می‌شه دوباره عکس چاپ کنیم و آلبوم بسازیم، به دور از هیاهوی نوتیفیکیشن‌ها و این تکنولوژی بی‌احساس و بی‌شعور که نمی‌فهمه موقع مرور عکسامون نباید بپره وسط خاطراتمون و بگه فلانی بهت پی‌ام داده و بعد از چند لحظه که قشنگ غرق اون خاطره شدیم، صفحه‌اش خاموش نشه...

آره می‌شه دوباره آلبوم ساخت و خاطراتمون رو اون جوری که خودمون دوست داریم و نه اون جوری که برنامه‌نویسا تعریف کردن، وارد برگ برگ آلبوم کنیم و بهشون ساعت‌ها نگاه کنیم و خاطره‌بازی کنیم و حین ورق زدن صفحاتش، خودمون هم ورق بخوریم...

مثلاً می‌شه چند تا آلبوم بسازیم؛ خانوادگی، دوستانه، مسافرت، منظره و... البته که عشقمون؛ آره آره، می‌شه عکسای اونی که همه دین و دنیامونه، علت بودنمونه، تنها بهونه زیبا دیدن جهانه، همونی که فقط به خاطر اونه که زنده موندیم رو چاپ کنیم و داخل آلبوم بذاریم و هی نگاهش کنیم و هی قربون صدقه‌اش بریم و طوری واقعی حسش کنیم که انگار همین الان این‌جا کنارمون نشسته، دست بکشیم به عکسش و جدی جدی حس کنیم که در حال نوازش صورت و موهاشیم و حتی از یه جایی به بعد می‌شه صداش رو هم بشنویم...

چه باشه، چه نباشه، چه دور، چه نزدیک، می‌شه توی خلوتمون با تصویرش، صداش، بوش و خاطراتش، عشق‌بازی کنیم و به حدی از جنونِ شیرین برسیم که به قول رضا خانِ یزدانی: من، تو، خدا، هر سه، کی فکرشو می‌کرد؟

(عکس هنوز زنده است)