[طبق قول قبلی رأس ساعت سر محل قرارشون بودن که بعد از سلام و احوال‌پرسی، مهدی] گفت: خب، کجا بریم؟

[محنا] گفت: نمی‌دونم، فقط برو، فقط از این‌جا برو، برو یه جای خلوت، برو جایی که هیچ‌کسی نباشه؛

[مهدی] گفت: باشه عزیزم، می‌برمت همون بلوار همیشگی، خب تعریف کن برام، چیا می‌خواستی بگی؟

[محنا بغض کرد اما خودشو جمع کرد] گفت: نمی‌دونم چه جوری بگم یا اصلاً چی بگم؟

[مهدی] گفت: خب، بذار کمکت کنم؛ الان داری خودتو به خاطر من اذیت می‌کنی؟

[محنا] گفت: نه! الان به خاطر خودم دارم تو رو اذیت می‌کنم؛ تو رو مسخره خودم کردم؛ از طرفی نمی‌تونم ولت کنم و از دستت بدم و از طرفی هم می‌ترسم نتونم اندازه‌ای که تو منو دوست داری، من دوستت داشته باشم، یه جورایی احساس خیانت می‌کنم و عذاب وجدان می‌گیرم؛

[مهدی بالاخره یه کناری توقف کرد، عینک دودیش رو درآورد برگشت نگاش کرد] گفت: تو فکر منو نکن، یه عمری تنها بودم، از این به بعدم روش، برای من خوشحالی و خوشبختی تو مهمه، برای من اون تصمیمی که می‌گیری مهمه، چه با من باشی و چه با یکی دیگه، فقط حس و حال خوب تو برام مهمه؛

[محنا بغضش ترکید و اشکش اومد] گفت: آخه خودت ببین! ببین تو رو خدا! تو خیلی دیگه خوبی، هیچ نکته بدی نداری که دلم به همون خوش باشه و بگم خودت بد بودی و نامردی کردی و من رفتم، همین مثبت بودنته که وادارم می‌کنه از دستت ندم؛

[مهدی دست کشید روی صورت محنا و اشکاشو پاک کرد، یه بطری آب هم بهش داد تا آروم بشه، خودشم به سختی بغضشو قورت داد، یه لحظه صورتشو اون طرف برد و نصف شیشه آب خودشو سر کشید تا بتونه راحت حرفشو بزنه و بعدش] گفت: اولاً که خوبی از خودته؛ بدون تعارف و اغراق میگم، چون خوبی دیدم خوبی می‌کنم، البته اگه بشه بهش گفت خوبی؛ حالا از همه این حرفا بگذریم، یه راهی به ذهنم رسید؛

[محنا انگاری که یه نور امیدی جلوش روشن شده باشه یه خورده جابه‌جا شد، حواسشو داد به مهدی و شالشم یه کم کشید جلو] گفت: چی؟

[مهدی] گفت: بیا اصلاً به این چیزا فکر نکنیم، یه مدت خیلی طبیعی و عادی بگذرونیم و بعد اون تصمیمتو بگیر، اگه موندی که قدمت روی چشم منه و اگرم رفتی که برات آرزوی بهترینا رو می‌کنم، چون لایق بهترینایی؛

[محنا که انگار منتظر بود یه نفر اینو بگه ذوق زده شد] گفت: یه مدت؟ یه ماه خوبه؟

[مهدی] گفت: هر چقدر به نظر خودت مناسبه و می‌تونی تصمیم نهایی و درست رو بگیری، من صبرم زیاده حرفی ندارم؛

[محنا] گفت: آخه پسر خوب، تو چرا این‌قد کوتاه میای و از خودت می‌گذری؟ به عمرم کسی رو اندازه تو اذیت نکردم اما تو هی می‌گذری، چرا آخه؟؟

[مهدی] گفت: محنا جان، عزیز دلم، تو که وضعیت زندگی منو می‌دونی، این‌قدر پوست کلفت شدم که دیگه این رفت و اومدنای تو برام هیچی باشه؛ تنها دلخوشی زندگیم تویی و برای این‌که حس و حال خوبت رو ببینم حاضرم برات بجنگم دیگه این کارا که پول خرده فدات شم؛

[محنا دیگه طاقت نیاورد، سرشو گذاشت روی سینه مهدی و عین ابر بهار اشک ریخت] گفت: فقط می‌تونم بگم خیلی مَردی...

[10 سال از اون تاریخ گذشت یه روز مهدی] گفت: عه! محنا بیا ببین چی پیدا کردم؟!

[محنا چند قدم اومد جلوتر] گفت: وااای مهدی! این همون عکسیه که اون روز گرفتیما، تو چقدر مو داشتی! منو ببین آخه! چه آرایشم سوژه است! البته برای اون زمان ته مُد و فشن بودا، الان به نظر نمیاد!

[جفتی کلی خندیدن بعدش مهدی] گفت: یادته اون روز چه قراری گذاشتیم؟

[محنا یه کم فکر کرد] گفت: اوووم، قرارمون؟ آهان یادم اومد! قرار بود یه مدت موقتی باهم باشیم تا بعداً تصمیم بگیریم که چی به صلاحمونه؟

[مهدی یه پوزخند زد] گفت: آره! توی همین مدت ولی چندتا اتفاق مختصر افتاد! اومدم خواستگاریت، جواب مثبت دادی، عروسی کردیم، الانم که در خدمت خودتم زیر یه سقف! راستی رفتی پیش دکترت؟ چی گفت؟

[محنا] گفت: آره رفتم، نه یعنی من که نرفتم بلکه ما رفتیم!

[مهدی] گفت: «ما»؟ مگه با کی رفتی؟

[محنا] گفت: با بچه‌مون دیگه! چطوری بابا مهدی؟

[مهدی اولش از شدت تعجب خشکش زد بعدش صداشو برد بالا بلند بلند] گفت: آی ملت! بابا شدم! می‌فهمید؟؟ بااابااا شدم! [اومد وسط قر داد و بشکن زد]

[محنا با خنده] گفت: دیوونه! آروم‌تر! مردم چه گناهی کردن ما همسایه‌شون شدیم؟ والا!

(ایشالا همه‌تون مثل محنا و مهدی حالتون خوب باشه و همیشه بخندین و بخندین و بخندین!)