نمی‌دونم چرا ولی از اون موقعی که یادمه روز تولدم غمگینانه‌ترین وقت ساله‌ام بوده؛ دلیلش هرچی که هست امروز رو ترجیح میدم با خودم خلوت کنم و به هیچی و هیچ‌کس فکر نکنم اما تا الان موقعیتش پیش نیومده و امسال این قضیه تشدید هم شد؛ اولاً که بنا به دلایلی خودخواسته مجبور شدم از «She» جدا بشم اونم در حالی که از سه ماه مونده به امروز در تدارک تهیه کادوی تولد «خاص» برام بود اما خب نشد که بشه، از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون که عجیب دلم هواشو کرده اما خب توانشو ندارم و نمی‌تونم کسی رو الکی به خودم امیدوار کنم و بماند که با چشم گریون هم ازش دل کَندم؛ دوم این‌که امروز آخرین روز دانشگام بود و تموم شد رفت؛ اونم توی فضایی که دو تا امتحان داشتم با دو گروه مختلف از دوستان عزیزم، یه تیم قدیمی و یه تیم جدید که هرچند عمر دوستیم با این دومی سرجمعش یه ترم بود (اونم ترم بهار که نصفش تعطیلیه) اما خیلی خوب بودن و علاقه داشتم بیش‌تر باهاشون بُر بخورم، فارغ از جنسیت و سن و سال همه‌شون عزیز بودن برام، چه اون آقایی که دو-سه برابر من سن داشت و چه اون خانومی که مثل خودم مشکل تکلم (منتها یه مدل دیگه‌اش رو) داشت و... از طرف دیگه این چهار سال دانشجوییم بهترین روزای زندگیم بود و از تک‌تک روزا و لحظاتش خاطرات خوب و درسای مهمی دارم که حاضر نیستم یک ثانیه از این تجربه دوست‌داشتنیم رو با تمام دوران قبل و بعدش عوض کنم؛ همه اینا دست به دست هم دادن تا امروز غم‌انگیز‌ترین روز تولد کل عمرم بشه...

(تیتر مطلب رو از آهنگ «مارتیک» عزیزمون برداشتم که میگه: من از پایان شروع کردم، من از مغرب طلوع کردم و الی آخر)

(در مورد جداییم از «She» دوست ندارم توضیح بدم، خواهشمندم نپرسید، با تشکر)