خب! پریروز که خونه آدن اینا مهمون بودیم، دیروزم که میم جان زحمتشو کشیدن، نوبتی هم باشه نوبت خودمونه! اینو بگم که ماشالا هزار ماشالا چون زیادین و همه‌تونم تک به تک دعوت کردم، دیگه اسمی نمیارم تا یه موقعی عزیزی از قلم نیفته و سوء تفاوتی (!) پیش نیاد؛

به خاطر کثرت جمعیت و چون خونه ما اون قدر بزرگ نیست که همگی با خانواده‌هاتون بتونید راحت کنار هم بشینید، میز و صندلیا رو توی حیاط چیدیم؛ تابستونم که هست بعد غروب هوا خوشمزه می‌شه، بیش‌تر حال میده؛ توی این هوا هم تنها چیزی که خیلی مزه میده آبمیوه تگری و خنکه؛ با انواع و اقسام خنکی‌جات (!) پذیرایی‌تون کردیم و چون جفتمون خیلی اهل شوخی و خنده‌ایم کسی که خونه ما میاد یا باید بخنده یا باید بخنده! دیکتاتوری محض! راه دومی هم وجود نداره؛ البته یه راه دوم مزین به «قر کمر» هم وجود داره که چون خونواده این‌جا نشسته (!) و آقاپلیسه چند قدم اون طرف‌تر داره کشیک میده، ازش صرف نظر می‌کنیم! شام رو به صورت سلف‌سرویس آماده کردیم، بفرمایید از خودتون پذیرایی کنید! بفرمایید شام! نوش جان؛ قبل از شام یه کل‌کل مختصری بین خانومای مجلس و «She» شکل گرفت که «راستشو بگو چقدر مترسک بابت این غذاها به رستوران پول داده»؟ و ایضاً آقایون هم به تبعیت از خانوماشون به من گفتن که «ای بابا، خب چه کاری بود؟ توی همون رستوران برگزارش می‌کردی دیگه»! ما هم در جواب گفتیم محصول مشترک خودمونه! نوش جان کنید خودتون متوجه میشید؛ با هر تفاسیری که بود شام تموم شد و حالا بفرمایید دسر! از چای و قهوه تا ژله و بستنی و معجونیات (!) رو براتون مهیا کردیم؛ توی همین فاصله که مشغول میل کردن دسراتون بودید منم بی‌سروصدا گیتارمو آوردم و براتون آهنگ زدم؛ آهنگای معروف رو هم انتخاب کردم که به گوش همه آشنا باشه و جمع بتونه زمزمه کنه؛ آخرین کاری هم که زدم «شهزاده رویا» بود که فضا رو خیلی رمانتیک کرد و بعضیا (حالا ازشون اسم نمی‌برم!) احساساتی شدن؛ کلی هم عکس یادگاری گرفتیم و دوباره گرم حرف زدن و بگو بخند شدیم، فسقلیای جمع که دیگه از ساعت خوابشون گذشته و شروع کردن به شیطنتای عجیب غریب! یه دفعه به خودمون اومدیم دیدیم ساعت 1:30 شبه و ذره‌ای خسته نیستیم اما دیگه کم‌کم بلند شدید و فقط همین مراسم باستانی-آیینی (!) خداحافظی خودش به تنهایی یک ساعت طول کشید! ساعت 2:30 نصف شبه و ما دو تا جوانک کم‌تجربه موندیم و کلی ظرف و صندلی که باید از حیاط به داخل منتقل بشن؛ وقتی همه کارامون تموم شد نشستیم به فکر کردن دیدیم چقدر زود تموم شد، کاش بیش‌تر می‌موندید و بیش‌تر خوش می‌گذروندیم و بیش‌تر حس و حال خوب از همه‌تون می‌گرفتیم.

(امیدوارم تونسته باشیم میزبانی خوبی ازتون کرده باشیم، اولین بار بود توی زندگی مشترکمون که مهمونی به این وسعت داشتیم، کم و کسریش رو به بزرگی خودتون ببخشید)