ساعت حوالی 7 رو نشون می‌داد، علی‌رغم خستگی و بی‌خوابی شب قبلم، حوصله‌ام کشید و گرم تمرین کردن شدم، سرم رو بالا آوردم دیدم ساعت 9 شبه و بدون این‌که متوجه گذر زمان شده باشم، دو ساعت گذشته بود؛ صدای بارون که شلق شلق به شیشه می‌خورد توجهم رو جلب کرد، همون طوری که گیتار تو بغلم بود، رفتم کنار دیوار نشستم و سرم رو به کنجیِ دیوار تکیه دادم و فقط به صدای سمفونی بارون و شیشه گوش می‌دادم، چشمم رو بستم، یه لحظه بعد که چشمم رو باز کردم دیدم ساعت 5 صبحه و دیگه خبری از بارون نیست، اما گیتارم هنوز تو بغلمه... اون جا بود که اسکار بهترین و شیرین‌ترین خواب عمرم رو به اون شب تقدیم کردم! شبی که با «صدای» سازم شروع شد و با «صدای» گریه ابرها، به اوج رسید...

این ماجرا البته برای هفت-هشت ماه پیشه وگرنه هنوز این طرفا جز چند قطره که هفته پیش ظرف 5 دقیقه اومد و تنها مأموریتش کثیف کردن ماشینم بود (!) خبر خاصی از بارون نشده اما همه اینا رو گفتم که بگم، یار وفادار من یا به قول استادم «رفیق بی‌منت» من، همین حجمیه که از چوب درخت افرا ساخته شده... ایشون همونه که شاهزاده موسیقی پاپ ایران (احسان خواجه‌امیری) در وصفش می‌فرماد: «کنار تو درگیر آرامشم»... و یا اون جا که محسن خانِ چاوشی می‌فرماد «رفیق من، سنگ صبور غم‌هام» هم دقیقاً منظورش ایشونه... هم‌چنین جا داره یادی کنیم از آقامون مازیار فلاحی که در این خصوص می‌فرماد «کنارت دلم تنگ می‌شه برات»... تو فقط یه حجم چوبی با 6 تا سیم نیستی، تو بهترین رفیق منی، تو روزا و شبایی از من رو دیدی که هیچ کسی جز خودت ندیده، هیچ کسی.

(متنی که خوندید عاشقانه‌ای در وصف یه ساز نبود بلکه قدردانی از بهترین دوستم بود)