میگن دوست مثل قالی کرمان می‌مونه هر چی قدیمی‌تر باشه باارزش‌تره؛ دیشب با یکی از دوستام که 8-9 سال از عمر دوستی‌مون می‌گذره رفتم بیرون؛ هیچ وقت هم‌کلاسی و هم‌رشته نبودیم و هنوزم یادم نمیاد چی شد که دوست شدیم اما یکی از نزدیک‌ترین و بهترین دوستامه؛ کلی باهم حرف زدیم و درددل کردیم، یه جا وسط حرفاش گفت که کم‌تر از یه سال دیگه میره آمریکا؛ گفتم میری که بری یا میری که برگردی؟ که جواب داد میرم که دیگه برم؛ یه لحظه شوک شدم، موندم چی بگم، با تمام وجودم چشم شدم و چند لحظه فقط نگاش کردم، انگار آدم قحطیه یا اولین بارمه دارم می‌بینمش! یه غمی یهو کل وجودمو گرفت؛ به کل این چند سالی که از رفاقتمون می‌گذره فکر کردم که چقدر زود گذشت و انگار جای 8-9 سال، 8-9 دقیقه بوده؛ به این فکر کردم که ما چرا حتی یه دونه سلفی «همین الان یهویی» هم با هم نداریم؟! :)) و به این فکر کردم وقتی بره (اونم آمریکایی که اختلاف ساعت زیادی با ایران داره) صحبت کردنامون چقدر سخت می‌شه، این‌که یه تایم به خصوصی هم اون بتونه و هم من که باهم گل بگیم و گل بشنویم واقعاً سخته؛ همین حالا که هنوز نرفته و فاصله‌مون سرجمع 5 دقیقه است دلم براش تنگ شده و دلم می‌خواد هی به بهونه‌های مختلف ببینمش که دیگه بعد از اون خواه ناخواه هم‌دیگه رو کم می‌بینیم ولی امیدوارم هر چقدر هم که کم باشه ولی باز همو ببینیم؛ منظورم به چت و تماس تصویری نیست، دیدار حضوری منظورمه؛ من که موقعیتشو ندارم پیشش برم اما امیدوارم اون هر از چند وقتی بیاد این‌جا بتونم ببینمش...

(از صمیم قلبم آرزو می‌کنم هر جای دنیا و در هر حالی که هست تنش سلامت باشه و لبخند از روی لبش تکون نخوره و دائم خبر موفقیت و سربلندی ازش بشنوم)