(آن‌چه گذشت: همراه پدر)

بهار ۱۳۲۵ ، کاخ مرمر ، ساعت ۱۰ صبح

مستخدم دربار پس از در زدن وارد دفتر کار شاه شد و گفت: والاحضرت اشرف اجازه شرفیابی می‌خواهند؛

محمدرضا نگاهی به ساعت انداخت و تقویم را چک کرد؛ با تعجب در دل گفت: یعنی چه شده که اشرف بدون هماهنگی و مناسبت خاصی به این‌جا آمده؟ سرش را بالا آورد و به مستخدم گفت: بگو بیاید داخل؛

اشرفی که داخل شد با آن اشرف همیشگی که دائم نگاهی بالا به پایین و قیم‌مآبانه به محمدرضا داشت، فرق می‌کرد؛ حالت چشمانش طوری بود که یعنی «این بار باید با هم باشیم!» همین امر شک محمدرضا را بیش‌تر می‌کرد؛ دستش را دراز کرد و با خواهر دوقلویش دست داد؛ اشرف هم پس از نیم‌تعظیم بر روی مبل کنار میز شاه نشست؛ محمدرضا لبخندی به شدت تصنعی زد و گفت: خیر است اشرف! چه شده که این وقت روز و با این احوالات این‌جایی؟ و در دلش گفت: خدا می‌داند چه گندی زده که دوباره یادش افتاده خواهرِ شاه است!

اشرف یکی از آن خنده‌های مرموز همیشگی را تحویل برادر تاج‌دارش داد و گفت: چیزی که نشده، در حقیقت شده اما نه در این‌جا، بلکه در فرانسه!

گره‌ای به ابروهای محمدرضا افتاد و گفت: اشرف خواهشاً درست حرف بزن بفهمم چه می‌گویی؟!

اشرف پا روی پا انداخت و گفت: علی‌رضا که می‌دانی اواخر خدمتش در ارتش فرانسه است؟ همین آخر کار هوس عاشقی به سرش زده و برایمان عروس اختیار کرده!

گره‌ی ابروهای محمدرضا عمیق‌تر شد؛ قدری صدایش را بالا برد و با لحن طلبکارانه گفت: بعد ما که برادر بزرگ‌تر و شاهنشاه این کشوریم باید آخرین نفر مطلع شویم؟!

اشرف گفت: هه! برادر جان! اولین نفر هم متوجه می‌شدی، چندان فرقی نداشت؛ ضمناً خود من هم همین دیشب فهمیدم؛ آرام باش محمدرضا!

محمدرضا صدایش را پایین آورد و گفت: چطور؟

اشرف آهی کشید و گفت: چون اولاً که ایرانی نیست و لهستانی‌ست، دوماً ازدواج اولش نیست، سوماً از شوهر اولش طلاق نگرفته بلکه شوهرش مُرده و حالا هم برادر ما را صید کرده!

محمدرضا با کف دستانش محکم روی میز زد و با صدای بلند فریاد کشید: وای! احمق نفهم!

همین واکنش کافی بود تا دو تن از محافظین مسلح هراسان وارد اتاق شوند؛ نگاه ناراضی اشرف و محمدرضا به سمت در چرخید و محافظین با اشاره شاه از اتاق خارج شدند؛

اشرف دست برادر را گرفت و‌ گفت: چه می‌کنی محمدرضا؟ این دیوانه‌بازی‌ها چیست؟ آرام باش ببینیم باید چه خاکی بر سر بریزیم! آن کسی که با این کارها پادشاهی می‌کرد رضاشاه بود نه تو و دیگران!

محمدرضا جرعه‌ای آب نوشید و بعد از یک نفس عمیق گفت: ایران که بود کم از دستش می‌کشیدم؟ پدر کم از دستش می‌کشید؟ حالا هم رفته فرانسه مثلاً درس نظام یاد بگیرد اما در عمل آبروی مملکت رِ به حراج گذاشته! احمق!

اشرف گفت: حق با توست ولی بیا کاری را بکنیم که اگر پدر بود می‌کرد؛

محمدرضا سری تکان داد و گفت: هه! اگر پدر بود شخصاً می‌رفت فرانسه و جلوی در دژبانی ارتش، با یک گلوله مغز پوچش رِ منهدم می‌کرد!

اشرف با حالتی میان خنده و ناراحتی گفت: پس تا این‌جای کار شانس آورده که دیگر رضاشاهی نیست تا به خدمتش برسد!

محمدرضا سیگاری روشن کرد و گفت: علی برادرم است، ایرانی هم هست، هیچ وقت هم فراموش نمی‌کنم که پدر روز آخر سفارش کرد در همه حال مراقب خاندان باشم (در دلش گفت: واقعاً حیف!) و ادامه داد: پس به خودش کاری ندارم، هر زمان خواست می‌تواند برگردد ایران و هر جای کشور هم که خواست کمافی‌السابق می‌تواند سکونت و تردد کند اما حق ندارد در مجالس خصوصی‌مان بیاید؛ در ملأ عام هم نباید نزدیک من باشد؛

اشرف سرش را به نشان تأیید بالا و پایین کرد و گفت: خوب است اما... زنش چی؟

محمدرضا چپ‌چپ به اشرف نگاه کرد و گفت: احیاناً که انتظار نداری یک بیوه لهستانی رِ به دربار راه دهم؟ این رِ هم اضافه کنم که اگر بچه‌دار شد، حتی اگر آن کودک پسر بود این محدودیت بدون هیچ اغماضی برای او هم اجرا می‌شود؛ راستی اسم زن‌برادرمان چیست؟ خودش رِ که نمی‌بینیم، حداقل اسمش رِ بدانیم!

اشرف مِن و مِنی کرد و گفت: اسم عجیبی داشت! کریستی؟ شولسکی؟ آها یادم آمد! کریستیان شولوسکی؛ نامش کریستیان شولوسکی است؛

محمدرضا قاب عکس شهناز را روی میزش قدری جابه‌جا کرد و گفت: آخرش اگر غم و غصه مملکت‌داری من رِ نکشد، مطمئن باش علی‌رضا سکته‌ام می‌دهد!

اشرف خندید و گفت: رضاشاه به آن عظمت نتوانست علی‌رضا را آدم کند، تو که محمدرضاشاهی!

محمدرضا قدری جلو آمد و پس از نیشگون گرفتن دست اشرف گفت: حواسم هست لابه‌لای حرف‌هایت دائماً متلک حواله من می‌کنی، فکر نکن متوجه نیستم!

اشرف لبخند ریزی زد و طوری نگاه کرد که معنایش این بود: من اشرفم، اشرف دربار، تنها کسی که زورش به شاه ایران می‌رسد!


(ادامه دارد...)


+ ویراستار: حریر بانو

کانال تلگرام: Shahname1M@