(آن‌چه گذشت: ظهور ثریا - خیابان ریولی)

مهر ۱۳۲۹ ، تهران ، سعدآباد ، کاخ ملکه مادر ، ساعت ۸ شب

بعد از معرفی شدن ثریا و خلیل اسفندیاری به تاج‌الملوک و اشرف توسط شمس، تازه حرفشان گل انداخته بود که صدای رسای یکی از مستخدمین در سالن طنین‌انداز شد: «اعلی‌حضرت همایون شاهنشاه»!

همه از جای خود برخاستند، نگاه‌ها به ورودی سالن دوخته شد، مردی ۳۱-۳۲ ساله، با اونیفورم مخصوص نیروی هوایی که مثل هر ارتشی و البته پادشاه دیگری، محکم و صاف قدم بر می‌داشت، وارد سالن شد؛ شخصی که ثریا تاکنون فقط عکس سیاه و سفیدش را دیده بود، حالا رنگی و واقعی مقابلش قرار گرفته بود و همین چند روز پیش خواهرش از او خواستگاری کرده بود و حالا نوبت خودش بود که با ثریا هم‌کلام شود؛

اولین کسی که با وی روبه‌رو شد تاج‌الملوک بود، کاملاً مادرانه و بدون توجه به جایگاه خود و پسرش، محمدرضا را در آغوش گرفت و بوسید، خانم‌های دیگر (حتی خواهرها) هم صرفاً نیم‌تعظیمی کردند، کاملاً خشک و بی‌روح؛ همان لحظه سوالی در ذهن ثریا شکل گرفت: این‌ها مگر خانواده‌اش نیستند؟ همین شمس مگر نبود که به خاطر برادرش تا لندن و پاریس و رُم به دنبال من و همراه من آمد؟ پس چرا هیچ اثری از صمیمیت بین‌شان نیست؟ چرا به هم «شما» می‌گویند؟ چرا فقط شاه بقیه را به اسم صدا می‌کند و دیگران (به جز مادرش) تنها به «اعلی‌حضرت» یا «شاهنشاه» اکتفا می‌کنند؟

در همین افکار بود که محمدرضا مقابلش قرار گرفت، او هم همان طوری که از بقیه خانم‌های جمع یاد گرفته بود ادای احترامی کرد و با نگاه، محمدرضا را تا جایگاهش مشایعت کرد؛

سر میز شام، ثریا کنار محمدرضا نشست، خلیل اسفندیاری دست راست او نشست، تاج‌الملوک روبه‌روی شاه، شمس مقابل ثریا و اشرف هم جلوی خلیل نشست؛ همه چیز برای ثریا عجیب و حتی دست‌وپاگیر بود؛ کوچک‌ترین کاری لازم نبود خودش انجام دهد، حتی امری به سادگی حرکت دادن صندلی‌اش را هم کافی بود اشاره کند تا برایش انجام دهند، در وهله اول برایش جذاب بود اما بعد از چند لحظه کلافه‌اش کرد چون اگر خودش می‌خواست اقدام به این‌ها کند، معنی چندان خوشایندی در آن جمع نداشت؛

محمدرضا و ثریا مشغول صحبت شدند، عمدتاً راجع به اقامت و تحصیل هر دویشان در انگلستان و سوییس؛ بعد از چند دقیقه محمدرضا، شاه بودن را فراموش کرد، اخم و جدیت نظامی را کنار گذاشت و آرام آرام لبخند روی صورتش نشست، غذا را با اشتها و لذت بیش‌تری می‌خورد، همان جا بود که برای اولین بار به شاهان سلسله گذشته حسادت کرد و در دل گفت: البته روح پدرم شاد که دودمان آن بی‌لیاقتان قاجار رِ از بین برد اما اگر من هم یکی از آن‌ها بودم، مثلاً فتحعلی یا ناصرالدین شاه بودم، کافی بود روی دختری دست بگذارم، حتی راضی هم نبود به هر حال سر از حرمسرا در می‌آورد؛ امیدوارم جواب ثریا مثبت باشد؛

در همین افکار بود که تاج‌الملوک به عنوان اولین نفر پی برد که پسرش مجذوب دختر بختیاری شده، خود ثریا هم اندکی بعد و از نگاه‌های طولانی و لبخندهای معنی‌دار محمدرضا فهمید که توانسته دل «اعلی‌حضرت همایون شاهنشاه» را برباید؛

ساعت ۱۱ شب ، منزل پدری ثریا

خلیل: دخترم؟ ثریا؟

ثریا در حالی که خمیازه می‌کشید گفت: بله پاپا؟

خلیل به مبل کناری‌اش اشاره کرد و گفت: بیا این‌جا بشین؛

بعد از نشستن ثریا ادامه داد: نظرت چیه؟

ثریا در حالی که بازویش را می‌خاراند، با خواب‌آلودگی گفت: حتماً همین امشب باید اعلام کنم؟

خلیل دست ثریا را گرفت و با دست دیگر موهای دخترش را نوازش کرد و با صدای ملایم و لحن مهربانانه همیشگی‌اش گفت: شاه به من گفت که از تو خوشش آمده و میل دارد همین امشب از جواب تو مطلع شود؛

ثریا هرچند خوابش می‌آمد و خسته بود ولی چون مهر محمدرضا به دلش نشسته بود، بدون درنگ جواب داد: حتی اگر شاه هم نبود هم‌چنان حاضر بودم ملکه‌اش بشوم!

خلیل با خوشحالی ثریا را بغل کرد و گفت: مبارکت باشد دختر عزیزم.

نهایتاً ۳ روز بعد نامزد کردند و روز چهارشنبه ۶ دی ۱۳۲۹ به عنوان تاریخ عروسی تعیین شد که به علت ابتلای ثریا به حصبه، یک ماهی به تأخیر افتاد؛ پس از آن فصل جدیدی از زندگی محمدرضا پهلوی آغاز شد و آن دوران، آبستن عجیب‌ترین حوادثی گشت که برخی خودشان و بعضی دیگر، سایه‌شان تا پایان عمر همراهش بودند.

 

(ادامه دارد...)


(دانلود نسخه کامل و بدون سانسور | حجم: ۵۳.۸ مگابایت)