوها گفت: سپاسگزارم؛ یعنی پدر به عیادت فوزیه نمی‌آیید؟

رضاشاه سرش را بالا گرفت و عاقل اندر سفیه نگاهش کرد و گفت: ولیعهد برایت نیاورده، نکند انتظار داری تبریک بگویم و به توپچی‌های ارتش بگویم برایش توپ در کنند و تمام مُلک را هم ولیمه بدهم؟ همه نقشه‌های من را نقش بر آب کردی، از جلوی چشمم دور شو تا جلوی خدم و حشم یک چیزی بارت نکردم!

پس از تولد شهناز بود که رابطه ناپایدار میان محمدرضا و فوزیه به سردی گرایید، همان ذره‌ای احترام را که خواهرشوهرها، تاج‌الملوک و رضاشاه برای عروس مصریِ دربار قائل بودند از بین رفت و از همان کودکی هم جز خود محمدرضا، فوزیه و عمه بزرگش (شمس) ، محبت خاصی از جانب دیگران، متوجهِ شهناز نبود.

(ادامه دارد...)


مترسک
پنجشنبه ۲ آذر ۱۳۹۶ ۱۴ نظر

داستان «شاه‌نامه» | جدایی قرن

(آن‌چه گذشت: ظهور ثریا - خیابان ریولی - ملکه چشم زمردی - بانوی کودتا - حسرت)

اوایل اسفند ۱۳۳۶ ، آلمان ، منزل پدر ثریا

بعد از سه سال انتظار، سرانجام ثریا در ۲۴ بهمن ۱۳۳۶ تصمیم گرفت دست به تبعید خودخواسته بزند، بدون کم‌ترین مخالفتی از جانب محمدرضا؛ ابتدا به ژنو و سرانجام به آلمان، نزد پدرش؛ در همین ایام اسد اسفندیاری بختیاری، مرتضی یزدان‌پناه (آجودان شاه) و عبدالکریم ایادی از طرف شاه به دیدنش رفتند؛ اسد با لبخندی تصنعی و مهربان نشان دادن خود گفت: ثریا جان، ما و برخی از اعضای سنا و حتی امام جمعه تهران که خطبه عقدتان را خواند، با اعلی‌حضرت جلسات طولانی و پرتنشی داشتیم که متأسفانه هیچ کدام از پیشنهادهای مطرح شده، به تصویب نرسید؛

ثریا اخم کرد و با بی‌حوصلگی گفت: پس عموجان، شاهنشاه برای چه شما را نزد من فرستادند؟

دکتر ایادی میان گفت‌وگوی عمو و برادرزاده پرید و گفت: علیاحضرت! فقط یک پیشنهاد در این میان رد نشد که آن را هم اعلی‌حضرت منوط به موافقت شما کردند؛

ثریا با ناامیدی گفت: چه؟

عبدالکریم با ترس لبخندی زد و گفت: این‌که شما رضایت به ازدواج مجدد شاهنشاه بدهید و با ضمانت شخص شخیص ایشان هم‌چنان هم بانوی اول دربار خواهید ماند؛

ثریا خنده‌ای از سر استهزا زد و گفت: هرگز! هرگز! هرگز!

ایادی با لحن خاص خود ادامه داد: اما بانوی من! ملکه مادر هم رضایت دادند که بعد از خودشان، رضاشاه مجدداً عیال اختیار کنند و هم‌چنان هم مقامشان حفظ شد...

ثریا با عصبانیت میان کلامش پرید و با صدای بلند گفت: آقای دکتر! شما که پزشک مخصوص دربار هستید و از زیر و بم این خاندان مطلعید چرا این حرف را می‌زنید؟ اولاً ایشان تاج‌الملوک هستند و من ثریا، در ثانی ایشان اگر هم‌چنان جایگاهشان حفظ شده بابت ضمانت رضاشاه نبوده بلکه بابت پسر تاج‌دارش است که هم‌چنان ملکه مادر است، خودتان هم خوب می‌دانید که اگر همسر اعلی‌حضرت برایش پسر بیاورد، او خود به خود ملکه دربار می‌شود و از من فقط اسمی می‌ماند و بس!

سرانجام پس از اعلام اسد بختیاری به دربار مبنی بر عدم موفقیت در کسب رضایت برادرزاده‌اش، در روز ۲۴ اسفند ۱۳۳۶ ، طلاق سلطنتی پس از تصویب در مجلس شورای ملی، از طریق نطق رادیویی اعلام عمومی شد؛ در هنگام پخش این خبر بود که محمدرضا پشت پنجره اتاق کارش رفت و سیگاری روشن کرد و به نقطه نامعلومی خیره شد...

و بالاخره در حالی که چند بار به بهانه‌های مختلف امضای سند جدایی را عقب انداخته بود نهایتاً در روز ۱۶ فروردین ۱۳۳۷ پس از چند دقیقه تماشای قاب عکس ثریا که بر روی میز کارش در کاخ گلستان بود، راضی به امضا شد؛ همین جا بود که به علت بغض قادر به تکلم صحیح نبود و صرفاً با حرکات دست و سر، منظورش را منتقل می‌کرد، طلاق‌نامه را با دستی لرزان امضا کرد و از آن پس تا قبل از ازدواج با فرح دیبا، هر صبح قبل از انجام هر کاری، ابتدا آلبوم عروسی‌شان را نگاه می‌کرد و بعد روز کاری را آغاز می‌کرد...

ثریا که حال دیگر «پهلوی» نبود و مجدداً «اسفندیاری بختیاری» شده بود، به دنبال علاقه قدیمی‌اش یعنی بازیگری رفت و در هالیوود مشغول به کار شد؛ در همان زمان بود که با کارگردانی ایتالیایی به نام فرانکو ایندووینا ازدواج کرد ولی چندان عمری از این زندگی نگذشته بود که در سال ۱۳۵۱ فرانکو در اثر سانحه هوایی درگذشت...

نهایتاً ثریا در سوم آبان ۱۳۸۰ در ۶۹ سالگی در پاریس درگذشت و تمام اموالِ ۴۰ الی ۵۰ میلیون یورویی‌اش صرف امور خیریه شد.


(پایان فصل ثریا)

(هفته بعد با فصلی تازه در خدمتم)


مترسک
پنجشنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۶ ۱۲ نظر
مطالب اخیر