(آن‌چه گذشت: شاهدخت دورگه - میدان شهناز - شاید دیگری - عروس تاج‌دار - مادرخوانده - نالایق - خسرو)

تابستان ۱۳۵۷ ، ژنو ، منزل جهانبانی ، ساعت ۷ عصر

خسرو مشغول کوک کردن سازش بود که متوجه سکوت عجیب شهناز شد؛ کنارش روی مبل نشسته بود و حالتی داشت که انگار چیزی شده و نمی‌خواهد بروز بدهد؛ 

طی حرکتی ناگهانی با کف دست محکم به کاسه گیتارش زد و با صدای بلند گفت: شهناز!

شهناز تکان محکمی خورد و با ترس گفت: وای! چه شده دیوانه؟ ترسیدم؛

خسرو نیشخندی زد: دیدم زیادی در فکری، گفتم بیرون بیایی ببینم چه شده؟

شهناز ضربه‌ای آرام به سر خسرو زد و گفت: زهره‌ام ترکید سبیل قشنگ! آرام‌تر هم می‌توانستی بپرسی؛ راستش چند روزی است ذهنم درگیر اخلاق و مذهب شده؛ از سیاست هم بیزار شده‌ام؛

خسرو مکثی کرد و با طعنه گفت: شاه‌بابایت خبر دارد؟

شهناز گفت: جدی می‌گویم خسرو! چندتایی کتاب و مقاله خواندم؛ از همین‌هایی که پدرم اسم «خراب‌کار» رویشان گذاشته؛ مثل شریعتی که همین سال پیش مُرد؛ می‌بینم حرف‌های بدی نمی‌زنند، منطقی هستند؛

خسرو که چشمانش چهارتا شده بود گفت: اعلی‌حضرت همین طوری هم سایه ما را با تیر می‌زنند، حالا تصور کن بفهمند که دخترشان تحت تأثیر مخالفان‌شان قرار گرفته، واویلا!

شهناز کمی جابه‌جا شد و گفت: ببین خسرو، چیزی در مذهب دیدم که تا الان گمشده زندگی‌ام بود، حس می‌کنم سال‌ها در مسیری اشتباه بودم و حالا راه درست را پیدا کردم؛ از گذشته خودم، از کارهایی که کردم و افرادی که اطرافم بودند، پشیمانم؛ می‌خواهم از نو شروع کنم؛

خسرو که دید بحث طولانی شده گیتارش را کناری گذاشت و پرسید: حالا از کجا می‌خواهی شروع کنی؟

شهناز گفت: اول از همه اسمم را عوض می‌کنم؛ می‌گذارم هاجر! خیلی بیش‌تر از شهناز دوستش دارم.

خسرو لبخند ریزی زد و گفت: هاجر؟! چه شود! خب، بعدش؟

شهناز پاسخ داد: بعدش دیگر تمایل ندارم شباهتی به خانواده‌ام داشته باشم؛ همه خاندان ما اسامی شاهنشاهی دارند، همه هم بی‌حجابند و مغایر با اکثریت جامعه! اما من نمی‌خواهم شبیه آن‌ها باشم؛ اسمم را به هاجر تغییر می‌دهم و فامیلی‌ام هم که چون در اروپا هستیم، مثل تو می‌شود (جهانبانی) ، از این به بعد هم روسری سر می‌کنم؛

خسرو که از شنیدن این حرف‌ها کمی ترسیده بود گفت: احیاناً فکر نمی‌کنی این کارها باعث ناراحتی پدرت و بقیه درباریان شود؟

شهناز پوزخندی زد و گفت: روزی که به هر دری زدند تا ما به هم نرسیم و در نهایت تبعیدمان کردند به این‌جا، روزی که مثل دشمنان‌شان با ما رفتار کردند، آیا آن روز ناراحتی‌ام برایشان مهم بود که حالا ناراحتی‌ آن‌ها برای من مهم باشد؟

خسرو دست شهناز را گرفت و گفت: عزیزم! می‌فهمم که در حق‌ات خیلی بد کردند اما به‌ نظرت بهتر نیست این‌قدر تند نروی؟ هرچه باشد، پدرت شاه مملکت است!

شهناز میان صحبت خسرو دوید و با عصبانیت گفت: شاه هست که هست؛ خدا که نیست! گذشت آن زمانی که شاه سایه خدا بود؛ این‌جا هم سوییس است نه ایران! مجرد هم نیستم که بتواند به کاری مجبورم کند؛ حالا شوهر دارم، بچه دارم، خانواده دارم؛

در چشمان خسرو زُل زد و پرسید: بد می‌گویم؟

خسرو به چشمان شهناز خیره شد و یاد اولین باری افتاد که دقیقاً همین نگاه یک دل نه صد دل عاشقش کرده بود؛ لبخندی زد، دست شهناز را که در دستش بود به آرامی فشرد و با لحنی عاشقانه گفت: تو هیچ وقت بد نمی‌گویی هاجرم؛ اصلاً دل من اسیر همین افکارت شده؛

شهناز که از حرف‌های خسرو و مخصوصاً شنیدن اسم «هاجر» انرژی گرفته بود سرش را روی شانه خسرو گذاشت و گفت: ممنونم که هیچ وقت تنهایم نمی‌گذاری؛ با گیتارت یک چیزی بزن کِیف کنیم؛ دلم گرفت؛


پس از این ماجرا شاه که از تحولاتِ متمایلِ به مذهبیِ شهناز که دیگر «هاجر» شده بود، دل خوشی نداشت، نارضایتی‌اش را چند روز قبل از مرگش (۵ مرداد ۱۳۵۹) و موقع تقسیم اموال بروز داد؛ به این صورت که ارثیه‌ای بسیار کم‌تر از دیگران برای بزرگ‌ترین فرزند و نوه‌اش در نظر گرفت (۸ درصد شهناز + ۲ درصد زهرا مهناز زاهدی، برای دو نوه دیگرش، فوزیه و کیخسرو جهانبانی هم ارثیه‌ای تعیین نکرد) این مسئله هرچند شکایت هاجر را در پی داشت اما نتیجه‌ای حاصل نشد؛

شهناز (هاجر) پهلوی که ‌هم‌اکنون ۷۷-۷۸ ساله و ساکن سوییس است، از آذر ماه ۱۳۹۲ طی فرمانی دولتی از سوی وزارت کشور مصر، تابعیت این کشور را نیز دارد.


(پایان فصل «شهناز»)

(هفته بعد با فصلی تازه در خدمتم)


+ ویراستار: حریر بانو

کانال تلگرام: Shahname1M@