• اپیزود اول: سر ظهر باید می‌رفتم جایی، اندازه کافی دیرم هم شده بود و ترافیک اون وقت روز و تماسای مکررش که «کجایی؟ پس کِی می‌رسی؟» رو هم بهش اضافه کنید تا دستتون بیاد چقدر عجله داشتم؛ مجبوری باید از یه خیابون فرعی رد می‌شدم که این طرفش عابر پیاده ایستاده بود و این طرفشم ماشینا به صورت دوبله پارک کرده بودن، فقط یه مسیر باریکی برام مونده بود، توی این وانفسا یه پیرمردی که یحتمل 70 ساله بود سوار بر دوچرخه، آهسته و پیوسته و خیلی رمانتیک و لابد به یاد ایامی که در اوج بوده، در حال گذر بود؛ عادت ندارم بوق بزنم و بابت همین این‌جور مواقع چراغ میدم، اومدم چراغ بدم یادم افتاد دوچرخه که آینه نداره تا متوجهم بشه، اومدم بوق بزنم یه لحظه ترسیدم نکنه بترسه در جا ریق رحمت رو سر بکشه بدتر خونشم بیفته گردنم! صبوری پیشه کردم تا رفت و منم رفتم...
  • اپیزود دوم:
    گفت: باهم نسبتی دارید؟
    [عینکمو برداشتم یه کم براندازش کردم] گفتم: ببخشید شما؟
    [چند لحظه فقط نگام کرد، حرفی نزد؛ خودم ادامه دادم] گفتم: من یه پدربزرگی داشتم، 85 سال عمر کرد، می‌دونی چرا؟
    گفت: چرا؟
    گفتم: چون سرش به کار خودش بود؛
    [سرشو انداخت پایین و رفت]
  • اپیزود سوم: همسایه طبقه بالای ما زرتشتیه، هرچند بیش‌تر ایام سال ایران نیست و فقط سالی در حد یه ماه و نیم محض سرکشی به اموالش میاد اما چون جزو قدیمیای این محله است به صورت سمبولیک عنوان مدیر ساختمون رو بهش دادیم اما عملاً مقامش تشریفاتیه و خاصیت اجرایی نداره؛ برای تمام مناسبتای ما (شادی و عزا) از اون سر دنیا زنگ می‌زنه تبریک و تسلیت «مفصل» میگه و هر وقتم که میاد برای همه‌مون سوغاتی میاره؛ به قدری هم انسان شریفیه که امکان نداره باهاش روبه‌رو بشی و سر تعظیم جلوش پایین نیاری؛
(اولی طبق عادت و عرف احترام به موی سفیدش واجبه؛ دومی خودش کاری کرد بهش بی‌احترامی بشه؛ سومی اما با منش و رفتار فوق‌العاده‌اش مجبورت می‌کنه محترم بشماریش؛ به هر حال بهتر نیست حرمت امامزاده رو متولیش نگه داره؟)