۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «داستان» ثبت شده است

داستان «پسرک»

همه چی از اون جایی شروع شد که دل این مترسکِ دست و پا بسته، گرفتار یه دخترک سبزه با موهای مشکیِ پر کلاغی و چشمای تا حدودی کوچیک، شد؛ چند سالی طول کشید تا بتونه بهش نزدیک بشه، توی این مسیر هم... خیلی چیزا تغییر کرد؛ اون پسرک شر و شیطون، آروم شد و‌ کم حرف‌تر از قبل، مثل دخترک؛ مریدِ مازیار خانِ فلاحی شد چون که دخترک دوستش داشت؛ بگذریم؛

گذشت و گذشت تا به مانند اون فایل دانلودی که 99 درصد می‌شه، رسید به یک قدمی‌اش؛ اما مثل همون فایل که به 100 درصد نمی‌رسه چون از هاست سایت منبع حذف شده، همون جوری هم مجنونِ مقیم مزرعه به لیلاش نرسید؛ چون خطاهای بدی ازش سر زد که باعث دور و دورتر شدنش از سرمنزل مقصود، شد؛

اون موقع داغ بود نفهمید چی سرش اومده؛ یه مدت که گذشت، تازه فهمید اون روزی که برای اولین و آخرین بار، فقط هم برای چند دقیقه حضوری با هم دیدار داشتن، آخرین بهترین عصر زندگی‌اش بوده و بعد از اون دیگه یه روز خوش هم ندید که ندید؛

وقتی دخترک رو از دست داد، فقط دو تا مونس و مُسَکِن برای قلب یخی‌اش مونده بود: یه عکس یادگاری و آقای خواننده‌ی گیسو بلندِ جو گندمی؛

از اون روزان و روزگاران گذشت و پسرک بالاخره موفق شد نیمچه رابطه‌ای رو استارت بزنه اما... هنوز ته دلش پیش دخترک بود؛ مدتی گذشت و وجدان درد امونش نداد، احساس خیانت و حق‌الناسی که به گردنش بود بدجوری اذیتش می‌کرد و چون نمی‌خواست جواب خوبی‌هاش رو با بدی بده، ترجیح داد جدایی اتفاق بیفته به جای دلخوری [این خانوم همونیه که تقریباً همه شما به خوبی می‌شناسیدش و گاهی سراغش رو از من می‌گیرید] ؛

و امروز، بیش‌تر از هر زمان دیگه‌ای به فکر دخترکه، دخترکی که هر چند کوتاه ولی موثر توی زندگی مترسک اومد و رفت اما جای خالی‌اش هنوز اندازه یک دنیا براش دردناکه و هنوز وقتی می‌بیندش قلبش تند و تند می‌زنه و یه آه عمیق ضمیمه‌اش می‌کنه و نگاهش رو هی ازش می‌دزده که مبادا با نگاهش آزار ببینه؛ گذر زمانی که همه می‌گفتن باعث درمانش می‌شه و رابطه کوچیکی که همون همه می‌گفتن قوی‌ترین پادزهره، نتیجه معکوس دادن و جز غمگین‌تر شدن، فایده‌ای به حال دل خسته پسرک، نکردن؛

و پسرک موند و دلِ خونش و صدای خسته‌اش و لحن تلخش و گیتار ناآرومش و ترانه‌ای که ترجیع‌بندش مکمل همه این‌هاست: منم اون مترسکی که شدم عاشق کلاغا، واس من ابد بریدن میون حصار باغا، آخه این صورت زشتو کی به من داده خدایا؟ آدما رو دوست ندارم، عاشق شمام کلاغا...

(بشنوید اما باور نکنید این داستان سرشار از دیوانگی رو)

مترسک
پنجشنبه ۲۴ فروردين ۱۳۹۶ ۳۸ نظر

داستان «ثریا»

با دقت نگاه می‌کرد و زیر لب می‌گفت: این؟ نه! این یکی؟ یه جوریه، نه! این خوبه ها اما نه! اینم؟ مفت نمی‌ارزه که! این؟ آهااان، این خوبه!

گفت: سلام، چند؟

مبینا گفت: 500 تومان؛ خوبه؟

در حالی که چشماش برق می‌زد گفت: هر چند یه خورده گرونه اما می‌ارزه!

