(آن‌چه گذشت: شاهدخت دورگه - میدان شهناز - شاید دیگری - عروس تاج‌دار - مادرخوانده)

اواخر مهر ۱۳۴۲ ، کاخ نیاوران ، دفتر کار شاه ، ساعت ۱۱ صبح

محمدرضا در حالی که برافروخته و با حرص راه می‌رفت و به فرش زیر پایش چشم دوخته بود، خدمتکار بعد از در زدن وارد اتاق شد و گفت: جناب زاهدی اجازه شرفیابی می‌خواهند؛

محمدرضا هم محکم گفت: بگو بیاید داخل!

اردشیر پس از وارد شدن و عرضِ سلام جلو آمد تا دست‌بوسی کند که شاه چنان سیلی محکمی زیر گوشش زد که با صورت زمین خورد و خون از بینی‌اش جاری شد؛ با گرفتن پایه‌های مبل خودش را دوباره سر پا کرد و با ترس گفت: مَ مَ مَن به فَ فَ فَدای آ آ آن دست‌هایتان گَ گَ گردم، چِ چِ چِه شده که ای ای این طور عصبانی هستید؟

محمدرضا پوشه‌ای از روی میزش برداشت و گفت: این‌ها چیست پوفیوز؟

اردشیر که از شدت وحشت خیسِ عرق شده بود و نمی‌دانست چه خبر شده، گفت: نِ نِ نِمی‌دانم را را راجع به چی حَ حَ حَرف می‌زنید...

که پدرزنش میان کلامش پرید و اول با پوشه زد به دهانش و بعد گفت: این‌ها گندکاری‌های جنابعالی‌ست، گزارش‌های ساواک و اسناد عینی و پچ‌پچ‌های مردم؛ خبر مرگمان دلمان خوش است دخترمان رِ دست یکی از مقامات دادیم!

اردشیر بدون تأمل گفت: به شرفم قسم همه‌اش پاپوش است، به جان والاحضرت شهناز...

که شاه وسط حرفش پرید و اول با پشت دست به صورتش زد و حالا علاوه بر بینی، از دهانش هم خون آمد و بعد گفت: بی‌شرف! اسم شهناز رِ نیاور مردکِ بدقواره! یعنی می‌گویی ساواک با تو پدرکشتگی دارد؟ تیمسار پاکروان مریض است که بیاید برای داماد ما، پرونده‌سازی کند؟ بی‌کار است؟ این‌ها رِ می‌گویی پاپوش است، گریه‌های شهناز رِ چه می‌گویی؟ چند روز پیش خودش برای عرض شکایت این‌جا آمده بود؛

اردشیر تا متوجه شد اوضاع خراب‌تر از آن چیزی‌ست که بشود ماست‌مالی‌اش کرد به پای محمدرضا افتاد و گفت: غلط کردم، مرا ببخشید اعلی‌حضرت...

محمدرضا با پا به زیر چانه اردشیر زد و نقش بر زمینش کرد و ادامه داد: کم از دست اشرف می‌کشیم؟ چپ و راست شوهر عوض می‌کند... مردم هم همه رِ از چشم شاهِ‌شان می‌بینند؛ حتماً باید دوباره یک مصدقی سر کار بیاید و همه خاندان و وابستگان رِ تبعید و زندانی کند؟

اردشیر نادم و پشیمان سرش را پایین انداخت و گفت: حق با شاهنشاه است، بزرگواری بفرمایید و این بار مرا عفو بفرمایید؛

محمدرضا قدری صدایش را پایین آورد و گفت: تازه داشتیم افتضاح پدرِ گور به گورت رِ فراموش می‌کردیم که خودت هم اضافه شدی... بالاخره تخم و تَرَکه فضل‌الله از این بهتر هم نمی‌شود؛ داماد پادشاه مملکتی، آن وقت می‌روی هم‌خوابِ فاحشه‌ها می‌شوی و طوری مست و پاتیل پیش شهناز برمی‌گردی که آن بیچاره جرأت نمی‌کند به تو نزدیک شود؟ بچه‌ات چه گناهی کرده؟ می‌دانی اردشیر؟ تو لایق دختر ما نیستی، همین فردا اول وقت طلاق می‌گیرید، تمام!

اردشیر عاجزانه گفت: عفو بفرمایید اعلی‌حضرت...

شاه اجازه نداد ادامه بدهد و با صدای بلند گفت: حرف اضافه نشنوم! همین که ندادیمت پاکروان بیاندازدت جلوی سگ‌های هار، تکه‌تکه‌ات کنند برو شکر کن که آن هم فقط صدقه‌سریِ نوه‌مان است وگرنه خودت حتی لیاقت آلوده کردنِ دهانِ سگ هار رِ هم نداری؛ حالا هم از اتاقمان گم شو بیرون تا با همین تپانچه به خدمتت نرسیدیم!


اردشیر زاهدی مدتی بعد از طلاق، دوباره به یکی از معتمدین و وفاداران به شاه بدل شد، طوری که تنها مقام دولتی بود که پس از خروج از ایران (در ۲۶ دی ۱۳۵۷) همراهش بود و برای اقامتش در آمریکا هم تلاش زیادی کرد؛ او که هم‌اکنون ساکن سوییس و یکی از مدافعان برنامه اتمی ایران است، بعد از این جداییِ درباری، دیگر ازدواج نکرد و تنها یک دختر به نام «زهرا مهناز» زاهدی دارد که فرزند بزرگ شهناز و نوه ارشد محمدرضا پهلوی محسوب می‌شود.


(ادامه دارد...)


کانال تلگرام: Shahname1M@