[تلفن زنگ خورد] گفتم: الو؟

[جواب نداد، بعد از چند بار «الو» شنیدن] گفت: سلام جناب، خوب هستین؟ روز خوبی رو براتون آرزو می‌کنم؛

گفتم: سلام، ممنونم، به هم‌چنین؛ بفرمایید در خدمتم؛

گفت: با آقای فلانی کار داشتم، هستن؟

گفتم: نخیر نیستن؛

گفت: کِی میان؟

گفتم: حضورشون این‌جا ساعت مشخصی نداره، امرتون؟

گفت: پسرم من یه دختر جوان نیستما، من یه پیرزن هفتاد ساله‌ام، مادر یکی از دوستان‌شون هم هستن، می‌شه بگی چه ساعتی هستن تا همون موقع تماس بگیرم یا حضوراً بیام اون‌جا؟

گفتم: خانوم محترم اصلاً من همچین حرفی نزدم، به من هم این حرفا ربطی نداره، فقط عرضم اینه که نمی‌توتم تایم مشخصی بهتون بدم چون ممکنه یه زمانی رو بگم اما همون موقع هم نباشن، اصلاً شما اسم‌تونو به من بگید، میگم خودشون باهاتون تماس بگیرن؛

گفت: اگه می‌خواستم اسم‌مو بگم که تا حالا گفته بودم، می‌شه شماره همراهشونو بدید؟

گفتم: شما که حاضر نیستید خودتونو معرفی کنید، منم که شما رو نه دیدم و نه می‌شناسم، پس دلیلی هم نداره شماره بهتون بدم؛

گفت: حق داری پسرم، حرفت درسته؛ شماره آقای بـ... چی؟ اونو می‌شه بهم بدی؟

گفتم: ببخشید شما؟!

گفت: باشه، شماره ایشون رو هم نده! خودم زنگ می‌زنم از 118 می‌گیرم؛

گفتم: اونا شماره موبایل نمیدن که!

گفت: اونو که می‌دونم، شماره محل کارشونو می‌خوام بگیرم؛

گفتم: محل کارشون همین جاست!

[چیزی نگفت و قطع کرد]

(با همچین نوابغی روزگار می‌گذرونیم) :| :))