یه کوچولوی مو فرفری ما داریم که نصف دندونای شیری‌شم ریخته و همیشه ساکت و آروم می‌شینه یه گوشه، فقط دقت می‌کنه؛ از این بچه‌های فضول نیستا، همون جایی که نشسته با دقت امور رو زیر نظر داره و متوجه همه چی هست؛ به قدری هم دلبره که نمی‌شه ببینیش و دوستش نداشته باشی، منم که دختری، دیگه هیچی دیگه! هر موقع هم که این‌جاست از بغلم پایین نمیاد و به غیر از مامان و باباش با تنها کسی که توی این منطقه (!) راحته و بهش اعتماد داره، منم؛ به همه گفتم، به خودشم گفتم که اگه خدا یه دونه دخمل (!) این مدلی بهم بده دیگه دلیلی برای خوشحال نبودن، ندارم؛

حالا تصور کنید همچین موجود نانازی پریروزا بهم گفت «عمو»! «عمو» مترسک! تا حالا کسی «عمو» صدام نکرده بود و اولین نفری هم که افتخار داد و «عمو»ش شدم همین فسقلی بود؛ دیگه خودتون محاسبه کنید اون لحظه چه حس فوق‌العاده‌ای داشتم! منم در جوابش یه «جووونم؟» کش‌دار گفتم و یه کمی هم فشارش دادم! حالا چی می‌خواست بگه؟ یه بسته پاستیل داشت به همه‌مون تعارف می‌کرد! منم یه دونه برداشتم گفتم دهنتو باز کن و پاستیل مزبور رو گذاشتم توی دهنش اونم از خدا خواسته خوردش!

(از همین تریبون باید به «عمو»های جمع بگم: خوش به حالتون، چه صفایی می‌کنید!)