استادم داشت بین قطعات کتاب می‌گشت تا یکی رو انتخاب کنه، بعد از چند لحظه دیدم یه لبخند شیطنت‌آمیزی زد و یه خباثت خاصی در اعماق نگاهش موج ‌زد! منم داشتم همین جوری با لبخند براندازش می‌کردم (از همون نگاه‌ها که حواسش نیست!) که یه دفعه انگار که ارشیمدس تو جلدش رفته باشه، یه «اُرِکا اُرِکا» (یافتم یافتم) خاصی در پسِ اون خباثت چند لحظه قبلش رفت و گفت: آهان! پیداش کردم! داشتم می‌گشتم یه قطعه سخت پیدا کنم تا یه خرده اذیت بشی و منم دلم خنک بشه! تازه می‌خوام ریتمش رو هم یه مقدار تغییر بدم تا حسابی باهاش درگیر بشی!

منم که اصولاً امکان نداره از حرف کم بیارم! یعنی ممکنه یه روزی اقیانوس آرام، آب کم بیاره اما من از حرف، نوچ! در جواب گفتم: البته که منم همیشه از قطعات سخت بیش‌تر از آسونا، استقبال می‌کنم! اگه هم دقت کرده باشید همیشه اونایی که بیش‌تر اذیتم کردن رو در نهایت بهتر از ساده‌ها اجرا کردم! که استاد هم گفت منم دقیقاً بابت همین می‌خوام اذیتت کنم! و منم با یه «دم شما گرم» رفتم تو دل حادثه! حالا بماند که انتخابش هم «دل دیوانه» زنده‌یاد ویگن بود؛

بعد یه حدیثی [به قول آقاگل‌مون:] «از غیرمعصوم» یادم افتاد که دیگه حیا کردم (!) و به استاد نگفتم اما به شما میگم؛ قال غیرمعصوم(س) : الکِرمُ مِنَ الشَجَر! ترجمه‌اش: غیرمعصوم(که سلام خدا بر او باد) گفت: کرم از خود درخته!

(دیگه بالاخره هر کسی یه مرضی داره، منم مرضم اینه!) D: