۵ آبان ۱۳۱۹ ، تهران ، کاخ گلستان ، ساعت ۱۲ ظهر

همان طور که منتظر پشت پنجره ایستاده بود و سبیل‌هایش را تاب می‌داد، اتومبیل ولیعهد را دید که وارد محوطه کاخ می‌شود؛ لبخند رقیقی زد که از پشت آن سبیل‌ها، جز خودش کسی متوجه تغییر حالت لبانش نمی‌شد؛

چند لحظه بعد مستخدم دربار پس از دق‌الباب، درب اتاق کارش را باز کرد و با اضطراب گفت: اعلی‌حضرت! غرض از مزاحمت، والاحضرت محمدرضا قصد شرفیابی دارند؛

با صدای بلند جواب داد: پس تو این‌جا چه غلطی می‌کنی؟ از کِی تا حالا ولیعهد برای دیدار با شاه مملکت باید اجازه بگیرد؟ بگو الساعه بیاید داخل تا از همین پنجره پرتت نکردم پایین!

محمدرضا داخل اتاق شد، مستخدم درب را پشت سرش بست و رفت؛ رنگ به رخسار نداشت و مضطرب بود، نمی‌توانست در چشمان پدرش نگاه کند؛ در همان حال گفت: سلام پدر؛

رضاشاه که دیگر کاسه صبرش لبریز شده بود، گفت: چرا این حالی محمدرضا؟ بچه‌ات به دنیا آمد؟ حالش خوب است؟ پسر است دیگر؟ فوزیه چطور؟ در سلامت است؟

محمدرضا غرق در عرق شد، پاهایش سست شدند و خیلی آهسته و نامفهوم جوابی داد؛

پهلوی اول اخم کرد، از همان اخم‌هایی که دودمان هزار تیمسار را بر باد می‌دهند و گفت: چرا این طور حرف می‌زنی شاهزاده؟ تو مگر وارث تاج و تخت من نیستی؟ من این طور باید کشور را دست تو بسپارم و بمیرم؟ مثل آدم حرف بزن ببینم چی شده؟ اصلاً این چه طرز ایستادن است؟ خیر سرت، نظامی هستی، سرباز صفری که از پشت کوه آمده و دست چپ و راستش را از هم تشخیص نمی‌دهد، از تو صاف‌تر می‌ایستد! 

محمدرضا قوزش را گرفت، سینه‌اش را صاف کرد و با صدای رسا ولی لرزان گفت: جِ جـِ جسارتاً... دُ دُ دختر است...

رضاشاه در جا بر روی صندلی‌اش افتاد، دو دستی بر سرش زد و گفت: وای! وای محمدرضا! وای! می‌دانی اولین بچه یک خاندان سلطنتی دختر باشد، یعنی چه؟

محمدرضا با ترس گفت: خیر، نمی‌دانم؛

موسس دودمان پهلوی با عصبانیت گفت: یعنی من که پدر تو و شاه این کشورم، سرانجام خوبی نخواهم داشت، یا به قتل می‌رسم یا تبعید می‌شوم... وای...

محمدرضا که از این حرف تعجب کرده بود، قدری این پا و آن پا کرد و گفت: آن که خدا نکند اما پدر، شما که به این خرافات اعتقاد نداشتید، چه شد یک دفعه‌ای چنین گفتید؟

شاهِ پدر صدایش را بالا برد و گفت: آخر بعضی از این خرافات یک طور عجیبی‌اند، نمی‌شود دست‌کمشان گرفت، در این مورد هم به دلم برات شده که در نهایت چنین اتفاقی می‌افتد... [قدری صدایش را پایین آورد و ادامه داد:] اسمش را می‌گذارم شهناز؛ شهناز پهلوی؛ بیا این‌ها را هم بگیر، این کادوی زنت، این هم برای شهناز؛

محمدرضا پس از گرفتن کادوها گفت: سپاسگزارم؛ یعنی پدر به عیادت فوزیه نمی‌آیید؟

رضاشاه سرش را بالا گرفت و عاقل اندر سفیه نگاهش کرد و گفت: ولیعهد برایت نیاورده، نکند انتظار داری تبریک بگویم و به توپچی‌های ارتش بگویم برایش توپ در کنند و تمام مُلک را هم ولیمه بدهم؟ همه نقشه‌های من را نقش بر آب کردی، از جلوی چشمم دور شو تا جلوی خدم و حشم یک چیزی بارت نکردم!

پس از تولد شهناز بود که رابطه ناپایدار میان محمدرضا و فوزیه به سردی گرایید، همان ذره‌ای احترام را که خواهرشوهرها، تاج‌الملوک و رضاشاه برای عروس مصریِ دربار قائل بودند از بین رفت و از همان کودکی هم جز خود محمدرضا، فوزیه و عمه بزرگش (شمس) ، محبت خاصی از جانب دیگران، متوجهِ شهناز نبود.

(ادامه دارد...)