همون طوری که در جریانید من دوره آموزشی سربازی‌ام رو کرمانشاه بودم؛ در وصف کرمانشاه می‌تونم بگم شهریه که جزو 10 کلانشهر ایرانه، از جمله شهرای مرزی‌مونه که سرحدات زیادی با کشور همسایه داره، بسیار هم آب و هوا، طبیعت و آثار تاریخی جذابی داره و اتفاقاً تا قبل از جنگ هم چهارمین شهر ایران بود اما حالا بعدِ سی سال از اتمام جنگ، هنوز می‌شه روح اون دوران ضدبشری رو در سانت به سانت این شهر دید...

شهری که هرچند هنوز بوی خون و جنگ میده، شهری که نیروهای امنیتی به دلایل مختلف مجبورن به روشای متفاوتی امنیتش رو تأمین کنن (یه روز احزاب استقلال‌طلب، یه روز جنگ، یه روز پژاک و یه روز هم داعش و...) و هرچند شهریه که بافت غالب جمعیتی‌اش کُرد (یا به قولی: کورد) و اهل سنت هستن ولی ما طی اون دو ماه، جز خوبی، جز محبت، جز خوش‌رویی، جز مهمون‌نوازی و جز «عشق» چیزی ندیدیم؛ همین که می‌فهمیدن ما فارس و شیعه‌ایم، پس نتیجه می‌گرفتن که مهمونیم، پس هوامون رو داشتن اما وای به وقتی که می‌فهمیدن ما علاوه بر اینا، سرباز هم هستیم... چنان عزت و احتراممون می‌کردن، چنان تحویلمون می‌گرفتن که غربت و دوری از خانواده رو راحت‌تر بتونیم تحمل کنیم...

یه هم‌خدمتی داشتم، بچه کرمانشاه بود، متأسفانه شماره‌اش رو گم کردم وگرنه حتماً پیگیر احوالاتش می‌شدم، خانواده اون هر یکی-دو روزی می‌اومدن ملاقاتش، وقتی اسمش رو پای بلندگو اعلام می‌کردن، پشت‌بندش اسم من رو هم می‌خوندن، همون چیزایی که برای پسرشون آورده بودن رو با همون حجم برای منم می‌آوردن و حسابی شرمنده‌ام می‌کردن... بدون این‌که براشون مهم باشه من کی‌ام و چی‌ام، صرفاً به خاطر مهمون بودنم، هوام رو اندازه فرزند خودشون داشتن... و چند تا دیگه از بچه‌های کرمانشاه که به وقتش تا تونستن من رو شرمنده محبتشون کردن...

درسته بعد از انقلاب به علت کج‌فهمی چند تا نادان تا مدت‌ها «کرمانشاه» رو «باختران» صدا می‌کردن اما واقعیت همینه که مردم نازنین کرمانشاه این قدر بزرگن، این قدر مهربونن، این قدر باصفان، این قدر عشقن، که واقعاً هم شاهن، شاه بزرگی، شاه مهربونی، شاه صفا و شاه عشق... قطعاً هم اسم شهرشون برازنده‌اشونه... خدایا به خاطر دل پاکشون هم که شده، مراقبشون باش؛ الهی آمین.

(امیدوارم هر چی زودتر کرمانشاه عزیزم، دوباره سرپا بشه و فرهاد از نو تیشه برداره و بیستون رو به عشق شیرین بتراشه)