دیگه به نظرم فقط خواجه حافظ شیرازی از فوتبال‌گریز بودن بنده بی‌اطلاعه، پس در همین راستا بدیهیه که طرفدار هیچ تیمی جز تیم ملی نباشم (که خب اون دیگه بحثش فراتر از یه بازی معمولیه) و دربی این هفته تهران هم سر سوزنی برام اهمیت نداره که کی می‌بره و کی می‌بازه (؟) و جالب‌ترین قسمتش هم این‌جاست که بین این جماعت فقط برانکو رو اون هم چون زمانی سرمربی تیم ملی بود می‌شناسم و حتی اگه بین بازیکنا و سایر اعضای کادر فنی هر دو تیم، اسمی به گوشم آشنا باشه باز هم به سبب بودنش در تیم ملیه که می‌شناسمش و بس؛

همه اینا رو گفتم که بگم از جمله دلایل بی‌علاقه بودنم نسبت به فوتبال، همین بی‌اخلاقی‌هاییه که روز نیست خبرش منتشر نشه؛ خداوکیلی این‌که طرفدارای یه تیمی، رفتن بلیتای اون یکی تیم رو هم خریدن تا استادیوم رو یک‌دست هم‌رنگ خودشون کنن، گزاره‌ای هستش که باهاش نه‌تنها می‌شه پناهندگی و حتی اقامت دائم کشورای اتحادیه اروپا و استرالیا و کانادا و آمریکا رو گرفت، بلکه حتی از تمامی کُراتِ همه کهکشان‌ها (فراتر از «راه شیری») هم برات دعوتنامه میاد و از اون بالاتر خودِ خدا هم در حالی که داره نوچ نوچ می‌کنه، میگه من آدم و حوا رو بابت یه سیب تبعید کردم به زمین اما نوادگانشون بعضی وقتا کارایی می‌کنن که لازمه چراغا رو خاموش کنم بگم هر کی دوست نداره ادامه بده، سوار قالیچه سلیمان(ع) بشه و با پرواز چارتر برگرده همین بالا ور دل خودم!

جسارتاً هوادارای تیم رقیب هم مغرور نشن چون هیچ وقت تاریخ فراموش نمی‌کنه که با مرحوم ناصر حجازی چه جوری تا کردن... در نهایت باید بگم جداً خوشحالم که فوتبالی نیستم و فوتبال حتی یک اپسیلون (اپسیلُن؟) از زندگی‌ام رو هم اشغال نکرده و در اشتباهات تیم یا طرفدارای تیم مورد علاقه‌ام، سهیم نمیشم.

(فردا ساعت ۶ عصر با قسمت دیگه‌ای از «شاه‌نامه» که مقدارکی هم خاصه، آپدیتم)