مبینا گفت: بچه مایه‌داری دیگه، برای امثال تو اینا پول خرده، برای من ولی چرخ زندگیمه؛

یه مقدار به چشماش خیره شد و گفت: شوهر داری؟

مبینا بلند بلند خندید و گفت: شوهر؟ دلت خوشه ها! از دار دنیا یه پدر داشتم که چند سال پیش «اُور دوز» کرد و مُرد، شوهر ننه‌ام هم نمی‌ذاره مادرم منو ببینه؛ اصلاً اینا به تو چه ربطی داره؟ چرا پرسیدی؟

در حالی که صداش می‌لرزید گفت: من یه نامزدی داشتم اسمش ثریا بود، دو روز قبل از عروسیمون تصادف کرد و رفت؛ خیلی دوستش داشتم و از اون موقع دیگه نتونستم کسی رو به زندگیم راه بدم و فقط گهگاهی...

مبینا پرید توی حرفش گفت: خب، خدا بیامرزدش ولی اینا به من چه؟

گفت: دِ نمی‌ذاری بگم که! آخه چشمات عین اونه؛ به عمرم فقط چشمای ثریا رو این رنگی دیدم و حالا تو دومین نفری؛

مبینا که دیگه خسته شده بود گفت: پسر جون، مشتری نیستی! برو رد کارِت بذار نون در بیاریم؛

گفت: ببین منو، 500 که هیچ، کل زندگیم رو به پات می‌ریزم؛ چنان بهشتی برات بسازم که دیگه تمام گذشته‌ات و همین الانت رو فراموش کنی و کسی هم چپ نگاهت کرد خودم چپه‌اش می‌کنم!

مبینا گفت: مطمئنی حالت خوبه؟ چیزی زدی؟ ساقی‌ات جنس خوب بهت رسونده ها! باو ولمون کن بذار بریم سر کار و زندگی‌مون؛

گفت: تو به این لجنی که توشی میگی زندگی؟ عشق می‌دونی چیه؟ در یک نگاه عاشقت شدم، کوتاه بیا؛ خانوم خودم بشو، عین ملکه‌ها زندگی کن؛ دست به سیاه و سفید هم نمی‌زنی؛

مبینا که دیگه عصبانی شده بود یه چاقو از کیفش درآورد گفت: یا دست از سرم بر می‌داری یا با همین تیزی بفرستمت پیش ثریا جونت؟

یه آه عمیق کشید و سری به نشان تأسف تکون داد و گفت: باشه، خودت نمی‌خوای راحت زندگی کنی دیگه به من ربطی نداره اما برای این‌که بفهمی چقدر برام عزیز بودی بدونِ این‌که چیزی ازت بخوام این 500 تومان رو تمام و کمال بهت میدم، برو به همون کار و زندگی کوفتیت برس!

مبینا هم پول رو گرفت، شمرد و گفت: باز دمت گرم اون قدری مرد هستی که پول وقتی که ازم گرفتی رو بدی؛ راستی معلومه نامزدت رو خیلی دوست داشتی، برای ازدواج برو دنبال دختری که لایق جانشینی‌اش باشه و نه کسی مثل من؛ خداحافظ.

پیاده شد و در حالی که در ماشین رو می‌بست دوستش پرسید «عه، چی شد؟» و مبینا در جواب گفت: هیچی بابا، یارو دیوونه است!

(مبینا یک روسپی بود)

مترسک
شنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۵ ۱۶ نظر

داستان «خواب از خواب»

خواب بودم، کابوس می‌دیدم، از شانس بدم بختک هم روم افتاده بود، توی همون خواب یه دفعه خوابم بُرد، وسطای اون خواب دومیه یه کابوس دیگه دیدم، خودم فهمیدم همه‌اش داره توی خواب می‌گذره، از همیشه هوشیارتر بودم، از همیشه بیش‌تر می‌فهمیدم، تلاش کردم بیدار بشم اما دیدم نمی‌شه چون اول باید از دومی بیدار شم و وقتی از شر بختکی که توی اولی گریبانم رو گرفته رها شدم، تازه اون موقع کلاً بیدار بشم، اما نمی‌شد، خواب دومی خیلی عمیق بود، سیاه‌ترین رنگ سیاهی بود که به عمرم دیده بودم، شب‌تر از هر شبی که دیده بودم، انگار که زمین دهان باز کرده باشه جسمم فرو رفت توش اما خودم هنوز روی تخت بودم، بدن خودم رو از بالا می‌دیدم، اه چقدر از این زاویه بی‌ریختم، نمی‌دونم شاید خواب سومی بود، نمی‌دونم چی بود اما هر چی که بود بار اولی بود که اون حالت رو تجربه می‌کردم، سبک شده بودم، عین پر پرنده، نه پر پرنده هم باز سنگین‌تره، مثل هوا شده بودم، سبک‌تر از سبک، وسط اون همه سیاهی چشمم به یه نقطه سبز افتاد، گفتم نقطه سبز در جهنم سیاهی نعمته، دستمو گرفتم سمتش، عین قاصدک افتاد توی مشتم، وقتی مشتم رو باز کردم یه نور سفید زننده‌ای خورد تو صورتم، چند لحظه فقط سفیدی محض دیدم، یه دفعه زیر پام یه پل چوبی خیلی پهن و البته طولانی دیدم، همونو رفتم جلو، رفتم و رفتم و رفتم، همین جوری که می‌رفتم پل تنگ و تنگ‌تر شد، به حدی تنگ شد که دیگه مجبور شدم از پهلو راه برم، پل معلق شد، به زور می‌تونستم راه برم، یه نگاه به پشت سرم انداختم دیدم همه پل تا قبل من خراب شده ریخته پایین، هر یه قدم که بر می‌دارم چوب زیر قدم قبلیم می‌ریزه پایین، یه نگاهی به روبه‌روم انداختم، دو تا ساختمون بودن، هیچ فرقی از هیچ نظری باهم نداشتن، اما نسبت به یکی‌شون حس بدی داشتم ولی اون یکی رو دوستش داشتم، اومدم قدم بعدیم رو بردارم دیدم دیگه پام روی اون پل جا نمی‌شه، ترسیدم بیفتم، هنوز کلی راه مونده بود و نمی‌تونستم بقیه‌اش رو بپرم، توی اون شرایط فقط یه جمله سه کلمه‌ای به ذهنم رسید، گفتم «خدایا غلط کردم»، یادم نمی‌اومد چه غلطی کرده بودم که بابتش باید اون حرفو می‌زدم، اما تنها حرفی که به نظرم رسید همون بود، یک ثانیه بعد کل اون محیط سفید رنگ با پل معلق چوبیش و اون دو تا ساختمون مرموز از بین رفتن و دوباره برگشتم به اون فضای سیاه، یه خورده گذشت و اون سبکی عجیبم هم از بین رفت، دیگه بدنم رو نمی‌دیدم، مثل همیشه شده بودم، توی خواب چشممو باز کردم، از خواب دومی بیدار شدم، برگشتم به خواب اولی و ادامه کابوس و بختکی که هنوز روم بود، عین این فیلما محکم از جام پریدم، کل بدنم خیس عرق شده بود، انگار که چند ساعت زیر بارون ایستاده باشم، لباسم به تنم چسبیده بود، برگشتم به تختم نگاه کردم، مثل این دیوونه‌ها به خودم دست زدم، به همه جای بدنم دست زدم، سانت به سانتش رو لمس کردم، تا حالا از لمس خودم تعجب نکرده بودم، می‌ترسیدم دوباره بخوابم، ساعت رو نگاه کردم دیدم 6:30 صبحه، ساعت 12 هم خوابیده بودم، اوه بسه دیگه به اندازه کافی خوابیدم، رو کردم به خدای بالای سرم گفتم «الهی شکرت»، یه نفس عمیق کشیدم، از تخت اومدم پایین و رفتم روی بالکن، روشن و روشن‌تر شدن هوا رو تماشا کردم، به اتفاقات دیشب فکر کردم، از اون به بعد هر شب قبل خواب بهش فکر می‌کنم، از اون ماجرا الان 10 سال می‌گذره، هنوز هم فکرم درگیرشه... .

(به نظر شما من الان زندم یا مُرده؟)

مترسک
پنجشنبه ۳ دی ۱۳۹۴ ۳۶ نظر

داستان «خودزنی»

بعد از مدت‌ها رفتن کافی‌شاپ؛ چند دقیقه گذشته بود که لیلا شتاب‌زده گفت: عه! پگاهه که! سلام عزیزم، شما کجا این‌جا کجا؟ راستی معرفی می‌کنم: بردیا > پگاه ، پگاه > بردیا!

پگاه هم که حسابی غافل‌گیر شده بود گفت: سلام لیلا جون، خوبی عزیزم؟ منتظر دوستم هستم، این‌جا هم جای خالی پیدا نکردم منتظرش بشینم؛ با لحنی سنگین ادامه داد: خوش‌وقتم جناب؛

بردیا مات و مبهوت شده و رنگ از رخسارش پریده بود، به زور آب دهانشو قورت داد گفت: سلام، ممنونم، به هم‌چنین؛

لیلا گفت: خب، این‌که کاری نداره! بیاید بشینید همین جا پیش ما، غریبه که نیستید، بیش‌تر هم خوش می‌گذره؛

از لیلا اصرار و از پگاه انکار، نهایتاً پگاه نشست سر میزشون و دائم به دوستش زنگ می‌زد ببینه کجاست؟ لیلا هم که خیلی وقت بود بردیا رو ندیده بود دست بردیا رو محکم گرفته بود، ولش هم نمی‌کرد؛ اما بردیا... تمام مدت سرش پایین بود و گهگاهی یه لبخند مصنوعی تحویلِ لیلا می‌داد، دستاش هم به خاطر استرس یخ کرده بودن؛ هر چی لیلا بیش‌تر دستشو توی دستش نگه می‌داشت، دست بردیا بیش‌تر یخ می‌کرد؛ لیلا فهمیده بود یه چیزی شده اما نمی‌خواست جلوی دوستش حرفی بزنه؛ عمق فاجعه اون‌جا بود که وقتی پگاه کلمه‌ای حرف می‌زد... از درون دردش می‌گرفت انگار که دارن شکنجه‌اش میدن؛

چند دقیقه‌ای گذشت و نهایتاً دوست پگاه تماس گرفت معذرت‌خواهی کرد گفت که مشکلی پیش اومده نمی‌تونه بیاد؛ سه نفری سر یه میز موندن و سفارششون رو دادن؛ توی همین احوالات بود که موبایل لیلا زنگ خورد، رفت بیرون جوابش رو بده؛ بردیا و پگاه تنها موندن؛

پگاه سرشو چرخوند سمت بردیا، آروم صداش کرد: بردیا؟

بردیا اما جرأت نکرد سرشو بلند کنه، همون جوری که میز رو نگاه می‌کرد با صدای لرزان گفت: بله؟

پگاه یه خورده سرشو برد جلوتر گفت: چند وقته باهاشی؟

بوی عطرش دنیای خاطره رو برای بردیا زنده کرد؛ دیگه نتونست نگاهش نکنه، سرشو چرخوند سمت پگاه، چند لحظه‌ای چشماشون توی هم قفل شد، بردیا ناخودآگاه خیره شد به موهای مشکی پگاه، زبونش بند اومد، به زور گفت: یه سالی هست؛ تو چی؟ از تنهایی در اومدی؟

پگاه تا دید که لیلا داره میاد، صورتشو چرخوند سمت گوشیش، یه خورده هم موهاشو داد تو، صداشو صاف کرد و انگار نه انگار با هم حرفی زدن؛ لیلا که نشست گفت: ببخشید، خواهرم بود، می‌خواست قیمت کیفی که تازگیا خریدم رو بپرسه و یه سری سوالای این تیپی؛ سفارش‌هاشون آماده شد؛ تمام مدت بردیا ساکت نشسته بود، سرجمع 10 کلمه هم صحبت نکرد؛ موقع برگشت باز با اصرارای زیاد لیلا، پگاه راضی شد که باهاشون برگرده؛ بردیا راننده، لیلا صندلی جلو و پگاه صندلی عقب؛

پگاه تا اومد بشینه گفت: ای بابا، این در عقب که هنوز... نه یعنی، چیزه... اوم، منظورم اینه که در عقب چرا بسته نمی‌شه؟

لیلا خندید گفت: از بس این بردیا فراموش‌کاره، خیلی وقته در عقب مشکل داره اما هنوز به یه تعمیرکار خوب نشون نداده، باید یه خورده محکم ببندی؛

بردیا یه نفس عمیق کشید، گفت: چشم، همین فردا نشون میدم؛

قرار شد یه خورده بچرخن و بعدش بردیا خانوما رو برسونه خونه‌هاشون؛ بعد از خداحافظی با لیلا، رفتن سمت خونه پگاه؛ چند لحظه‌ای سکوت عجیبی کل فضای ماشین رو گرفته بود، روی پیشونی بردیا قطره‌های عرق نشسته بود؛

چند دقیقه بعد پگاه گفت: چیه بردیا؟ می‌ترسی به لیلا بگم یه مدت باهم بودیم؟ نترس حرفی نمی‌زنم؛ جواب سوالتم الان میدم: نه هنوز تنهام، با کسی نیستم؛

بردیا یه جای خلوت زد کنار، گفت: پگاه بیا جلو؛

پگاه نشست جلو گفت: چی شده؟

بردیا خودشو چرخوند سمت راست و گفت: تو از کجا لیلا رو می‌شناسی؟

پگاه گفت: کلاس زبان باهم می‌رفتیم؛ بردیا طفره نرو، چی می‌خوای بگی؟

بردیا هول شد گفت: نه... چیزه... نه هیچی نمی‌خوام بگم، همین جوری یه سوال بود فقط؛

پگاه گردنشو کج کرد، طوری که گوشواره بزرگش معلوم شد، گفت: دوستش داری؟

بردیا تا نگاهش به گوشواره پگاه افتاد از تعجب شاخ درآورد و گفت: راستش... روز اولی که دیدمش یاد تو افتادم، حتی اون اوایل چند باری کم مونده بود اشتباهی صداش کنم «پگاه»! می‌گفتم «پِـ... نه یعنی لیلا»! راستی این همون گوشواره‌ایه که من برات گرفتم؟

پگاه گفت: مگه شک داری؟ کلاً چند تا آدم خل و چل مثل تو توی دنیا پیدا می‌شه که موقع اولین قرار گوشواره به این گرونی بخره؟!

بردیا گفت: خب... تو که گفتی دیگه حسی بهم نداری، پس چرا...

پگاه پرید توی حرفش و محکم گفت: دیگه فضولیش به تو نیومده! هنوزم سر حرفم هستم، حسی بهت ندارم... گوشی پگاه زنگ خورد، خونه کارش داشتن باید زودتر برمی‌گشت، بعد از تلفن ادامه داد: حالام بیش‌تر از این حرف نزن، کسی ما رو ببینه... منظورم دوست و آشناهای تو و لیلاست، برات گرون تموم می‌شه، همه که مثل من دهانشون قرص نیست، الانم میرم عقب تو هم منو زود برسون؛

بردیا هم که مونده بود چی بگه، فقط گفت: باشه؛

وقتی از هم جدا شدن بردیا تا مقصد دائم آهنگای غمگین پلی کرد و پگاه هم رفت توی اتاقش در رو بست؛ یه مدت طولانی فقط گوشواره‌اش رو نگاه کرد، یه آه عمیق کشید و توی دلش گفت: تقصیر خودت بود بردیا، دوستت داشتم اما با ندونم کاریات، خرابش کردی؛ حالا من تنهام و خودتم... عملاً تنهایی، به یاد من با یکی دیگه‌ای، داری خودزنی می‌کنی؛ امروزم تو نگاهت خوندم که...

(عشق اول چون نهد معمار کج، تا ثریا می‌رود احساس کج)

مترسک
پنجشنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۴ ۱۷ نظر

داستان «گیتاریست»

