جریان برای 6 یا 7 سال پیشه؛ طرفای سال 1388-1387 اون حوالی؛ خودم تازه‌کار بودم و تبادل لینک و دوست شدنای وبلاگی رو بلد نبودم اما سه تا وبلاگ‌نویس بودن که کاراشونو دنبال می‌کردم و دوست شدم باهاشون، اونم کاملاً اتفاقی و یهویی! شماره دوتاشونم داشتم و تا مدت‌ها هم در تماس بودیم اما یکی‌شون که دیگه از یه جایی به بعد غیبش زد (نمی‌دونم چرا؟) و اون یکی هم چند ماه یه باری حالا چی بشه در حد چند دقیقه در تماسیم؛ ویژگی مشترک هر سه‌تاشونم اینه که اون زمان جزو بهترینا و جون‌دار‌ترین نویسنده‌ها بودن و الان ولی دیگه نمی‌نویسن...

بعد بین این سه تا یکی‌شون  کلاً در وبلاگشو گِل گرفت ولی برای خودم هم جالبه که  هنوز آدرسشو یادمه و هر از چند وقتی از روی بیماری (!) آدرسشو می‌زنم و وقتی صفحه 404 رو می‌بینم انگار دفعه اولمه باهاش مواجه میشم و ناراحت میشم؛ از اون مدل ادبیاتا داشت که من از دوران خیلی قدیم (!) بهش علاقه داشتم و خیلی هم سعی کردم با اون لحن و آرایش کلمات و آهنگ بنویسم اما هیچ وقت موفق نشدم، اصلاً یه فرم خاصی داشت که آدم موقع خوندن مطالبش ناخودآگاه می‌رفت یه چای یا قهوه برای خودش حاضر می‌کرد و احساس کافه‌مانند فوق‌العاده‌ای بهش دست می‌داد؛ اون زمانم دوران اوج «یاهو مسنجر» بود و عصرا می‌نشستیم به صحبت کردن در مورد پستای وبلاگامون چون کامنت جواب نمی‌داد فقط باید چت می‌کردیم! دیگه از وقتی کارشناسی‌ارشد قبول شد و بعد اونم ازدواج کرد، قید وبلاگ رو زد و حسرت نوشته‌هاش برای همیشه به دلم موند؛

اون دو تای دیگه هم وبلاگاشون هنوز هست و بالا میاد اما تقریباً سه سالی هست که دیگه آپدیت نکردن و حتی بخشی از محتوای تصویری‌شون (عکس و ویدئو و قسمتی از قالب) از دسترس خارج شده چون آپلودسنترشون تعطیل شده و یا ورود ممنوع (!) شده؛ به هر ترتیب اونا هم تفاوت چندانی با پاراگراف بالایی ندارن؛ مورد بالایی اگه شخصی‌نویسی می‌کرد این دو تا اما تخصصی بودن؛ یکی‌شون مسائل روز رو می‌رفت از سایتای انگلیسی بر می‌داشت با یه شیرینی به خصوصی ترجمه می‌کرد و برداشت خودشم انتهاش اضافه می‌کرد؛ اون یکی توی کار برنامه‌نویسی و شبکه بود و بینابین مطالبش یه سری عکسای جالب می‌ذاشت که من به شخصه مشتری پر و پا قرص‌شون بودم و یه سری کاراشم سیو کردم و هنوزم دارم؛

دلم برای همه‌شون تنگ شده...

(قلم هر شخصی مثل اثر انگشتش منحصر به فرد خودشه، این سه تا عزیزم هم دیگه تکرار نشدن و البته هیچ وقت «تکراری» هم نشدن ولی کاش هنوز بودن؛ جای قلم‌شون بدجوری خالیه...)