(آن‌چه گذشت: همراه پدر - بیوه لهستانی - کاسب کودتا)

۴ آبان ۱۳۳۳ ، مجموعه سعدآباد ، کاخ سفید ، تالار پذیرایی ، ساعت ۷ شب

یک سال و چند ماه بعد از کودتا و تثبیت قدرت شاه و خاندانش، درباریان مشغول برگزاری تولد محمدرضا بودند؛ در طول مراسم جای خالی یکی از پهلوی‌ها توجه‌ همه را جلب کرده بود و در رأس‌شان تاج‌الملوک (ملکه مادر) که بیش از دیگران در پی پسر دومش بود؛

تاج‌الملوک به سر میزی رفت که شاه و ثریا پشت آن نشسته بودند؛ کنار پسرش نشست و آرام زیر گوشش گفت: محمدرضا؟ از علی‌رضا خبر داری؟ چرا هنوز نیامده؟

محمدرضا پس از نوشیدن جرعه‌ای آب، به ساعت نگاه کرد و گفت: شمال بود، سر مزرعه خودش؛ ظهر هواپیمای قرمز خودم رِ با خلبان دنبالش فرستادم؛ می‌گفت یکی از کشاورزانش مریض‌احوال است، اول او رِ پیش دکتر می‌برد بعد می‌آید سعدآباد؛ دیگر الان باید سروکله‌اش پیدا شود؛

تا ساعت ۱۱ شب خبری از علی‌رضا نشد و به دستور شاه با برج‌های مراقبتی که در مسیر پرواز بودند و واحدهای نیرو هوایی و ضد هوایی ارتش ارتباط گرفتند؛ همگی متفق‌القول بودند که هواپیمای مذکور در مازندران دیده شده اما بعد از آن ردی از او مشاهده نکردند؛ بیمارستان‌های پایتخت هم گزارشی مبنی بر دیدنِ شاهزاده‌ای که به قصد معالجه خدمتکارش آمده باشد ارائه نکردند؛

نگرانی مادر شاه بالا گرفت، تمام شب بیدار بود و قدم می‌زد و با هر صدایی از جا می‌پرید به امید آن که پسرش باشد؛ صبح ۵ آبان به محض روشن شدن هوا، تیم‌های تجسس به مناطق مختلف اعزام شدند، نهایتاً روز ۶ آبان در ارتفاعات روستای لاشک از توابع مازندران، لاشه هواپیما به همراه جسد بی‌جان شاهزاده، کشاورز و خلبان یافت شد؛ علت سقوط نقص فنی اعلام شد و علی‌رضا را در کنار پدرش دفن کردند؛

یک هفته بعد ، مجموعه سعدآباد ، کاخ ملکه مادر

محمدرضا وارد اتاق شد، نزدیک رفت، تاج‌الملوک دستانش را باز کرد و تنها پسرش را در آغوش کشید و گونه‌های هر دو خیس از اشک شد؛

بعد از چند دقیقه از یکدیگر جدا شدند و روی مبل کنار هم نشستند، تاج‌الملوک بعد از پاک کردن اشک‌هایش، دست محمدرضا را گرفت و گفت: پسرم، سوالی از تو می‌پرسم اما به روح پدر و برادرت، اصلاً به جان شهناز قسم‌ات می‌دهم که راستش را بگویی؛

محمدرضا آن یکی دست را روی چشمش گذاشت و گفت: به چشم، بفرمایید؛

تاج‌الملوک با بغض گفت: علی‌رضا چرا مُرد؟

محمدرضا تا آخر حرف را خواند ولی آرامشش را حفظ کرد و گفت: هواپیما مشکل داشت، قبل از پرواز به درستی چک نشده بود، گویا وضعیت هوا هم چندان مساعد نبوده؛ دستور دادم هر کسی که در این کوتاهی نقشی داشته رِ مجازات کنند؛

