اخلاقم طوریه که بی‌منت و بدون کم‌ترین چشم‌داشتی و انتظار جبرانی برای افرادی که عزیزم هستن هر کاری که در توانم باشه انجام میدم، اما خب این حق منه که وقتی برای یکی از جون مایه می‌ذارم اونم وقتی که نیازش دارم هوامو داشته باشه، نه؟ تازه همون موقع هم اگه تمایل نداره رُک بگه «نه» بازم حرفی نیست و میگم اوکی، دم صداقتت گرم! اما وقتی میگه «باشه، حله» اما در عمل همش هی منتظر بهونه است تا منو بپیچونه و از زیرش در بره انصافاً دیگه ناراحت میشم و جون به جونم کنی نمی‌تونم دیگه مثل سابق باهاش رفتار کنم؛

همه اینایی که گفتم حکایت یکی از دوستامونه که طی این 5-6 سال رفاقتمون هیچی ازش نخواستم و همیشه کنارش بودم و عین برادر واقعی باهاش رفتار کردم اما همین تا ازش یه کمکی خواستم (اونم یه موضوع خیلی کوچیکی بود و چون اطلاعات کافی داشت بهش گفتم) یهو و کاملاً اتفاقی یادش افتاد امروز که پاش درد میاد، فردا هم جلسه داره، پس‌فردا هم که ماموریته، هفته بعد هم که مسافرته، بعد مسافرت هم باید جای اون همکارش که می‌خواد بره مرخصی بمونه کار کنه، بعد از اونم عروسی یکی از اقوامه و اصلاً وقت سر خاروندن نداره، بعد اونم که دیگه مهر می‌شه و درگیر دانشگاه و درس و ایناشه؛ خب، دیگه چه خبر؟ :|

باز دم اون یکی رفیقم گرم که طی تقریباً 8 سالی که از دوستی‌مون می‌گذره این همه اذیتش کردم اما همین که جریانو بهش گفتم به ساعت نکشید که همه چی ختم به خیر شد.

(آدم این‌جاهاست که می‌تونه دوستاشو بشناسه ها...)