۲۵ شهریور ۱۳۲۰ ، مجموعه سعدآباد ، مقابل درب اصلی کاخ شهوند (سبز) ، ساعت ۹ صبح

پس از اشغال ایران توسط قوای متفقین در خلال جنگ دوم جهانی ، زمانی که مقامات بریتانیایی تنها شرط حمایت از سلطنت پهلوی در برابر بازگشت قاجاریه را استعفای رضاشاه و انتقال حکومت به ولیعهد اعلام کردند، وی ناچار شد از قدرت دست بکشد و ایران را ترک کند (تبعید) ؛

در مراسم بدرقه رسمی او، وقتی تمام مقامات کشوری و لشکری (حتی کسانی که به خاطر انحلال ارتش به ایشان لقب «خائن» داده بود) به صف ایستاده بودند، پهلویِ پسر که حال به سِمَت شاهی رسیده‌ بود، به جمع ملحق شد و احترام نظامیِ رسمی به پدر گذاشت اما مورد بی‌توجهی‌اش قرار گرفت؛ چرا که دیگر احوالی برای رعایت آداب نظامی نداشت؛ پس بدون رعایت تشریفات مرسوم، کلاه از سر برداشت، آن را به خدمتکارش داد و پس از در آغوش گرفتن پسری که هیچ وقت به او افتخار نکرده بود، برای اولین و آخرین بار او را با لحنی محبت‌آمیز خطاب کرد و گفت: محمدرضا جان! من می‌روم و ایران را در سخت‌ترین روزهای تمام دوران‌ها اول به خدا و بعد به تو، آقای فروغی، نخست‌وزیر، و تصمیمات‌تان می‌سپارم؛ مرا ببین! چه کسی فکرش را می‌کرد «رضاشاه پهلوی» روزی مجبور به استعفا شود و این چهار صباح آخر عمر را در خارج از میهن بگذراند؟ پس حواست را جمع کن؛ ضمناً به این خارجی‌ها، مخصوصاً انگلیسی‌های پدرسگ و روس‌های بی‌خدایِ از آن‌ها بدتر هم اعتماد نکن؛ هرچند خیلی وقت‌ها مجبوری! مواظب خاندان هم باش، یادت نرود که علاوه بر پادشاهی، وظیفه حراست از خانواده را هم داری؛ مادرت، همسرت، فرزندت، خواهرها، برادرها و دیگر اعضا؛

قطره‌های عرق بر پشت و پیشانی محمدرضا نشان از وحشت او داشت، وحشت از جنگی که تمام اروپای مترقی را به آتش کشیده بود و کشور خودش را هم به قحطی رساند؛ همه این‌ها در شرایطی بود که تجربه کافی هم برای کشورداری نداشت؛ 

با دست لرزان، احترام مجددی گذاشت و با بغض گفت: چشم، اعلی‌حضرت!

رضاشاه دستش را جلو آورد تا با شاه‌پسرش دست بدهد که محمدرضا خم شد و برای آخرین بار دست پدر را بوسید؛

بعد از آن که رضاشاه کلاهش را دوباره بر سر گذاشت و سوار اتومبیل مخصوص شد، علی‌رضا جلو آمد؛ بزرگ‌ترین برادر تنی محمدرضا، پسری که از کودکی هیچ وقت دلش با برادر بزرگ‌تر صاف نشده بود؛

محمدرضا به محض دیدن علی‌رضا برای اولین بار در دوره سلطنتش اخم کرد، آن هم نه به اغیار که به برادر خونی؛ دستی داد و برای حفظ ظاهر مقابل مقامات و پدر (که از آینه اتومبیل نظاره‌گر آن‌ها بود) با وی روبوسی کرد؛ بعد از سومین بوسه، علی‌رضا صورتش را از صورت شاه جدا نکرد و زیر گوشش آرام گفت: رضاشاه که رفت، من هم با او می‌روم، در این مدت خوب بتاز که وقتی برگردم دیگر مجال ترک‌تازی نداری، یادت باشد من بیش‌تر از هر کسی شبیه رضاشاهم؛ رضاشاه! و فقط من می‌توانم سلطنت پهلوی را حفظ کنم؛

محمدرضا تلخندی کرد و گفت: هه! فعلاً که رضاشاهِ شاهان حتی اجازه ندارد در یک وجب از خاک ایران بخوابد، مراقب باش تا همین بلا گریبان تو رِ هم نگیرد!

بعد صورتش را عقب برد و با دست راست به بازوی علی‌رضا زد و قدری بلندتر (طوری که رضاشاه بشنود) گفت: مراقب خودت، شمس و پدرمان باش؛ جان تو و جان ایشان!


رضاشاه، شمس و علی‌رضا راهی بندرعباس شدند، از آن‌جا سوار کشتی شده و به سوی بمبئی حرکت کردند که در نزدیکی ساحل، دولت هندوستان (که آن زمان الماس تاج مستعمرات بریتانیا بود) به آن‌ها اعلام کرد اجازه اقامت و حتی پهلوگیری ندارند؛ 

بعد از چند روز بلاتکلیفی وسط دریا، رهسپار جزیره «سن‌موریس» شدند که به علت شرایط بد آب‌وهوایی پس از مدتی اجازه پیدا کردند به «ژوهانسبورگ» (آفریقای جنوبی) نقل مکان کنند؛

نهایتاً رضاشاه در ۴ مرداد ۱۳۲۳ در تبعیدگاهش درگذشت؛ پیکرش در اردیبهشت ماه ۱۳۲۹ به ایران منتقل و در آرامگاه اختصاصی‌اش (در جوار مرقد حضرت عبدالعظیم حسنی(ع)) دفن شد.


(ادامه دارد...)


+ ویراستار: حریر بانو

کانال تلگرام: Shahname1M@