(آن‌چه گذشت: ظهور ثریا - خیابان ریولی - ملکه چشم زمردی - بانوی کودتا)

۱۷ آذر ۱۳۳۳ ، نیویورک ، بیمارستان منهتن

پس از سه روز معاینات کامل شاه و ملکه، تشخیص پزشک معالج به این شرح اعلام شد: مانعی برای مادر شدن شما وجود ندارد؛

ثریا که از تعجب چشمانش چهار تا شده بود، گفت: پس چرا تا الان مادر نشدم؟ هیچ راهی، معالجه‌ای، چیزی وجود ندارد؟

دکتر در حالی که نمی‌توانست در چشمان غم‌زده ثریا نگاه کند، گفت: خیر، هر دوی شما در صحت کامل هستید، فقط گذر زمان، راه علاج این مشکل است؛

هر چند این حرف مثل پُتک بر سرش فرود آمد اما طبق معمول حفظ ظاهر کرد؛

صحبتی میانشان نشد تا سه سال بعد که رویت موهای سفید جدید شاه قفل زبان ثریا را گشود و در حالی که مشخص بود سعی دارد خود را عادی جلوه دهد گفت: من در بنیاد ثریا پهلوی و چند مرکز خیریه دیگری که عهده‌دارشان هستم، برنامه‌های زیادی در سر دارم و میل دارم برای ایران و حکومت شما مفید باشم اما محمدرضا، همه این‌ها در گرو تضمین ادامه سلطنت شماست تا جای پایم محکم باشد؛

محمدرضا خودش را زد به آن راه و گفت: چه می‌خواهی بگویی؟

ثریا اندکی خودش را جابه‌جا کرد و گفت: منظورم به ولیعهد یا نایب‌السلطنه است، متممی، تبصره‌ای، راهی برای خلاصی از این وضعیت وجود ندارد؟

محمدرضا پوزخندی زد و گفت: چرا، علیرضا بود که آن هم لطف کرد و رفت در سینه کوه!

ثریا پشت چشمی نازک کرد و گفت: برادرزاده‌ات چه؟

محمدرضا آهی کشید و گفت: علی‌پاتریک؟ بهترین گزینه است ولی چون حاصل ازدواج سلطنتی نیست و مادرش لهستانی‌ست، چندان مناسب نیست [زیر لب غر زد:] علیرضا هم با این ازدواج کردنش... اصلاً این چه وقت مُردن بود؟!

ثریا قدری سکوت کرد و گفت: خُب... برادران دیگرتان چه؟ آن‌ها نمی‌توانند؟

محمدرضا خودکارش را روی میز کوبید و گفت: مادر عبدالرضا، قجر است و پدرم در متمم قانون اساسی این رِ منع کرده که از خون قاجار کسی به سلطنت برسد [در دلش گفت:] پدر ما هم اسمش است که ۴ تا زن داشته در عمل فقط مادر خودمان به درد بخورشان بود!

ثریا مکثی کرد و گفت: اگر شهناز، پسردار شود چه؟ نوه شما که می‌تواند ولیعهد باشد؛

محمدرضا سری تکان داد و گفت: بله می‌تواند ولی به شرطی که او هم «پهلوی» باشد، شهناز اگر پسردار هم شود، به هر حال فرزند اردشیر زاهدی است، یعنی یک «زاهدی» است و نه پهلوی!

ثریا انگار که نیوتُن‌وار، جاذبه را کشف کرده باشد، ذوق‌زده گفت: اصلاً... چطور است خود شهناز را به ولیعهدی انتخاب کنید؟ زیبا و جوان و محبوب هم هست؛

محمدرضا دست ثریا را گرفت و گفت: ثریا جان، درست است ما خیلی با غربی‌ها خوبیم و خودمان هم فرنگی‌مآبیم اما یادت نرود که ایران با مثلاً بریتانیا فرق دارد، آن‌ها ملکه ویکتوریا و الیزابت دارند ولی این‌جا کسی قبول نمی‌کند که ملکه شهناز داشته باشیم...

ثریا پرید میان کلامش و گفت: پس...؟

محمدرضا سرش را پایین انداخت و هیچی نگفت؛ بعد از چند لحظه ثریا بغض کرد و وقتی به صورت شاه نگاه کرد، دید حلقه اشکی در چشمش شکل گرفته و به نقطه نامعلومی خیره شده.


(هفته بعد: قسمت آخر فصل ثریا)