یکی از دوستان خانوادگی ما هر موقع که مهمونی میریم خونه‌شون یا اونا میان خونه ما بلااستثنا در مورد چند موضوع مشخص حتماً صحبت می‌کنیم و در کنارشم یه سری بحثای فرعی هم پیش میاد؛ بحثایی به غایت خشک و شدیداً جدی با چاشنی انتقاد و پیشنهاد ایده و این حرفا، تقریباً 18 ساله که به همین منواله؛ اما دیشب برای اولین بار در تاریخ بشر (!) هیچ‌کدوم این مسائل مطرح نشد به جاش همون اول قضیه که صدای مرغ‌عشق بچه میزبان توی خونه پیچید بهونه کافی برای حرف زدن پیش اومد و دو ساعت کامل در مورد حیوونای خونگی و وحشی و باغ وحش و باغ پرندگان و آکواریوم و ماهی و گل و گیاه و وابستگی آدمیزاد به اینا (و برعکس) و... پیش اومد و برخلاف همیشه که یه سری موضوعات کسل‌کننده و تکراری (و عمدتاً روز) مطرح می‌شدن و طرف مقابل هم فقط کله مبارک رو به نشان تأیید پایین و بالا می‌کرد، این سری همش در حال بگو و بخند و خاطره تعریف کردن بودیم و حتی نزدیک اون قبلیا هم نرفتیم!

(جا داره از همین تریبون تقدیر ویژه‌ای داشته باشیم از صدای نخراشیده و نتراشیده مرغ‌عشق سبز دوست‌داشتنی‌مون! یه بسته تخمه طلبت، کوچولو!)