البته چندان اعتقادی به شانس و اینا ندارم اما گاهی اوقات یه اتفاقاتی میفته که جداً نمی‌شه به پای بدشانسی نذاشت! فقط چند نمونه‌ای که دیروز برای شخص خودم پیش اومد رو براتون ردیف می‌کنم، بازم تأکید می‌کنم همه اینا همین دیروز و ظرف 45 دقیقه اتفاق افتاده:
  1. اصولاً آدم قانون‌مداری‌ام و حالاحالاها مخصوصاً موقع رانندگی قوانین رو زیر پا نمی‌ذارم اما دیروز مجبور شدم به یه خیایون فرعی ورود ممنوع و قدیمی تنگ که تقریباً نصف ساختموناش هم مشغول ساخت و ساز بودن وارد شم، اون وقت حالا هر چی هم ماشین از روبه‌روم می‌اومد نیسان آبی بود با راننده‌ای که قطر سبیلش دو برابر دور کمر منه!
  2. توی همین شرایط که داشتم دنبال یه خونه‌ای انتهای همون خیابون فرعی می‌گشتم اشتباهی جای کوچه مقصدم رفتم توی اون یکی کوچه و نتونستم دربیام و یه ربعی لابه‌لای کوچه پس کوچه‌های اون منطقه گم شدم و آخرشم سر از یه خیابونی درآوردم که فکرشم نمی‌کردم اصلاً این دو تا به هم مرتبط باشن! (البته این یکی تلفیقی از بدشانسی و خوش‌شانسی بود!) :D
  3. طبیعتاً ساعت 4 ظهر یه آدمی فقط باید جنی شده باشه تا بیاد سر کوچه‌شون وایسه به دید زدن ملت و فضولی کردن توی ماشین مردم که چی به چیه و کی «با» کیه؟! خلاصه همچین موجود عجیب‌الخلقه‌ای که هم‌سن پدربزرگ خدابیامرز من بود فقط منتظر بود ما اون‌جا پارک کنیم، تا عین کله کله‌پاچه با دو چشم گرد شده و یه دهن باز اون کنار وایسه و نگامون کنه :|
  4. برای خلاص شدن از شر فرد مزبور، رفتیم 10 متری پارکینگ بانکی که اون حوالی بود پشت یه درختی اتراق کردیم، حالا نگهبان بانک با طول 3 متر و عرض 2 متر و وزن 290 کیلو و دور بازو در حد آرنولد (!) وایساد جلوی ما به تماشا کردن! از این هیبتش نترسیدیم اما اخمش از اخم استالین هم استالین‌تر بود، سر همین فرار رو بر قرار ترجیح دادیم!
  5. رفتیم یه خورده اون طرف‌تر بین دو تا ماشین و کنار یه دیواری پارک کردم تا شالش رو با مقنعه عوض کنه، دقیقاً لحظه وقوع تعویض حجاب (!) راننده ماشین جلویی اومد ماشین‌شو برداشت و بُرد و هم‌چنان ما به صورت :| تماشاگر شانسمون بودیم!
  6. حالا اومده از ماشین پیاده بشه بره سر کلاسش، موبایلش افتاد و حالا د بگرد دنبال گوشی علیاحضرت! هول شده بود عجیب! آخرشم یه جای خیلی مسخره (این شکاف کنار در که دستمال و کلید اینا توش می‌ذارن) پیداش کردیم!
  7. یه چیزی خریده بودم باید بهش می‌دادم اما چون درست نبود که اتیکت قیمتش روش باشه، کندمش ولی هر چی تلاش کردم باز جای چسبش موند و همین تا دست زد متوجه چسبندگیش شد :/
  8. حالا اونو صحیح و سلامت رسوندم کلاسش اومدم برگردم برم سر کارم، حالا اون موقع ظهر که توی سر اسب بزنی حوصله سواری‌دادن نداره و علی‌القاعده ماشینی توی خیابون نیست یا خیلی کمه و در واقعیت هم فقط خودم تنها سر چارراه بودم، اما چون من بودم (!) سه تا چراغ قرمز بسیار طولانی پشت سر هم سد راهم شدن :|
(الان به نظر شما همین برش 45 دقیقه‌ای از زندگی من بیانگر بدشانسیم نیست؟) :D
(توضیح اَبَر ضروری: اینی که گفتمش، همونیه که اون روزی گفتم؛ رفتم دنبالش که قبل کلاسش باهم صحبت بکنیم اما نذاشتن که! کلاً فقط خندیدیم!) :))