پنج‌شنبه‌ای که گذشت، جشن عقد دوستم بود، اونم دوستی که برام اندازه برادر عزیزه (قدیمی‌ترها اگه یادشون باشه زمانی که بلاگفا بودم اولین پست سبک قجری‌ام، شرح ماوقع شبی بود که با همین رفیقم رستوران رفته بودیم) و طی این سال‌ها شاهد سختی کشیدن‌هاش و غصه خوردناش و هی شکستن و هی دوباره ایستادنش بودم؛ این قدر تلفنی و حضوری پیشم درددل کرده و این قدر پیشم اشک ریخته و اشکاش رو پاک کردم و این قدر ناراحتی‌اش رو _ به خواست خودم _ توی مشتش خلاصه کرده و حواله بازوم کرده... که حسابش از دستم در رفته؛

حالا موضوع صحبتم اصلاً خود دوستم نیست، بلکه اون شب مهمونی و بعضی اتفاقاتش و بعضی افراد حاضر در اون مراسمه؛ از لحظه عقد براتون شروع کنم که بعد از «بله» گرفتن از عروس (بله درست متوجه شدید، مجلس به خاطر خودی بودن مهمونا، مختلط طوری بود) نوبت به رفیق ما رسید که وقتی عاقد گفت «آیا بنده وکیلم؟» یکی از دوستامون (که عروسی خودش همین یه ماه و خرده‌ای پیش بود) گفت «داماد رفته مقاله بنویسه» (!) که خیلی قشنگ همون اول کاری یخ جمع شکست؛ موقع کادو دادن هم که شد، مادر دوستمون ما رو این جوری معرفی کرد: برادرای داماد! که خب هرچند رفیقمون یه برادری داره که شاه نداره (!) اما خب لطف مامانش، حس جذابی بود؛

بعد از این ماجراها چشمم به مسئول نور باغ افتاد، تاریک بود درست نتونستم تشخیص بدم، رفتم جلوتر دیدم بله، هم‌خدمتی‌مه! از این دست آشناها هم تا دلتون بخواد دیدم؛ از هم‌کلاسیای قدیم بگیر تا حتی معلم دبیرستانم (که حالا استاد دانشگاه آزاد شده) و مدیر مدرسه ابتدایی‌ام و... که بابت دیدن هر کدوم کلی ذوق می‌کردم و البته غافلگیر هم می‌شدم اما...

اما... وسط حرفای روشنفکرانه با دبیر سابقم بودم که یه لحظه حس کردم یه چهره آشنایی جلومه، معمولاً عادت ندارم برگردم روی چهره افراد فوکوس کنم ولی چون یک درصد احتمال دادم که شاید خودش باشه، سرم رو بالا آوردم، دیدم بله، خودِ جنسه! و اما واکنش من [با صدای بلند و چشمایی که از ذوق زدگی برق می‌زنن، بخونید] : عه! استاد! استادم هم از اون لبخندای خاص‌اش تحویلم داد و بعد از سلام علیک، من رو به همسرش معرفی کرد [لازمه بگم شوهر استادم یکی از تنظیم کننده‌های مطرح ایرانه که با اسامی بزرگی مثل علیرضا قربانی همکاری داره] که من هم چون ایشون رو می‌شناختم و پیگیر آثارش بودم بعد از دست دادن گفتم: بله ارادت داریم خدمتشون؛

تمام مراسم فقط زل زده بودم به رفیقم، مثل این دختربچه‌ها که تا عروس می‌بینن بهش خیره می‌مونن؛ اما محو خوش‌تیپی‌اش نشده بودم بلکه محو شادی‌اش شده بودم، کِیف می‌کردم از دیدن خوشحالی‌اش، حظ می‌کردم از برق نگاهش، ذوق‌مرگ می‌شدم با لبخندش... وقتی هم که متوجه شدم بغض کرده اما خودش رو کنترل می‌کنه که اشکش نیاد (دیگه من بهتر از هر کسی در جریان تغییر حالات صورتشم) اون لحظه بود که بغض خودم ترکید و اشک شوق، تمام صورتم رو خیس کرد...

آخرای مراسم بود که رفتم وسط و محکم بغلش کردم، زیر گوشش گفتم «طوری امشب برات خوشحالم که اگه عقد خودم بود این طوری خوشحال نبودم» و اونم گفت «تو رفاقت رو در حقم تموم کردی، یه دونه‌ای مترسک، یه دونه‌ای» و بعد از بوسیدن لُپش که بوی افترشیو ادکلنی می‌داد، خداحافظی کردیم و شبی که اصلاً راه نداشت بهتر از این رقم بخوره، با بدرقه پدر و مادرش تموم شد؛ شبی که دلم نمی‌خواست هیچ وقت تموم بشه و کاش می‌شد تک تک لحظاتش رو منجمد کرد تا هر وقت هواش رو کردم، دوباره بهش برگردم... امیدوارم همیشه مثل اون شب لبخند روی لب جفتشون بمونه.

(یه بنده خدایی می‌گفت موقع ازدواج رفیقاش نمی‌دونه که باید خوشحال باشه یا ناراحت ولی من در مورد این یکی تکلیفم روشن بود) ^_^