(آن‌چه گذشت: شاهدخت دورگه - میدان شهناز - شاید دیگری - عروس تاج‌دار)

مهر ۱۳۳۸ ، ویلای حصارک ، ساعت ۵ عصر

یک سال پس از طلاق محمدرضا و ثریا، اردشیر زاهدی در حال رسیدگی به پرونده ممنوع‌الخروجی دانشجویان ایرانی مخالف پدر زنش بود که با مورد جالبی برخورد می‌کند و حین صرف عصرانه این چنین مطرحش می‌کند: شهناز جان؟ این عکس را ببین؛

شهناز پس از کنار گذاشتن فنجان قهوه‌اش، عکس را برانداز کرد و گفت: کی هست؟

اردشیر بدون درنگ گفت: یکی از دانشجویان ایرانی ساکن فرانسه است، معماری می‌خواند و تسلط کاملی به فرانسوی و انگلیسی دارد؛

شهناز که هم‌چنان موضوع برایش گنگ بود، گفت: چرا این‌ها را به من می‌گویی؟

اردشیر چند عکس دیگر نشانش می‌دهد و می‌گوید: اسمش فرح دیبا است، تقریباً هم‌سن خودت است، وقتی با وی برای حل مشکلش مصاحبه داشتم به نظرم رسید گزینه خوبی برای ازدواج با اعلی‌حضرت باشد، منتهای مراتب یک مسأله‌ای این‌جا وجود دارد؛

شهناز که سرگرم بررسی جزییات چهره فرح بود، چشمش به عکس‌ها بود که گفت: هوم؟ چه مسأله‌ای؟

اردشیر زونکنی از کیفش درآورد و گفت: ببین، این پرونده، اسنادی است که ساواک در خصوص فعالیت‌های سیاسی‌اش (در حزب توده) جمع‌آوری کرده و علت ممنوع‌الخروجی و ضبط پاسپورتش هم همین است ولی از طرفی در حاشیه سفری که همین اواخر اعلی‌حضرت برای ملاقات با «شارل دوگُل» به فرانسه داشتند، در سفارت ایران در پاریس با ایشان در خصوص مشکلات دانشجویان صحبت کردند؛

شهناز نفس راحتی کشید و گفت: وقتی در صف اول ملاقات با پدرم بوده و اجازه صحبت هم به او داده شده، پس طبیعتاً چندان اپوزیسیون سفت و سختی نیست و می‌شود رویش حساب کرد! یک روز دعوتش کن خودم با او گفتگو کنم ببینم لیاقت پدرم را دارد یا نه؛

چند روز بعد، فرح دیبا بدون آن که بداند قرار است با چه کسی دیدار داشته باشد وارد ویلای حصارک می‌شود که یکی از خدمتکاران، آرام زیر گوش وی توضیح می‌دهد که: به محض رؤیت «والاحضرت» باید با پایین آوردن سر و خم کردن زانوهایت به ایشان احترام بگذاری؛

فرح که شوکه شده بود، گفت: والاحضرت؟! کدام والاحضرت؟

خدمتکار می‌گوید: این‌جا که آمدی، ویلای والاحضرت شهناز، یگانه شاهدخت شاهنشاه است، که جان مبارکشان به جان همین یک دخترشان بند است؛

فرح چشمانش چهار تا شده و در حالی که هنوز در شوک بود، درب روبه‌رویش باز شد و با خانمی حدوداً هم‌سال خودش مواجه شد که از شباهتِ چشمانش مطمئن شد «والاحضرت» مزبور همین زنی است که الان مقابلش ایستاده، پس از نیم‌تعظیم و دست دادن با دستانی که از استرس یخ کرده‌اند، کنار شاهدخت شهناز می‌نشیند؛

پس از چند دقیقه صحبت کردن، صدای بم و رسای فرح، توجه شهناز را جلب می‌کند؛ حاضر جوابی و اطلاعات عمومی‌اش هم همان چیزی است که یک ملکه باید داشته باشد؛ تسلطش به هر آن چیزی که مربوط به فرانسه است هم برگ برنده دیگری می‌شود، چرا که شهناز می‌داند پدرش چقدر به این کشور خاص اروپایی علاقه‌مند است؛

فرح هم بعد از مدت کوتاهی، معذب بودن را فراموش می‌کند و خیلی راحت با دختر شاهی که مخالفش است گرم می‌گیرد و صمیمی می‌شود، انگار که دوستانِ قدیمی بوده‌اند و حالا دوباره هم‌دیگر را پیدا کرده‌اند و به کل فراموش می‌کند که برای چه این‌جا آمده و چه کار می‌خواسته بکند و چه حرفی می‌خواسته بزند؟! بی آن که بداند علت این دیدارها و طرح دوستی‌ها برای چیست، دعوت می‌شود که یک هفته دیگر ملاقاتی این بار در حضور شاه داشته باشند؛

شهناز در ابتدا به پدر، فرح را «دوست خوبش» معرفی می‌کند و در حین اجرای موسیقی زنده، به یک‌باره تمام مهمانان به اطراف می‌روند و محمدرضا و فرح وسط مجلس می‌مانند و دانشجوی توده‌ای خود را مقابل کسی در حال رقص می‌بیند که تا همین چند هفته پیش مشغول اقدام علیه سلطنتش بود؛

بعد از تمام شدن دَنس و نشستن بر روی مبل، شاه رسماً از فرح خواستگاری می‌کند؛ وی که دیگر فعالیت‌های سیاسی را فراموش کرده بود، بدون فوتِ وقت جواب مثبت می‌دهد؛


در ۳۰ آبان ۱۳۳۸ مراسم نامزدی‌شان برگزار گردید و بعدها خطبه عقدشان توسط سیدحسن امامی (امام جمعه وقت تهران) جاری شد و از این پس، دیگر «فرح دیبا» خطاب نشد و عنوان رسمی‌اش «شهبانو فرح پهلوی» شد؛ سومین همسر محمدرضا و دومین مادرخوانده شهناز.


(ادامه دارد...)


کانال تلگرام: Shahname1M@