زودتر از همیشه راه افتاده بودم سمت محل کارم، پشت چراغ قرمز بودم، عین مدل ماشین خودم بود منتها با رنگ سفید (برای من خاکستریه) ، از تو آینه وسطش می‌تونستم چشم و ابروی راننده‌اش رو ببینم، خودش بود، خودِ خودش بود، دیگه من اگه بعد از این همه سال نتونم «دخترک» رو فقط از روی یک سوم صورتش بشناسم که به درد لای جرز دیوار مخروبه‌های شهر سوخته هم نمی‌خورم، اونم یه لحظه به عقب نگاه کرد، من رو دید، من رو شناخت...

نگاهم کرد،

نگاهش کردم...

نگاهم کرد،

نگاهش کردم...

همین طوری از توی آینه وسط ماشینش به هم نگاه می‌کردیم تا چراغ سبز شد، آروم راهنما زدم و ازش سبقت گرفتم، وقتی رسیدم کنارش... متوجه سنگینی نگاهش شدم اما... نگاهش نکردم چون مطمئن بودم اگه برگردم سمتش و همین نیم‌چه هوش و حواسم هم پرپر بشه، یقیناً تصادف می‌کنم و بدون شک دیگران این وسط گناهی نکردن که بخوان به خاطر یه شکست‌خورده که چه عرض کنم... بلکه به خاطر یه «شکسته» ، متضرر بشن...

رفت،

منم رفتم...

همون طوری که تمام این سال‌ها فقط از کنار هم گذشتیم و گذشتنِ هم‌دیگه رو تماشا کردیم... حتی توی خواب هم هیچ وقت با هم یه مسیری رو تا آخرش کنار هم نموندیم، آره... نموندیم.

(با نگاهم بهش می‌گفتم «چقدر جات توی زندگی‌ام خالیه» ولی نمی‌دونم اون با نگاهش بهم چی گفت)