موبایلم زنگ خورد، دیدم یه اسم عجیبی روی صفحه گوشی‌ام نقش بسته، باورم نمی‌شد که بعد از سال‌ها دوباره قراره صدای «دخترک» رو بشنوم... یه نفس عمیق کشیدم و با خونسردی جواب دادم، بعد از احوال‌پرسی و حرفای معمولی، گفت «مترسک دلم یه پیاده‌روی تر و تمیز بدون چتر توی این هوای بارونی می‌خواد؛ دوست دارم هم‌پام تو باشی، هستی»؟ منم جواب دادم «کجا ببینمت»؟

طبق معمول آن‌تایم بود و دقیقاً سر همون ساعت و دقیقه، هم‌دیگه رو دیدیم؛ بهم دست داد؛ باز هم طبق معمول دست دادنش مثل بقیه خانوما فقط با نوک انگشت و شُل نبود طوری که انگار ماهی خیس دستت گرفتی، بلکه محکم و دل‌چسب دست داد؛ بماند که دستم هم بوی عطری که به دستش زده بود رو گرفت...

هوا نه یخ بود و نه شرجی، یه هوای بارونی باکلاسی (!) بود، بارون ریزی هم می‌زد، صرفاً در حدی که فضا مرطوب بشه... برای اولین بار در زندگی‌ام یه نفر (جدای از جنسیتش) کنارم راه اومد و از من عقب نموند... همین طوری که مشغول حرف زدن از در و دیوار بودیم، آروم آروم خودش رو بهم نزدیک و نزدیک‌تر کرد... آرنجش که خورد بهم سریع کیفش رو انداخت روی اون یکی دستش... بعد از آرنج، آروم آروم بقیه دستش هم به دستم می‌خورد...

از یه جایی به بعد، بازوم رو گرفت... محکم هم گرفت تا یه موقع در نرم یا شاید هم بقیه بفهمن که صاحب دارم (!) و بعد از چند قدم، سرش رو گذاشت روی شونه‌ام و گفت «مترسک؟ چی می‌شد هیچ وقت این مسیر تموم نمی‌شد»؟ منم گفتم «تو اگه بخواهی، هیچ وقت هیچ راهی تموم نمی‌شه، فقط کافیه تو بخواهی، می‌خواهی»؟ که جوابش مثبت بود...

رفتیم یه گوشه نشستیم، همین جوری که سرش روی شونه‌ام بود گفت «کجا بودی این همه سال»؟ و منم یه خرده نگاهش کردم و گفتم «منتظر تو بودم، نشسته بودم پای پنجره بلکه برام دست تکون بدی»... برگشت نگاهم کرد، از همون لبخندای معروفش که چشماش کوچیک میشن و سرش بی‌اختیار پایین میره، تحویلم داد؛ همین که اومد جوابم رو بده... ساعت لعنتی زنگ خورد و از خواب بیدار شدم... هعی...

و چند نکته:

  1. ماجرای بالا، واقعاً تو خواب و همین پریشبا برام اتفاق افتاد، منتها موقعیتش نبود که بنویسمش؛
  2. در واقعیت هیچ وقت «دخترک» رو لمس نکردم، اما می‌دونم عادت داره از عطرش یه مقدار هم به دستش بزنه؛
  3. این‌جا آخرین بار دو هفته پیش بارون اومد، اونم در حد سیل بود، بارون ریز و عاشقونه رو آخرین بار تو عید بود که تجربه کردیم؛
  4. بله، درست متوجه شدید، کلاغه پر کشید و رفت؛ هیچ کدوم هم مقصر نبودیم، صرفاً اون پرنده آزاد بود و من مترسک دست و پا بسته؛
  5. اون جایی که گفتم بهترین دوستم گیتارمه، اولین دلیلش همین بود که لحظات نوازندگی تنها زمانیه که به «دخترک» فکر نمی‌کنم؛
  6. شاید به نظرتون لوس بیاد اما دست خودم نیست، یه عمره که نیاز به یه حواس‌پرت‌کن دارم برای این‌که به «دخترک» فکر نکنم، حتی وقتی می‌دونم دوستم نداره، حتی وقتی می‌دونم جواب سلامم رو هم با اکراه میده، باز نمی‌تونم؛
  7. به قول استادم، «دخترک» رفته توی ناخودآگاهم، شاید علتش اینه که هیچ وقت براش سوگواری نکردم و همین عاملی شده که زخمش همیشه برام تازه باشه... یعنی این حال من سوگ نیست؟ اگه نیست، پس چیه؟!
  8. بگذریم، از همه چی بگذریم.
(لازمه بگم این دیوونگی‌های من رو جدی نگیرید یا مشخصه؟)