(آن‌چه گذشت: شاهدخت دورگه - میدان شهناز - شاید دیگری - عروس تاج‌دار - مادرخوانده - نالایق)

بهمن ۱۳۴۹ ، کاخ نیاوران ، ساعت ۱۱ شب

فرح مقابل آینه مشغول مرتب کردن لباس خواب و موهایش بود که قدم زدن‌های بی‌هدف شاه توجهش را جلب کرد؛ برگشت و به او خیره شد؛ پهلوی دوم سرش پایین بود و مدام دست بر چانه‌اش می‌کشید که فرح گفت: چه شده محمدرضا؟ چرا این قدر پریشانی؟

محمدرضا قدری مکث کرد و گفت: هوم؟ چه گفتی فرح؟ حواسم نبود؛

فرح دوباره گفت: می‌گویم چه شده نصف شبی؟ راه قرض داری این قدر دور خودت می‌چرخی؟ سر گیجه گرفتم عزیز من!

محمدرضا روی تخت نشست و بعد از برانداز کردن فرح (که هم‌چنان مقابل آینه ایستاده بود) گفت: در فکر شهنازم؛ این دختر از اول تولدش برای من جز درگیری فکری، هیچ خیری نداشته؛

فرح لبخندی زد و گفت: باز چه شده؟ کاری کرده؟

محمدرضا آهی کشید و گفت: کاش کاری کرده بود! پایش رِ در یک کفش کرده که یا خسرو، یا هیچ کس!

مادرخوانده شهناز با تعجب گفت: مگر ماجرای خسرو تمام نشد؟!

پدر شهناز با ناامیدی گفت: هه! با خیال خام گفتم برود سربازی و حسابی هم اذیتش کنند، جفتشان از خیر هم‌دیگر می‌گذرند اما نه شهناز خسرو رِ فراموش کرد و نه خسرو پشیمان شد!

فرح در حالی که نمی‌توانست جلوی خنده‌اش را بگیرد آمد روی تخت کنار محمدرضا نشست و گفت: مثل این‌که یادت رفته خسرو نقاش است و شهناز هم یک رگ مصری دارد؟! یعنی هر دو از نظر سرسخت بودن روی دست ندارند!

شاه که حسابی مستأصل شده بود گفت: تو می‌گویی چه کار کنم؟

فرح که بابت ازدواجش، خود را مدیون شهناز می‌دانست و تمایل داشت به نحوی جبران کند، گفت: اجازه بده ازدواج کنند؛

شاه ابروهایش را بالا برد و گفت: چه؟ موافقت کنم؟ با چیِ این آدم موافقت کنم؟ با نقاش بودنش؟ آخر نقاشی هم شد شغل؟ با این درویش بودنش؟ اردشیر که از مقامات بود، در نهایت آن طور آبروی خاندان رِ برد، دیگر این‌که جای خود دارد!

فرح دست محمدرضا را گرفت و گفت: شما مگر شاهنشاه این مملکت نیستی؟

محمدرضا تلخندی کرد و گفت: اصول دین می‌پرسی؟ معلوم است که هستم!

فرح دست محمدرضا را فشار داد و گفت: پس مبارک است!

محمدرضا چشمانش را نازک کرد و گفت: چه می‌گویی فرح؟! چی مبارک است؟

فرح گفت: شما به عنوان پادشاه می‌توانی برای خسرو شرط بگذاری، که اگر دختر من را می‌خواهی باید دست از این کارها برداری و نیز دنبال شغل مناسب باشی؛ کسی که این همه اذیتش کردی و هم‌چنان شیفته دخترت است، حتماً عاشقش است و هر چه بگویی انجام می‌دهد؛

پهلوی دوم گفت: به فرض او هم قبول کرد، با خودش چه کنم؟ نگاهش می‌کنم کهیر می‌زنم!

شهبانو گفت: این هم کاری ندارد! می‌گویی کلاً دور و اطراف شما نباشند، تا جایی که می‌شود دورتر باشند! هر جا غیر از اطراف شما زندگی کنند؛

محمدرضا لبخند رضایتی زد و گفت: اوومم... بد هم نمی‌گویی، اگر این شروط رِ بپذیرند من حرفی ندارم؛

فرح با تمام اجزای صورتش لبخند عمیقی زد و گفت: پس مبارک است! سپس خمیازه‌ای کشید و ادامه داد: بخوابیم که دیگر دیروقت است؛


ازدواج شهناز پهلوی و خسرو جهانبانی در سفارت ایران در پاریس انجام شد و این دو بیش‌تر عمر خود را در سوییس گذراندند؛ این وصلت تا زمان مرگ خسرو (سال ۱۳۹۳ ، لوزان سوییس) ادامه داشت و حاصلش هم دو فرزند به نام‌های فوزیه و کیخسرو جهانبانی است.


(هفته بعد: قسمت آخر فصل «شهناز»)


+ ویراستار: حریر بانو

کانال تلگرام: Shahname1M@