از سه هفته قبل برای آخر این هفته نقشه کشیده بودم که چهارشنبه و پنج‌شنبه رو مرخصی بگیرم و یه روزش رو برم تهران به یه سری کارام برسم و ضمناً با یکی از دوستان وبلاگی هم دیدار داشته باشم تا این‌که اواخر هفته قبل گفتن که می‌خواهیم به مناسبت 5 مهر (روز شکست حصر آبادان) یه مراسم بگیریم و یه سرداری رو از تهران بیاریم سخنرانی کنه و تمام کله گنده‌های استان (استاندار، فرماندار، اُمرای نیروهای مسلح و...) رو هم دعوت کنیم به اضافه 400-500 تا مهمون که همگی از قدیمیای زمان جنگن؛ هیچی دیگه، عین سوزنی که به بادکنک بزنید، تمام فکر و خیالاتم ترکیدن!

چند روز منتهی به موعود، هر روز تا عصر و گاهی تا شب سر کار بودیم و تدارکات بزرگی به همراه اطلاع‌رسانی گسترده ترتیب دادیم، روز مراسم که شد، از اون حجم مهمون فقط 180 نفر اومدن، از سران استان هم فقط فرماندار اومد و برادر امام جمعه (اون هم بدون هیچ همراه و توضیحی، صرفاً از روی شباهت تشخیص دادیم برادرشه) و یکی از معاونین درجه دوم-سوم امیر ارتش، همین! بعد از مراسم مسئولمون که میزبان اصلی مراسم بود رو بهش کارد می‌زنی خونش در نمی‌اومد، از بس که عصبی شده بود و خستگی به جونش مونده بود؛ وسایل اضافی رو گذاشتیم دفتر و بدون این‌که لباس عوض کنه، با همون لباس نظامی و افکار خراب برگشت خونه؛ توی دلم گفتم آه من رونق مراسمتون رو گرفت، برای اولین بار بعد از سربازی‌ام اومدم چند روز پشت سر هم به کارای خودم برسم، اجازه ندادید، این جوری شد!

این هفته علاوه بر اون مرخصی، خیالات دیگه‌ای هم داشتم؛ مثلاً می‌خواستم یه سری فتولوگ (مناسبتی برای این ایام) طراحی کنم ولی خب وقتش نشد؛ روی اسکلت‌بندی یه داستان سریالی به نام «شاه‌نامه» (بر وزن «کورش‌نامه» اثر گزنفون) هم کار کردم که قرار بود یه روایت رمان‌طوری و غیرمستند (صرفاً به جهت سرگرمی) از کودکی محمدرضا پهلوی تا یک دقیقه بعد از مرگش باشه که به نظر خودم کار جالب و متفاوتی می‌شد اما خب دقیقاً بنا به دلایلی که بهتر از من در جریانشید، عطای کار رو به لقای حواشی بعدی‌اش بخشیدم؛ چون واقعاً جون ندارم که بخوام کلی بشینم وقت بذارم و 15 قسمت، 20 قسمت و شاید هم بیش‌تر داستان بنویسم و آخرش هم مجبور بشم چند برابر همون انرژی رو بذارم محض توجیه کردن بعضیا و در نهایت هم باز یه عده متوجه نشن و تنها عایدی‌ام، فحش شنیدن باشه.

(بیاییم این شبا حواسمون به حفظ پاکیزگی خیابونا باشه، قطعاً مأمورای شهرداری از لشکریان یزید نیستن)

(الحاقیه: نظرسنجی «شاه‌نامه»)