ما دو تا مسئول داریم، یکی‌شون مسئول معاونته و یکی هم معاونشه (ایشون همون صاحب حماسه «اخطلافات»ـه!) امروز از اون روزاش بود که زبون آدمیزاد نمی‌فهمید و هی از سر صبح پیله کرده بود به یه موضوعی و هر چی مسئولمون و اون یکی سرباز و من می‌گفتیم، مقاومت عجیبی در برابر فهمیدن می‌کرد!

القصه... با دوستامون نشسته بودیم املت می‌خوردیم (جای همگی خالی) به سرمون زد یه لقمه رو هم تند کنیم بدیم به این بخوره تا تلافی بشه! یه تیکه نون برداشتیم، یه خرده املت + فلفل تند خورد شده + پودر فلفل سیاه رو لقمه کردیم بردیم براش... اولش که دید به سان اون زیبارویی که بهش تی‌تاپ داده باشی (!) ذوق‌مرگ شد ولی همین که خورد... تا یک ساعت و نیم بعدش، هر پنج دقیقه یه بار می‌گفت «خدا لعنتتون کنه، چی ریخته بودید توی این؟ سوختم»! هی هم آب یخ می‌خورد ولی فایده‌ای نداشت!

ما هم در ظاهر هی خودمون رو می‌زدیم به اون راه که «مگه تند بود؟ عجیبه! شانس شما بوده!» اما تو دلمون از بس بی‌صدا و زیرپوستی خندیده بودیم، تمام عضلات شکم‌مون درد گرفت! تا اون باشه روی مغز ما رژه نره! :))

(از قدیم الایام گفتن هر که با مترسک و رفقاش درافتاد، ورافتاد و این صحبتا!) D: