ورودی کاخات (!) سعدآباد

صباح یوم قبل که گذشت با قوم و خویش‌مان که قربان‌شان شویم تصمیم همایونی‌مان بر این گشت که اندکی از ولایت‌مان دوری جسته و تا همین پایتخت دود و گوگرد یعنی طهران روان گردیم به قصد زیارت کاخات (!) سعدآباد؛ از آن جایی که ما بسیار رند تشریف داریم به وقت 12 ظهر افتخار داده و قدوم مبارک‌مان را بر عیش‌گاه شاهان و ملکه‌ها و ولیعهدهای اسبق و نیز «آفیس» ریاست جمهوری فعلی نهاده و دیدگان‌شان را بر جمال خود مشرف و مزین نمودیم؛ این شما و این هم سفرنامه مترسک‌الممالک:

به سبب علاقه حضرت‌مان به «اتول» نخستین عمارتی را که ملاقات نمودیم موزه اتومبیل‌ها بود و دهان‌مان عینهو اسب آبی باز مانده و محو زیبایی و جلال و جبروت این تکه آهن‌های لَوَند (!) گشتیم که به دلیل شلوغ نگشتن فضا و چون علم به این موضوع داشتیم که تماشای همه اینان زمان گران‌بهای‌تان را به فنای عظمی می‌دهد فقط گزیده‌ای را منتخب نموده و برای‌تان می‌آپلودیم:

به این می‌گویند یک مرسدس اوف‌ناک! اوف بر سازنده‌اش باد، اوف!

بخشی از تفریح سالم و خیلی معمولی خاندان [سابق] سلطنتی

تشریفات هم تشریفات قدیم!

ما به داشتن ماکتش هم راضی‌ایم، هعی...

پس از آن به سمت کاخی که بدان «ملت» همی گفتند و بعداً فهمیدیم که نام اصلی‌اش «کاخ سفید» بوده رهسپار گشتیم و به خارجکیان جمع پُز همی دادیم که «میان کاخ سفید شما و کاخ سفید ما تفاوت از زمین تا آسمان است» و یقین بدانید که «کاخ سفید» ما «کاخ سفید»تر از «کاخ سفید» شماست (!) و ناگفته نماند که همین عمارت مجلل بیش‌ترین زمان را از ما گرفت و طبیعتاً بیش‌ترین «سلکشن» تصاویر هم متعلق به همین اقامتگاه قدیم محمدرضاشاه [سابق] پهلوی و اهل و عیال می‌باشد؛

معرفی می‌کنیم: دوستان > پای شاه ، پای شاه > دوستان! ضمناً دنبال بالای تنه ایشان نگردید، ما گشتیم، نبود!

مجسمه آرش کمانگیر بزرگوار که تعدادی طفل خردسال وی را با اسباب‌بازی اشتباه گرفته و از آن صعود کردند :|

نیم‌تنه پادشاه و ملکه و ولیعهد، همگی با قید اسبق؛ ناگفته نماند که عکس هم بی‌کیفیت نیست، با 4ایکس زوم گرفته شده!

بزرگ‌ترای عکس قبلی، روی زمین؛ خسته بودن، می‌فهمی؟ خسته!

میز نهارخوری «خودمونیا»؛ خیلی هم عالی

میز کار ایشان مزین به پرچم و مجسمه سوار بر اسب‌شان؛ حتماً باید گفته شود خیلی‌ایکس زوم نمودیم یا معلومه؟

سقف طلا و لوستر بالای سر عکس قبلی

گویا شیء وسط میز هدیه الیزابت دوم (ملکه فعلی بریتانیا) می‌باشد؛ شانس آوردیم علیامخدره همراهمان نبود وگرنه حتماً طلبش می‌کرد :/

نامش «بازگشت قابیل از شکار» بود؛ روایت هست پس از انعقاد پیمان مرزی سنه 1975 الجزایر فی‌مابین دولت‌های ایران و عراق، این را به طرفین پیشکش نموده‌اند، ارتباط مجسمه مذکور و واقعه گفته شده را با رسم شکل توضیح دهید...

دستگیره  فوق با دستگیره ما تنها یک فرق کوچک دارد و آن هم نقش تاج بر رأسش است؛ تفاوت صغیری‌ست، نه؟

میز تحریر ماری‌آنتوانت ملکه پیشین فرانسه در طهران! ظاهراً فرح پهلوی موفق گشته در یک حراجی به چنگ آوردش

لابی کاخ سفید؛ تنها قسمت سفید «کاخ سفید» یکی سقف این‌جا بود و دیگری نمای بیرونی‌اش!

پیانوی خاصی که هنرمندان روسی به این شمایل آرایشش دادند و در گوشه سمت چپ تصویر بالایی هم موقعیتش مشخص است

طبقه بالای «کاخ سفید» Made in Vatan !

