جاتون خالی یکی از دوستای خانوادگی‌مون که خارج زندگی می‌کنه، چند شب پیشا مهمون ما بود، بحثا کشیده شد سمت موسیقی و نوازندگی، قرار شد منم براشون قطعه‌ای بزنم و آوازَکی هم بخونم؛ به نظرم رسید «سلطان قلب‌ها» انتخاب مناسبی باشه (از آثار عارف دوست‌داشتنی با آهنگسازی استاد انوشیروان روحانی) ؛ رسیده بودم به وسطاش، همون جاش که میگه «پیش عشق ای زیبا زیبا، خیلی کوچیکه دنیا دنیا...» که متوجه شدم مهمونمون دستی به چشماش کشید، بعدشم دست کرد تو جیبش دستمال درآورد؛ توی دلم گفتم «دمَم گرم! بالاخره تونستم یه نفر رو تحت تأثیر قرار بدم»! توی همین فکرا بودم و رسیده بودم به اون قسمت آهنگ که می‌فرماد «سلطان قلبم تو هستی...» که با اون دستماله یه حرکاتی روی بینی مبارکش انجام داد و تازه فهمیدم از اولش تحت تأثیر من نبوده بلکه از ترکشای سرماخوردگی‌اش بوده که با ریزش اشک و دماغ دست به گریبان بوده! هیچی دیگه، با احساسی سرکوب شده تا آخر قطعه رو رفتم و به روی خودم هم نیاوردم که چه برداشتی از اون دستمال درآوردنش کردم! :))

(یعنی این طوری بهتون بگم که می‌رفتم توی جوب (!) خالی کرال پشت شنا می‌کردم، کم‌تر ضایع می‌شدم!)