(آن‌چه گذشت: ظهور ثریا - خیابان ریولی - ملکه چشم زمردی)

تیر ۱۳۳۲ ، کاخ سعدآباد ، ساعت ۱۱ صبح

پیامی از جانب آیزنهاور (رییس جمهور ایالات متحده) تیر خلاصی شد بر پیکر اوضاع نابه‌سامان سیاست و دربار ایران که: «اخذ تصمیم در مورد ادامه کمک‌های مالی به ایران، به حل مسأله نفت وابسته است»؛

پس از اطلاع از این موضوع بود که ثریا نه به مانند یک زن و نه حتی مثل یک ملکه، بلکه گویی مشاور ارشد شاه است، صدایش را قدری بالا برد و با جدیت گفت: محمدرضا! این وضعیت تا کی قرار است ادامه پیدا کند؟ یک جای سالم در این مملکت نمانده، از سلطنت هم جز اسمِ پهلوی و شما و رضاشاه، هم دیگر اثری نمانده؛ مادر و خواهرانتان در تبعید هستند، وزارت جنگ را یک سال است از دست داده‌اید و دولت هم که در تدارک برای برگزاری رفراندم انحلال مجلس است؛ این پیرمرد رسماً دارد شاهی می‌کند در جلدِ نخست‌وزیری، بعید می‌دانم راهی جز کودتا برای پایان این کابوس وجود داشته باشد!

محمدرضا در حالی که ماجراهای این مدت حسابی خسته‌اش کرده بود، طوری که حتی انرژی نداشت لبخند بزند ولی حال که حرف دلش را از زبان ثریا می‌شنید، حس دوگانه‌ای از بیم و امید در او شکل گرفت و گفت: کدام رییس مملکتی رِ سراغ داری که علیه دولت خودش کودتا کرده باشد؟

ثریا دست محمدرضا را گرفت و با لبخندی بر لب و بدون تأمل گفت: بنابراین شما اولین پادشاه تاریخ خواهید بود که چنین کاری می‌کنید!

و همین یک جمله کافی بود که ثریا بتواند محمدرضا را راضی به انجام کودتایی کند که تا پیش از وی، دیگران نتوانسته بودند؛

۲۵ مرداد ۱۳۳۲ ، کلاردشت ، ساعت ۴ صبح

شاه و ملکه‌اش، تصمیم گرفتند که چند روزی تهران نباشند و فقط از طریق پیام‌های رمزی که از سعدآباد مخابره می‌شد در جریان امور قرار بگیرند؛ فرمان عزل محمد مصدق و نصب فضل‌الله زاهدی به نخست‌وزیری هم صادر شد و ساعات پایانی روز ۲۴ مرداد این دستور توسط نعمت‌الله نصیری به محمد مصدق ابلاغ شد اما گویا نقشه لو رفته بود...

محمدرضا که بی‌خوابی چند روزه و استرس چند ساعت گذشته، به شدت خسته‌اش کرده بود، با پریشان‌حالی گفت: ثریا بیدار شو، طرفداران مصدق، نصیری و زاهدی رِ دستگیر کردند، بازی رِ باختیم، باید فوراً از ایران برویم؛

نزدیک‌ترین مقصدی که می‌توانستند در آن موقعیت و‌ با جت کوچکشان به آن برسند، عِراق بود؛ در حین پرواز بود که ثریا رو کرد به محمدرضا و گفت: من به شما قول می‌دهم این سفر بیش‌تر از یک هفته طول نمی‌کشد، ما دوباره به تهران برمی‌گردیم، بدون هیچ دردسری؛

محمدرضا سکوت کرد اما پوزخندی زد که معنایش این بود: مطمئنم خودت هم حرف خودت رِ باور نداری!

به محض رسیدن به فرودگاه بغداد، کاملاً اتفاقی در فرودگاه با ملک فیصل (پادشاه عِراق) که از سفری برگشته بود مواجه شدند که وی از آنان به طور رسمی استقبال کرد و پس از دو روز اقامت در کاخ ابیض (۲۷ مرداد) مقدمات سفر به ایتالیا فراهم شد؛

همین زمان بود که سوژه داغ رسانه‌های بین‌المللی، فرار محمدرضا و ثریا شده بود و هم‌زمان در ایران حسین فاطمی (وزیر امور خارجه) جمهوری را جایگزین سلطنت، مصدق را جانشین شاه و خود را هم رییس‌جمهور اعلام کرد و پیشنهاد نمود که تمام اعضای خانواده پهلوی اعدام شوند؛

۲۸ مرداد ۱۳۳۲ ، ایتالیا ، رُم ، هتل اکسلسیور ، ساعت ۲ ظهر

خبرنگار آسوشیتدپرس سراسیمه به طرف میز شاه و ملکه دوید و با شعف خاصی گفت: اعلی‌حضرت، اعلی‌حضرت! خبر خوش! و کاغذی را به محمدرضا داد که روی آن فقط چند کلمه نوشته شده بود: «مصدق سقوط کرد... گارد شاهنشاهی تهران را فتح کرد... ژنرال زاهدی نخست‌وزیر شد...»؛

خبرنگاران دور میز نهار را اشغال کردند ‌و تالار غذاخوری تبدیل به سالن کنفرانس مطبوعاتی شد، محمدرضا پس از چند لحظه سکوت و در حالی که رنگ به صورت نداشت اما خوشحال‌تر از هر زمان دیگری در عمرش بود، اندکی آب نوشید و به خبرنگاران گفت: اگر این خبرها حقیقت داشته باشند، ایران مجدداً دارای یک حکومت قانونی شده است [به ثریا نیم‌نگاهی انداخت و ادامه داد:] و در این صورت من و ملکه هر چه زودتر به وطنمان مراجعت خواهیم کرد؛

در آسانسور که تنها شدند محمدرضا، ثریا را در آغوش گرفت و زیر گوش‌اش گفت: ثریا، از کجا می‌دانستی؟ چطور به دلت برات شده بود؟

ثریا پس از بوسیدن گونه محمدرضا، با دستانش صورت همسر تاج‌دارش را گرفت و گفت: چون ما زن‌ها، شامه قوی‌تری از شما مردان داریم!

پس از بازگشت شاه و ملکه‌اش به ایران، استفاده از لفظ «کودتا» ممنوع اعلام شد و در تقویم، آن روز با عنوان «قیام ۲۸ مرداد» یا «روز رستاخیز ملی» ثبت شد و هر سال، سالگردش گرامی داشته می‌شد.


(ادامه دارد...)