یک «خودکی» یا آن گونه که باب گشته و بدان «سلفی» همی‌گویند

پس از صرف یک بَرّه درسته به عنوان طعام نهار و بلعیدن یک هویج‌بستنی به عنوان «پس‌غذا» نوبتی هم که باشد نوبت موزه استاد معظم و معزز و مکرم و منور، محمود فرشچیان که فدای‌شان گردیم، بود که دست بر قضا همین ایام، رونمایی از دو شاهکار تازه ایشان می‌باشد و پس از خروج ما از موزه، دیگر فردی از افراد بشر را راه ندادند زیرا باید محل برای حضور مقامات عالیه و «خبرپراکنان» عزیزمان مهیا می‌گشت، که وقتی علت حضور ما و علت غیبت خود را جویا شدند پاسخ شنیدند که چون مترسک‌الممالک حساب‌شان از بقیه جداست!

ورودی گنجینه مزبور؛ آن دوستان‌مان که با ساختمان درگیرند (!) مشغول آماده‌سازی فضا برای مهمانان ویژه مراسم بودند

این‌جا همان محوطه «فتو»ی قبلی است منتها با محوریت «رخش» بی‌قرار و نوستالژیکی که سمت راست قضیه آرام گرفته!

روز پنجم آفرینش؛ یک شاهکار بی‌بدیل

بدون شرح و محشر ^_^

به سوی موزه ظروف راهی گشتیم که در طی طریق، با منظره جذاب زیر روبه‌رو گشتیم؛ آشیانه یک جفت پرنده عاشق یحتمل به اتفاق فرزندان‌شان:

خیلی زوم نمودیم اما این چیزی از ارزش‌های هنری کار ما نمی‌کاهد!

و سرانجام موزه ظروف! از آن‌جایی که ما مذکر تشریف داریم و از آن‌جاتر (!) که غالب ذکور نسبت به ظروف احساس خاصی ندارند و بدان سبب که ما نیز مستثنی نیستیم، تنها موردی که بسیار جلب توجه‌مان را نمود همین بشقابی‌ست که به مناسبت جشن‌های 2500 ساله به مهمانان کادو داده‌اند و یک سوال دائمی برای 862543ـمین بار ذهن‌مان را همی قلقلکاند که آخرین پادشاه این مرزوبوم چگونه حساب کرده بود که دقیقاً 2500‌ـمین سال شاهنشاهی ایران مصادف با ایام حکومت خویش گشته بود؟

از حق نگذریم این تاج یک اثر هنری بالفطره است

پس از آن که چند گامی رو به ناکجاآباد پیمودیم چشم‌مان به دفتر مدیریت مجموعه افتاد که کاش می‌شد درونش را هم دید، بیرونش که زیبایی محض بود؛

مقصد بعدی‌مان «کاخ سبز» بود که گویا اقامتگاه سرسلسله پهلوی یعنی رضاشاه بوده اما ما چون اصولاً از نعمت عقل سالم در بدن سالم بی‌بهره‌ایم (!) به جای مسیر صاف و هموار از پشت همین مرکز ریاست، عزم سفر نمودیم و حالا در گذریم از آن که به قدری درخت بود که نشد جنگل را ببینیم (!) اگر غلط ننماییم آخرین کسی که پای در آن خطه بی‌نظیر نهاده بود اسب خود رضاشاه بوده که به قصد چرا در آن محل وارد گشته و بعداً مفقود گشته اما شما ببینید ما کی‌ایم که گم نشدیم!

در حال گذر بودیم چشم‌مان به «کاخ شمس» که اکنون گنجینه البسه سلطنتی است و چندی‌ست به سبب تعمیرات تعطیل است، افتاد

حیف! واقعاً حیف! که اجازت ننمودند از درون «کاخ سبز» تصویری ضبط نماییم وگرنه زیباترین عمارت این مجموعه همین بنا بود:

اجازه تصویربرداری که ندادند، موقع ورود هم گفتند روی «پاپوش»‌های همایونی‌مان «کاور» بپوشیم

«کاخ سبز» انتهای همین طریق بود و کوشک احمدشاهی پشت سر بنده!

کوشک احمدشاه قاجار که صحبتش رفت، در «بک‌گراند» موزه برادران امیدوار قابل رویت همی‌باشد!

فی‌الطریق گنجینه اسناد و آلبوم بودیم که گفتیم کلی از در و دیوار تصویر جمع نمودیم، قدری هم از طبیعتش عکس بضبطیم!

از موزه اسناد و آلبوم که نتوانستیم «ایمیج»ـی بگیریم، کارمان که تمام شد، قدری در محوطه «کاخ سفید» استراحت نمودیم و سپس راهی منزل گشتیم؛ یقیناً اگر دربار سابق می‌دانستند یک روزی این‌جا، محل استراحت ما و امثال ما می‌گشت قطعاً خود را حلق‌آویز می‌نمودند!

(ناگفته پیداست که جای تک‌تک شما «مای فرند»های عزیزتر از جان‌مان خالی بود)