بین خونه تا محل کار سحر، سر جمع یه چهارراه و یکی-دو تا کوچه فاصله بود، همیشه هم پیاده مسیرشو طی می‌کرد؛ یه روز که داشت طبق معمول می‌رفت سر کار و احتمالاً توی ذهنش داشت دو دو تا-چهارتا می‌کرد که حقوق این ماهش رو بگیره و به علاوه پس‌اندازش کنه مجموعاً پولش چقدر می‌شه و آیا می‌تونه بالاخره موبایلی که نشون کرده رو تهیه کنه یا نه (؟) که صدای یه ساز و آوازی رو شنید، سرشو برگردوند به طرف راست دید یه پسر تقریباً 30 ساله با پیراهن مشکی و موهای پرکلاغی که تا روی شونه‌اش اومده و تمام مدت هم سرش پایینه، روی پله‌های خونه قدیمی و خالی از سکنه‌ای نشسته و داره گیتار می‌زنه و همراه باهاش می‌خونه «اگه یه روزی نوم تو، تو گوش من صدا کنه...»؛ چند لحظه‌ای توقف کرد و یه لبخند رضایتی روی صورتش نشست و از کیفش هزار تومان برداشت گذاشت جلوش و رفت؛ شب موقع برگشت دید که پسر هم‌چنان اون‌جاست و یه جماعتی مقابلش ایستادن و هر کسی یه مبلغی براش می‌ذاره و زیر لب باهاش همراهی می‌کنن که «جان مریم چشماتو وا کن، سری بالا کن...» و کل خستگی روزش در رفت، دست کرد توی کیفش و یه دونه هزار تومانی نو و تا نخورده که هنوز نوشته‌هاش برجسته بود رو براش گذاشت و رفت؛
فردا و پس‌فردا و روزهای بعدشم باز به همین ترتیب بود، پسر روی پله‌های همون خونه متروکه جا خوش کرده بود و تمام روز مشغول نواختن و خوندن قطعات معروف با گیتارش بود و سحر هم هر دفعه می‌دیدش یه مبلغی جلوش می‌ذاشت، هزار، دوهزار و گاهاً پنج‌هزار تومان؛ تا این‌که یه بار سحر زودتر از همیشه از خونه بیرون زد و وقتی رسید پسر در حال کوک کردن سازش و مرور کردن شعرا بود و هیچ‌کسی جز خودشون دو تا اون حوالی نبودن، سحر ایستاد جلوش و بعد از چند لحظه سنگینی نگاهش باعث جلب توجه پسر شد، سرشو گرفت بالا و بالاخره سحر صورتش رو دید، صورتی کشیده و استخونی با یه ته‌ریش مختصر و البته چشمای آبی؛ یه غم نابی انتهای نگاهش موج می‌زد، یه خورده جابه‌جا شد و چشم سحر گره خورد به جای تیغی که روی رگش افتاده بود، به نظر تازه می‌اومد؛
توی همون لحظات پسر صداشو صاف کرد و گفت: ببخشید، سیم‌شو تازه عوض کردم هنوز درست و حسابی کوک نیست، یه خورده هم سرما خوردم صدای سرحالی ندارم؛
سحر به زور نگاهشو از دست پسر دزدید و گفت: «شهزاده رویا» رو بلدی؟
پسر گفت: آره اما گفتم که...
سحر پرید توی حرفش گفت: مهم نیست! کوک و ناکوکش اهمیتی نداره، اگه بلدی بزن و بخونش، خواهش می‌کنم ازت؛
پسر گفت: خانوم نیازی به خواهش نیست، چشم هر چی شما بگید؛
مشغول شد، سیمای گیتارش به ارتعاش افتادن و همراه با یه نیم‌چه بغضی خوند که «دیدم تو خواب وقت سحر، شهزاده‌ای زرین کمند...» و نم‌نم پاهای سحر شُل شد، نتونست مقاومت کنه و رفت چند قدمیش، پاشو از کفش درآورد، چهار زانو پایین‌پله‌ها نشست، سرشو تکیه داد به دیوار بغل دستش و در حالی که تمام مدت محو فیزیک پسر موقع کارش بود و چشم ازش بر نمی‌داشت، عین ابر بهار اشک ریخت و زیر لب زمزمه‌اش کرد و جایی که میگه «شهزاده رویای من، شاید تویی» رو بلند و هم‌صدای پسر خوند؛ تموم که شد از جاش بلند شد، کفششم پوشید، اشکاشو پاک کرد و یه تراول 50 هزار تومانی گذاشت جلوی پسر و گفت: «نوش جونت» و رفت؛
چند قدمی دور نشده بود که دوباره برگشت و بهش گفت: آقا؟
پسر گفت: بله؟
رنگ آبی چشماش حواسشو پرت کرد، حرفاش یادش رفت و گفت: هیچی، ببخشید؛
چند روزی گذشت و هر روز کمافی‌السابق از اون مسیر رد می‌شد و مبلغی بهش می‌داد؛ تمام روز بهش فکر می‌کرد؛ به چشمای آبیش، به موهایی که دست نسیم آشفته و پریشونش کرده، به دستی که تیغ روش یادگاری کشیده بود، به نگاهی که تا صداش نکنی هرگز جایی جز کف پیاده‌رو و گیتارش رو نمی‌بینه، به صدایی که همیشه ناراحته و بغض داره، دائم فکرش مشغولش بود؛
اما یه روز صبح که طبق معمول داشت همون مسیر رو طی می‌کرد، دید که دیگه خبری ازش نیست، شب هم به هم‌چنین، فردا صبحشم نبود، شب از تمام کسبه اون محل که ممکن بود ازش خبری داشته باشن سراغ‌شو گرفت و پرسید این پسر گیتاریسته کجا رفته، می‌دونید؟ اونا هم طبیعتاً اطلاعی نداشتن و دیگه هیچ وقت حتی اتفاقی هم ندیدش، انگار آب شده رفته باشه توی زمین...
(و یاد این بیت افتاد که «از خواب شیرین ناگه پریدم، او را ندیدم دیگر کنارم به خدا»...)
مترسک
پنجشنبه ۵ آذر ۱۳۹۴ ۱۸ نظر
مطالب اخیر