اگر از من بپرسن چند تا خاطره خوب و بد از این یک دهه وبلاگ‌نویسی‌ات داری؟ میگم خاطرات خوب به اندازه موهای سرم دارم، تلخی هم کم نبوده اما اونی که بشه بهش گفت «خاطره بد» فقط یه دونه دارم، اون هم مربوط به دعواهای سال 1388 هستش؛ دورانی که سرعت وقایع سریع‌تر از سرعت نور بود، هر لحظه یه اتفاقی میفتاد، هر روز برگی از تاریخ می‌شد و هر ماجرایی زخمی بر پیکره تاریخ این کشور می‌شد...

این روزها که خیلی از شهرها، حتی شهرهای تا حدودی محافظه‌کارتر (مثل مشهد و قم) هم به اندازه تهران و امثالهم متشنج شدن، بیش‌تر از هر زمان دیگه‌ای برام یادآور اون کا‌بوس‌هاست؛ روزایی که کف خیابونا تبدیل به رینگ کشتی کج شده بود، تلویزیون مثلاً ملی هم که قربونش برم... جز پخش کردن خبر سوخته اونم با تصاویر مات شده کاری انجام نمی‌داد و آخر سر هم فقط خواجه حافظ شیرازی رو به مزدوریِ اجانب متهم نکرد که اگه می‌تونست همون کارم می‌کرد؛ تلویزیون‌های خارج‌نشین هم که از انفعال صداوسیما نهایت استفاده رو می‌بردن (قبول کنید دیگه دورانِ انکارِ داشتن ماهواره گذشته) خیلیا بی‌خود و بی‌جهت اذیت شدن (مثل این دوستمون) ، اس‌ام‌اس‌ها قطع بودن، اینترنت‌ها داغون و... وبلاگستان فارسی هم که... هر روز یه وبلاگ فیلتر می‌شد و یه وبلاگ‌نویس زندانی و بعضیا هم که... بگذریم؛

خدایا، یعنی می‌شه، یعنی به عمر من قد میده که بالاخره کشورم رو، ایرانم رو، پاره تنم رو، در آرامش و صلح ببینم؟ یه روز کودتا، یه روز انقلاب، یه روز جنگ، یه روز تحریم، یه روز فلان، یه روز بیسار... خدایا، ایران ما چی از هند (بزرگ‌ترین دموکراسی جهان) و سوییس و اتریش و امثالهم کم داره؟ قبلاً گفتم، دوباره هم میگم خیلی بده آخرین باری که همه ایرانیا از ته دل حالمون خوب بود و خندیدیم بعد از بازی ایران-استرالیا و صعود به جام جهانی بوده؛ خیلی خیلی بده.

(چه گویم که ناگفتنم بهتر است)