(آن‌چه گذشت: شاهدخت دورگه - میدان شهناز)

پاییز ۱۳۳۵ ، تهران ، کاخ نیاوران ، ساعت ۸ صبح

محمدرضا در حالی که چای می‌نوشید، روزنامه صبح را کناری گذاشت و‌ گفت: ثریا خاطرت هست روز ۲۵ مرداد ۱۳۳۲ که از کلاردشت رفتیم بغداد، ملک فیصل چه استقبال گرمی از ما کرد؟

ثریا در حال لقمه گرفتنِ کره و مربا بود که گفت: لحظه به لحظه آن روزها را یادم هست، هیچ وقت فراموش نمی‌کنم که با غیررسمی‌ترین حالت ممکن به کاخ ابیض رفتیم و با فیصل ملاقات کردیم؛ شما با لباس ورزشی و من بدون کلاه و پوشش متعارف! چطور؟

شاه خندید و گفت: چه خوب یادت هست! حقیقت امر میل دارم شهناز به عقد فیصل درآید؛ به گمانم این وصلت موجب ازدواج دائمی دو ملت هم بشود؛

ملکه با دستمال دور دهانش را تمیز کرد و گفت: فکر خوبی‌ست، هر دو هم جوان و زیبا هستند، یکی شاهزاده و دیگری هم پادشاه ولی چگونه این مسأله را با ایشان مطرح کنیم؟

محمدرضا به خدمتکار اشاره کرد دوباره فنجانش را پر کند و بعد گفت: می‌خواهم این مسئولیت رِ به تو بسپارم؛ هم شهناز با تو صمیمی‌ست و هم فیصل برای تو به عنوان ملکه کشور همسایه، احترام زیادی قائل است؛

ثریا لبخندی زد و گفت: روی چشم؛ در حاشیه دیدار هفته آینده‌ام با ملک فیصل، ترتیب ملاقات «کاملاً اتفاقی» والاحضرت شهناز با ایشان را می‌دهم، فقط امیدوارم به هم علاقه‌مند شوند؛

چند روز بعد از آن دیدار «اتفاقی»، محمدرضا شاهدخت جوانش را به حضور خواست؛ پس از سلام و احوال‌پرسی‌های پدر-دختری، با لبخندی تصنعی به شهناز گفت: ثریا می‌گفت موقع ملاقات با ملک فیصل، تو هم بودی و با ایشان نهار خوردی؛

شهناز طوری شاه را نگاه کرد که یعنی «من هم باور کردم بدون هماهنگی شما بوده» (!) و در جواب گفت: بله پدر، جناب فیصل را دیدم؛

محمدرضا عکس دخترش که روی میز بود را قدری جابه‌جا کرد و گفت: نظرت راجع به فیصل چیست؟

شاهدخت ۱۶ ساله خودش را به آن راه زد و گفت: نظرم راجع به چه، چیست؟

شاه با شیطنت نگاهش کرد و گفت: به جهت ازدواج؛

شهناز اخمی کرد که به شدت شبیه اخم‌های عمه اشرفش بود و بی‌درنگ گفت: خیر پدر! علاقه‌ای به ایشان ندارم و بعید می‌دانم ملک فیصل هم نظر متفاوتی داشته باشند؛

پدر تاج‌دارش که انتظار این حجم از صراحت لهجه را نداشت، یکه خورد و گفت: بیش‌تر فکر کن دخترم، شاید...

شهناز میان کلام پدر پرید و گفت: خیر پدر، متشکرم! علاقه‌ای به وصلت با دربار عِراق ندارم، لطفاً اصرار نفرمایید؛

محمدرضا که تمایلی به کدر شدن رابطه با تنها دخترش را نداشت هم دیگر ادامه نداد و به این فکر می‌کرد که «پدرمان چگونه به اجبار فوزیه رِ به عقد ما درآورد و جرأت هم نکردیم معترض شویم که الان ما نمی‌توانیم همان کار رِ با شهناز بکنیم؟» در همین افکار بود که از صندلی‌اش بلند شد و کنار شهناز نشست و پس از نوازش موهایش گفت: باشد دختر زیبایم، مجبورت نمی‌کنم تن به ازدواج با کسی بدهی که تمایلی به او نداری، حتی اگر پادشاه باشد؛

این را که گفت شهناز لبخندی زد و مانند دوران کودکی، پدرش را در آغوش کشید و همین لحظه بود که برق نگاهش، محمدرضا را به فکر فرو بُرد که شاید دل دخترش گرفتار کسی است!

دو سال بعد، ملک فیصل دوم در اثر کودتای ضد سلطنتی در سن ۲۳ سالگی به عنوان آخرین پادشاه عراق از سلطنت خلع شد و پس از اعدام، پیکرش را مُثله کردند و از دیوار وزارت دفاع عراق آویختند.

(ادامه دارد...)