(آن‌چه گذشت: همراه پدر - بیوه لهستانی)

۲۶ مرداد ۱۳۳۲ ، مجموعه سعدآباد ، کاخ شهوند (سبز) ، ساعت ۸ شب

سیگاری به دست گرفته بود و پوک می‌زد، پوک پشت پوک، سیگار پشت سیگار؛ گهگاه عرقی هم بالا می‌رفت و هم‌زمان به نقاشی قدی رضاشاه چشم دوخته بود و دائم از فرق سر تا نوک پای تصویر شاهِ سابق را برانداز می‌کرد؛ 

همانند پدر اخمی بر چهره داشت و بدون آن که چیزی بگوید غرق در افکارش بود؛ مدام فکر می‌کرد؛ فکر به مادر و خواهرانی که بالاجبار کشور را ترک کردند، به محمدرضایی که دست ثریا را گرفته‌ و از ترس نخست‌وزیرِ خودش آواره این کشور و آن کشور شده‌، به مصدق، این بازمانده قجرها که هر چیزی را توانست، ملی کرد و هر چه را که نیازی به این کار نداشت از چنگ دربار درآورد؛ حکم عزلش را هم نپذیرفته بود و دستور داده بود زاهدی و نصیری و دیگران را هم زندانی کنند؛ به این خاطر که فهمید اول امضای شاه گرفته‌ شد و بعد در برگه سفید، متن انتصاب و برکناری را نوشتند؛

به خودش هم فکر کرد که همیشه زیر سایه برادر بوده؛ الان که «برادر شاه» بود و قبل از این هم «برادر ولیعهد»؛ در این لحظه به چشمان رضاشاهِ مصور نگاه کرد و آب دهانش را به زمین انداخت؛ یادش افتاد ۴-۵ سالی از ازدواج محمدرضا و ثریا گذشته اما هنوز پسردار که هیچ، حتی دختردار هم نشده‌اند؛

لبخند شیطنت‌آمیزی زد، پاهایش را باز کرد، با غرور روی مبل لم داد، دست چپ را روی مبل گذاشت و با دست راست به سیگار کشیدنش ادامه داد؛ با خود گفت: این زن‌برادرمان که تا الان هنر نکرده ولیعهد بزاید، از این پس هم بعید است، بالطبع... بله، من! و بعد بشکنی زد و لبخند رضایت صورتش را فرا گرفت؛

از جا بلند شد، کلاه نظامی‌اش را سر کرد، با الگوگیری از رضاشاه، چون سروی استوار ایستاد، اخمی روی صورتش نشاند، صدایش را صاف کرد و گفت: منم شاه شاهان، شاهنشاه ایران، جانشین به حقِ رضاشاه کبیر، اعلی‌حضرت علی‌رضاشاه پهلوی! به به! چقدر هم خوش‌آهنگ! مقابل تصویر پدر ایستاد، سه بار به چکمه‌های نقاشی ضربه‌ زد و گفت: از این به بعد ایران زیر چکمه‌های من خواهد لرزید!

کلاهش را برداشت، جلوی آینه به خودش نگاه کرد و گفت: پس باید هر طور شده این پیرمردِ کچلِ درازِ بدقواره را از سر راه برداریم؛ فعلاً منافعم با محمدرضا یکی‌ست، بعد از کودتا می‌بینمت شاهِ تا چند صباحِ دیگر سابق! و بلند بلند خندید؛ از همان خنده‌های بدصدایش که بعد از زیاده‌روی در مصرف الکل گوش عالم و آدم را کر می‌کرد!


علی‌رضا در روز ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ در کنار دیگر کودتاچیان به میان مردم رفت؛ هم دستور شلیک صادر کرد و هم خودش چند نفری را با اسلحه شخصی به قتل رساند؛ بعد از تثبیت قدرت ژنرال زاهدی نیز اولین عضو خاندان سلطنتی بود که نخست‌وزیری‌اش را تبریک گفت؛ 

وی سرانجام در روز ۳۰ آبان ۱۳۳۲ به ریاست انجمن ورزشی ارتش منصوب شد؛ مقامی که مشخصاً به هیچ عنوان از آن راضی نبود.


(ادامه دارد...)


+ ویراستار: حریر بانو

کانال تلگرام: Shahname1M@