ملکه مادر چند لحظه به چشمان پسرش نگاه کرد و گفت: پس این‌ها چه می‌گویند محمدرضا؟

شاه اخمی کرد و گفت: چه کسی چه گفته؟

تاج‌الملوک در حالی که صدایش از بغض می‌لرزید به سختی گفت: مردم، بعضی ارتشی‌ها، پچ‌پچ‌های درباریان و حتی همین آرامش خودت؛ سپس قطره اشکی از چشمش جاری شد و بر روی گونه‌اش افتاد؛

شاه سرش را پایین انداخت و هیچ نگفت؛

تاج‌الملوک صدایش را بالا برد و گفت: چرا ساکتی محمدرضا؟ چیزی بگو؛ خودت پدری، می‌دانی بچه یعنی چه؛ جوابم را بده و مرا خلاص کن؛

شاه هم‌چنان سرش پایین بود و حرفی نمی‌زد؛

تاج‌الملوک بی‌تاب شد و دست محمدرضا را محکم فشار داد، خراشی روی ساعد پسرش انداخت، جیغ‌های پیاپی زد، با صدای بلند گریه کرد، ناله و شیونش حتی نگهبانان بیرون اتاق را هم متأثر ساخته بود؛

یقه محمدرضا را گرفت و از روی مبل بلندش کرد، سرش را روی سینه شاه گذاشت و هق‌هق‌کنان گفت: چرا نمی‌گویی مردم غلط می‌کنند که حرف مفت می‌زنند؟ چرا نمی‌گویی ارتشی‌ها گوه می‌خورند که چنین اراجیفی می‌بافند؟ چرا نمی‌زنی در دهان درباریان؟ فقط قرار بود ولیعهدت شود تا این‌که پسردار شوی، خودت هم که می‌دانی علی‌رضا آدمِ کودتا کردن علیه تو نبود، اصلاً علی‌رضا اگر شاه‌بشو بود که پدرتان از اول او را ولیعهد خودش معرفی می‌کرد؛ چرا؟ چرا؟ چرا محمدرضا؟؟ چرا؟!

محمدرضا با هر دو دست تاج‌الملوک را در آغوش کشید، صورت مادر را به سینه‌اش چسباند، نوازشش کرد، سرش را بوسید و خودش هم در حالی که به سکوتش ادامه می‌داد، اشک ریخت؛

تاج‌الملوک یک قدم از محمدرضا فاصله گرفت، با چشمانی که خون افتاده بودند و صدای لرزانی که دیگر نمی‌توانست طبیعی حرف بزند، گفت: زنش هیچی، بگذار همان جا بماند ولی دستور بده پسرش، علی‌پاتریک، برگردد ایران، همین جا پیش خودمان؛ هر چه که نباشد او هم پهلوی‌ا‌ست، خون رضاشاه در رگش جاریست، تنها یادگار علی‌رضاست، درست نیست همه جا بگویند دربار یکی از وابستگانش را بدون پدر به حال خودش رها کرده؛


علی‌پاتریک پهلوی، تنها پسر علی‌رضا به خواست مادربزرگش به ایران بازگشت؛ وی در دربار تنها از سوی تاج‌الملوک حمایت جدی می‌شد و در محافل خصوصی و در ملأ عام اجازه ظاهر شدن نداشت؛

علت فوت علی‌رضا هم هیچ‌گاه به روشنی معلوم نشد و حتی امروزه از جمله نقاط مبهم تاریخ معاصر است؛ واکنش محمدرضا در قبال مرگِ برادر و حتی احساسی که نسبت به برادرزاده‌اش داشت، تا پایان عمر صرفاً سکوت بود؛

بعدها در سال ۱۳۴۵ محمدرضا نام دومین پسرش را علی‌رضا گذاشت که به «علی‌رضا پهلوی دوم» معروف است؛ وی در سال ۱۳۸۹ در شهر بوستون آمریکا خودکشی کرد.


(هفته بعد: قسمت آخر فصل «علی‌رضا»)


+ ویراستار: حریر بانو

کانال تلگرام: Shahname1M@